مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۱

 

 

می کرد این ساعت همه خیالهاء عالم و سوداهاء عالم برو گرد شد که چنین کنم
تا بسر برم فلان جا پنهان کنم یا بپادشاه راست در میان نهم ازین جنس
درین میان پادشاه از شکار باز می گشت دلتنگ، از دور روستایی دو سرهنگ
را دید بانگ کرد تا بایشان سپارد، چون آمدند می گفتند عجب مرا چه می خواند
باری آب بده تا بخوریم، گفت شما را بآن خواندم که ره شهر کدامست زیرا تا
ایشان آمدن پشیمان شده بود از ظاهر کردن رنج، گفت راه شهر از ما
می پرسی خندیدند و گفتند فلان سویست و رفتند باز پشیمان شد بازشان
بجد خواندن گرفت، آمدند که چه می خواهی باز روستایی پشیمان شده بود از
از ظاهر کردن، گفت راه شهر کدامست که نمودید فراموش کردم این سویست
یا آن سُو، آن یکی خواستش زدن آن دیگر دستش گرفت کشید، چون بنزدیک
پادشاه آمدند بیستادند آن یکی در آن دیگر نظر کرد خنده اش گرفت،
از لاغ روستایی، پادشاه خشم آلود بود فرمود که هر دو را بکشید، از
هر دو ان یکی که حلیم تر بود امان خواست و گفت ای شاه عالم آخر فرما پرسیدن
که سبب آن خنده چه بود از بهر خدایرا، قصّه باز گفتند اگر راست است بروید
روستایی را بیاورید، سرهنگان دوان شدند روستایی دید ترسید
گفت والله بسوی من می آیند آمدند که پادشاه می خواند روستایی با خود
می گوید با زر غم بی زر غم آخر غم با زر بِه مرا غم بی زر به بود باری خطر
جان نبود، این سخن شد از حکایتی برون افتاد لاغ بهتر با این قوم از سخن
اگر چه کسی که بزرگی او معلوم شده باشد که عالمی دارد و ولایتی دارد شعر
شهریست درُست و اندرو من میرم      تا خود زنم و خود کشم و خود گیرم
این چنین کس اگر لاغ کند آشنایان را از لاغ او هیبتی آید، اما چنان هیبت نماید
که از سخن، لاشک در لاغ خشونت و هیبت کم باشد و خوشتر باشد آغاز
کردند و آن بیچاره را برهنه کردند تا جامش را بفروشند، بگول گیری جامش را

تطبیق متن:

 

23/08/1395

مجید نیک سیرت

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس