مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵۵

 

 

هزار سال، این قصّه موسی را که گرم بود که از گرمی او آسمان می سوخت، سرد
سرد بگویند چون بیامد بمجمع البحرین بر قول اهل ظاهر نزدیک انطاکیه
بقرب حلب یا بر کوهی نماز می کرد، بر قولی بر اسب خنک بر روی دریا می
راند از دور او را بدیدند، اکنون خداوند برو ثنا می گوید عبدًا من عبادنا
اتیناه رحمةَ من عندنا
که کسی دیگر را آن نباشد و علمناه من لدنا علمًا
که از مدرسه حاصل نشود و در خانقاه نه و بعلم نه و از کتاب نه، و از
واسطۀ مخلوقان نه، اکنون یوشع گفت من نازکی کار خضر را می دانم
( تا دنیا و رم ) صحبت کردن که ازین نیز برآیم، تو چنان خواهی جدا افتادن
که دگر او را هیچ نخواهی دیدن او بازگشت، اکنون ماندند ایشان با هم
سخنها می گویند ازو چیزها می پرسند و می گوید که هل اتبعک چه می
فرمایی متابعت کنم، نیاز بین ازان کلیم الله بحق رسیده ... بیدار
کنم ترا بیدار کنند خلایق را می گوید یعنی نبی بیدار کننده پس بیدار
بود بحق، بیدارش می کند بحقیقت حق، اکنون آن باقی بر من وام باشد
وقتی دیگر بگویم خنک انک بندۀ را یافت و قصّه موسی و خضر را پیش
دل نگاه داشت و امام خود ساخت، چون فتوی شرع هست در وقت
ضرورت، و او پرهیز کند هلاک شود، چون او بکردن ز مسلمانان
نموده باشد بشهر ما چنین بود یکی زاهدی رنجور شده بود و او را
اشارت کردند بخوردن دارو و او از زهد نخورد و بمرد خواب
دید که گفتند روی او از قبله گشته است، گفت در خواب از غایت
تعجب برفتم و بانگشت خاک گور برکندم فرو نگریستم دودی اندک برآمد
بگریختم آن شخص گفت ازین قدر گریختی که بینی، بازگشتم نظر کردم دیدم
او سیاه گشته نیک نظر کردم روی از قبله گردیده، سلطان ( بزیا ) اِکراه
کرد اگر نکند او را بکشد، چون او بکردن و مسلمان بمرد این همچنان

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس