مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۶


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۶

 

 

مزن نباید که کل فوت شود، یکی در خانۀ او درختی پیدا شد بر آمد باید که
کل درخت را در بر گیرد تا همه شاخها آن او باشد و تنه زیاده، امّا
اگر دست در یک شاخ زنی باقی شود و خطر باشد که آن شاخ بشکند و ازان
شاخ بمانی و از خود هم بمانی، گفت معنی ابلیس حادث نیست اگر چه صورت او
حادث است، آن گفت که این کفرست او گفت نی این کفر نیست اسلام است
زیرا من ازین چه می گویم که معنی ابلیس قدیمست آن می خواهم که در علم اللّه بود
وجود او گفت در علم اللّه نبود که وجود او در علم اللّه بود که وجود او خواهد
آمدن، گفت علی کل حال معنی ابلیس سابق تر بود که وجود او از صورت او
چنانک ارواح آدمیان مقدمست بر صورتهاء ایشان الارواح جنود
مجنده و قوله الست بربّکم قالوا بلی و این ماجرا پیش از قوالب
بوده است، اکنون اینچ می فرماید مصطفی صلوات اللّه علیه که ابلیس در
رگهاء آدمیان درآید همچون خون روان شود و در رگ، قطعا آن
صورت زشت که می سازند با بُرطلَه که این صورت ابلیس است در رگهاء
آدمیان روان نباشد ابلیس در رگهاء بنی آدم درآید، امّا در سخن درویش
در نیاید، آخر متکلم درویش نیست این درویش فانیست محو شده
سخن ازان سر می آید چنانک پوست بز را نای انبان کردی بر دهان
نهادی در می دَمی، هر بانگی که آید بانگ تو باشد نه بانگ بُز اگر چه
از پوست بُز می آید، زیرا بز فانی شده است آن معنی که از بز بانگ
آوردی فانی شده است و همچنین بر پوست دهل می زنی بانگی می آید
و آن وقت که آن حیوان زنده بود اگر پوست زدی بانگ آمدی
داند آنکس که او خردمندست که ازین بانگ تا بدان چندست
از ضرورت گفته می آید این مثال که درویش کامل متکلم خداست، اکنون
اعتراض بر کلام درویش چون باشد گفت سوال ناشنیدن و از سوال

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس