مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۱۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۱۰

 

 

لطیف برود گر زانک شهر ما برانند    ما را ز برون شهر صحراست
خ توفیق دهد تا چنان فارغ شوم که بانگ بر نیاید، بادهاء مخالف
این سو و آن سو دود چیزی بخوانم بر گوشهاشان دمم تو گوشها بگیر
خوشست کسی را سندی هست پشتش گرمست از چیزی غم نمی خورد
گفتم اگر شیخ ابراهیم بودی با فخر مرا خدمت کردندی مغمزی کردندی
گفتندی که مانده شده ایم خود را فراموش کردندی، اکنون سرپوشیده
می گفتم که شما یک منزل پیش بروید که من خود می آیم در عقب شما، ایشان
نقش می خواندندی که یعنی با ما نمی آسایی، من با خود می گفتم شما هردم
با هم جنگ کنید نفسها زنده و نیز کار راه است، و گفتند که این کُن
و آن مکن گران آید شما را، و باشد که آنچ باشد با این و آن آن قدر نیاز
که باشد انرا نیز یاوه کنید الّا این می گفتم که من همچنین در عقب شما می آیم
یک منزل تفاوت کند، مکاری عجمی مرا چه داند برو حکم می کنم لا ابالی
او را مزد گرفته باشم برای این کار او داند و خرش من فرود آمدم
کنجی آسودم، گفتند باشد که ما یک منزل پیش رویم تو ده منزل پس روی
انگه بدرد چشم، گفتم اکنون این از من نبود غیبی بود شما بروید، مرا
خود اگر تنها نامۀ م بودی خود بس بود بسر نیامد می گفت که پس
مرا مولانا بگوید که ای احمق ای خر ای ابله بی عقل من ترا فرستادم
که چنین کسی را بیاری و تو رفتی و او را یافتی درد چشم بود می بایست
آنجا نشستن و خدمت او کردن تا صحّت یافتی، دانستم که آن بهانهاء
خوب م آموخته باشدشان و آن تواضع م آموخته باشدشان
و آن گفتنها و حیل همه تلقین م بوده باشد، که ایشان را آن
مبالغه و جد نباشد در آن کار، مثال سخن ازان عالی تر می گویم
بفهم عوام نمی رسد او چون فهم کرده باشد، سخن او هنوزک س

 

تطبیق متن

01/09/1395

مجید نیک سیرت

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس