مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۰

 

راضی نیستم بخشکی نباشد چنانک بازرگان کرد جهت نیّت غسل چندان آب
بر ریختی انکه آن نیتش خوش نیامدی، بار دیگر چنانک سرش آماسیده بود
و رنجش پیدا کرده او را هر روز احتلام افتادی نو بالغ بود، تا او را بردم
بمدرسه در گلستان آن فقیه گفت که آری الهام گویند نام دیویست
ابلیس او را برین مسلّط کرده در نیّت نماز و استنجا وسوسه کند، پوست
آن موضع را بُرد و خود را زرد کرد، همین که دوم بار این وسوسه بدانک آن
سگ آن ملعونست بزۀ آن بگردن تو دگر مشنو انرا، اکنون حدیث خوردن
زیادتی من همین است، دعاها کردم ترا در حلب دران کاروان سرا که آسودم
رویم بخلق نبایست نمود، اگر نبودی یا بکار مشغول بایستی شدن ما روی
خانقاهی آخر انچ من می کنم و می سازم در بیست روز تو در یک لحظه لگد می
زنی ویران می کنی آن همه هیچ حساب کار نبود آن همه خرابی کار بود چون
رنج بمن عاید و دیدی که پرورش خود چه آورد، ولیکن چون آغاز کردم
کار فقیر گزاف نیست، آن روز اوّل دیدی که چه روشنایی یافتی، اگر
بران مستمر می بود تا اکنون قیاس کن که چه می بود، پس آن همه حساب کار
نبود، دمشق رفتن کار شما نیست کار منست م چون طرفه در من می نگرد
گفت خ را از چنین کس می طلبد من او را معتقدتر شدم، گفتم اوّل غلط گفت
من خ ازو نمی طلبم او را من از خ می طلبم این آدمی را هیچ چیز زیان نیست
الا چشم خود سخت زیان است، چون بنگری که هیچ کس برین واقف نیست
الّا من واقفم چشم کردی، آب چون از دهان گذشت حکایت گبر قزوینی
که چون سر ببرید سنت خ نرفته است امر منه الله من فرغ ابلی الهوی
اسفا یوم النوی بدلی
اگر تو نمی کنی این که طعن در معتقدان و بر نماز
و خدمت که بیرون آورده است بدین لطیفی، خود آن وضو می سازی اعضا
چنان روشن و لطیف می شود و سر بر زمین می نهی بخدمت او را آن بود


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس