مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۹


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۹

 

 

باوّل اشارت سَر ترا چه گفت از زن شیخی نه آید، گفت آری سرد می آید
گفت که مفهوم نشد این سرد آید این باشد که ازو این کار آید الّا از مرد
خوشتر آید الّا خود ( متیح ) ازو نیاید نه سرد نه گرم، اگر فاطمه یا عایشه
شیخی کردندی من از ع م بی اعتقاد شدمی الّا نکردند اگر خ تعالی
زنی را در بگشاید همچنان خاموش و مستور بود، زن را همان پسِ کار و دوک
خود، از شهر خود تا بیرون آمده ام شیخ ندیده ام م شیخی را نشاید اگر
بکند الّا خود نمی دهد خرقه، اینک بیایند بزور که ما را خرقه بده موی ما
ببُر بالزام او بدهد این دگرست، وانک گوید بیا مرید من شو دگر آن
شیخ ابوبکر را خود این رسم خرقه دادن نیست شیخ خود ندیدم هست
الّا من باین طلب از شهر خود بیرون آمدم نیافتم، الّا عالم خالی نیست
از شیخی، می گوید که آن شیخ خرقه بخشید بی انک آن کس را خبر شود
و ملک بخشد و درگذشت، شیخ خود ندیدم الّا این قدر که کسی باشد
که با او نقلی کنند برنجد و اگر رنجد از نقال رنجد این چنین کس نیز
ندیدم، ازین مقام که این صفت باشد کسی را تا شیخی صدهزار ساله ره
است این نیز نیافتم الّا م را یافتم بدین صفت و این که باز می گشم از حلب
بصحبت او بنابرین صفت بود، و اگر گفتندی مرا که پدرت از آرزو
از گور برخاست و آمد ( بقل تاشو بیک پاش ) جهت دیدن تو و خواهد
باز مُردن بیا به پیش من گفتمی کو بمیر چه کنم و از حلب برون نیامدی
الا جهت آن آمدم، کِرا گوید دوش خوابی دیدم که بی ادب خفته بود
پای سوی شما گفتم رفت و اکنون گوشم درد کرد پای بیار تا برو نهم
گفتم رها کن تا چیزی بخورم، گفت نی البته پا بیار ( و  خد ) در گوشم کن
تا درد بیارامد، بعد ازان گفت که این خرقه ازان ش است گفتم
اگر ازان من بودی با من بودی بمن دِه گفت تا م بیاید بدهد اکنون

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس