مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۸


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۸

 

 

و عذر ایشان را الّا خ خواست که بر من معین تر کند، اکنون چون بدبخت
است چه کند، اگر نیک بخت بودی مرا بقاضی نبردی هرگز، اکنون چون
بدبختست هرچه می کند تا بهتر شود و دوست روی و زرد نیز می شود
اکنون او دگر اینجا نتواند زیستن، چون اندرون شما ازو رنجید
تا برود بر خواهرانش دستوریش بدهید، این دل هرگز دروغ نگفت
من باز تصدیق نکنم دلرا پس زخمم نزند، دل لطیف چیزی جمال امانت
دل هرگز نگویند مرد را صاحب روح یا صاحب عقل الّا صاحب دل
دل نمی خواست که بیایم که کراهتی می آمد ضررها نکرد البته خلاف
دل کردم، اگر یار من چون من بودی چه غم بودی، و اگر زیرک تر بودی
خود مرا پادشاهی بودی و دولت، اگر صدهزار زخم و ( زوپین ) بودی
مرا هیچ غم نبودی و رنج، اکنون اوّل چرا خندان نیامدی اوّل که در
آمدیم چرا جدا شدیم بهم ننشستیم اینجا هر یکی پُراند با که گویم، هر
یکی بصفرا سخن می گویند گُهرباری بهترک می گوید با این همه خوب
سیرت کسیست، اکنون گفتم آن شاید که مجرد این معنی بود، علی
رض همین را بنظم در نه آوردی و او را ع م گفته انا مدینه العلم و علی
بابها
خدمت کرد، ( بسر ) گفت که می گوید که آوازۀ بیرون آمده است
اگر بدیدم او را اکنون ش مانده است تا او را نیز به بینم گفتم که م را مردان
نمی توانند دیدن تو چون دیدی، اکنون منش دشنامهاش دادم تو نیز
دشنامش بده گفت آن ملعون سگِ سگانش بگایند شیخش روزی
بَسَر مرا می خواند بگواهی، گفتم نمی دانم بَسَر چه می گویی کافران در کلیسیا
بَسَر چنین و چنین می کنند، بدست و سر گفت بیا بگواهی گفتم من لایق
گواهی نیستم، زیرا می گویند که گواه کسی باشد که در میان راه نه ایستد
و در میان راه آن یکیش می گوید که رها کن با او نتوانی گفتن، دیدی که

 

تطبیق متن

16/09/1395

مجید نیک سیرت

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس