مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۶۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۶۱

 

ازان سگ را دلم دران بند که خ او را چنان دار که چنان زید که کسی
او را نزند و نرنجاند، گفت آمد بسیار و ما در خانه پراکندیم یکی آن
سُو می رود بر سر آن کاسه و یکی بر سر این خوان، عجب اگر این قضیّه و این
همه اش بخاطر آید، و این بخاطر او نه آمد که ما را آرزو خواهد که ببینمش
اینچ گفتیم انرا که مراعات کنیم او را آن از دوری و بیگانه کیست، آن
بر تفصیلست، بحضرت حق تضرّع می کردم که مرا باولیاء خود اختلاط
دِه و هم صحبت کن بخواب دیدم که مرا گفتند که ترا با یک ولی هم صحبت کنیم
گفتم کجاست آن ولی، شب دیگر دیدم که گفتند در روم است، چون
بعد چندین مدّت بدیدم گفتند که وقت نیست هنوز الامور مرهوتة باوقاتها
ای خواجه مرا عادت اینست که کسی آمد بر من می پرسم که ای خواجه تو می گویی
یا می شنوی، اگر بگوید می گویم سه شبان روز من می شنوم پیاپی مگر که او
بگریزد و مرا رها کند، و اگر گوید که من می شنوم من بگویم الا ( بهم ) برنکنیم
که من آغاز کنم او دخول کند در سخن من، صوفی را گفتند سیلی نقد خواهی
یا دیناری بنسیه، گفت بزن و بگذر نعمتی است در گذر بترسید از درد
و دریغ ( فوات ) این نعمت م می گفت که فلان دوش رقص می کرد اگرچه وقتهاء
دیگر خوش نمی آمد آن که از نوعی ( دویی ) بی ادبی داشت، الّا دوش می دانستم
که آن بنابر چیست خوشم آمد و راحت، من نیز میان بسته ام بدعا تقصیر
کنی تقصیر کنند، تعجیل کنی تعجیلها کنند تو دوست نمی داری این مریم را
نمی بینی لطف این بچه را عاشق او نمی شوی، آن کودک که بکتاب می آید و دیگری
را با خود می آرد که بیا تعلیم گیریم و قرآن آموزیم، آن کودک دیگر بعکس اینست
گو، الّا آن یکی از کتاب گریخت تنها بر خود می گرید که من چه بختم، همه
همچو من انجا تعلیم می گیرند او را امیدست، امّا انک دیگری را با خود گریزاند
انرا هیچ امید نیست هر دو متلوّن رسیدند آن ( یکی )‌ گریخت خود را رهانید


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس