مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۷۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۷۱

 

 

روح نشسته که هنوز نصیب ما نرسید این نصیب ما نیست این ما را نگوارد
در گلو بگیرد کجا رویم کجا رهیم، در دوغ افتادیم آنگاه کدام دوغ دوغی که
پایانش نیست کاسۀ نیست که او را کرانه باشد تا از دوغ برآید، نی خود
عسل است هرچند بر می زند تا برآید فروتر می رود، بونجیب قدس اللّه روحه
برای مشکلی در چلّه نشسته بود چند بارش واقعه دید که این مشکل تو بی او
هیچ حل نشود، الّا فلان شیخ که بروم بزیارت او عجب کجاش بینم بانگ آمد
که تو او را نه بینی گفت پس چون کنم گفت از چلّه برون آ و در جامع درآ
وصف صف بنیاز و حضور می گرد باشد که او ترا ببیند در نظر او در آیی
اکنون حال ابونجیب چنین بود، اگر بی شیخ بماندمی نماندمی از مخالفت که
کردم باعتماد دیگر بود وثوقم بچیز دیگر بود، شخصی متوفا شد نوحه گر
آوردند گفت هنرهاء این مرد بگویید علمی داشت گفتند که نی زهدی
داشت گفتند نی، روی بقبله کرد گفت مسکین داری و نان و نوالۀ
گفتند که نی فی الجمله از هرچه پرسید نشان نیافت آغاز کرد که ای خیر
و خیر رسته ای خیر و خبر مرده سماعی در نمی گرفت، شیخ گفت بنگرید
بمیان صوفیان ما اغیاری هست نظر کردند گفتند که نیست فرمود
که کفشها را بجویید، گفتند آری کفش بیگانۀ هست، گفت آن کفش بیگانه را
از خانقاه بیرون نهید برون نهادند در حال سماع درگرفت، عقل
تا درگاه ره می برد امّا اندرون خانه ره نمی برد آنجا عقل حجابست و دل حجاب
و سر حجاب، یکی مزیّنی را گفت که تارهاء موی سپید از محاسنم برچین
مزیّن نظر کرد موی سپید بسیار دید ریشش ببرید به یکبار بمقراض
و بدست او داد گفت که تو بگزین که من کار دارم، تو اصل را بگیر و آنچ جهت
جامه می گزینی و نان که مرا چگونه خوار نگرند یا فلان بیگانه شود و فروع دگر
جهت اصل گری و جهت اصل دلتنگ نشین و ناله کن و شکایت کن تا آن فروع را بینی

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس