مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۶۰

 

 

و پختۀ وصال اولیتر یا پختۀ فراق، این که در وصال پخته شود و چشم
باز کند کجا، و آن کجا که بیرون ایستاده بود تا کی در پرده راه یابد چه ماند
بدان که در اندرون پرده باشد مقیم، آنچ گفتی که تعریف و گواهی عاشق
نشنوند زیرا که خاصیّت عشق آنست که عیب هنر نماید حبک الشیء یعمی
و یصم این نتوان طرف امکان گرفتن که هم عاشق باشد و هم قوتی بینایی
و تمیز باقی باشد، گفتند ما از عشق این می خواهیم که کلی مسلوب و مغلوب
باشد گفتم امکان را نتوان منع کردن، درین مسئلۀ قول اصولیان بگیریم
که قضایا سه قسم اند، یکی واجب است چنانک عالم حق و صفات او، و دوم
مُحالست همچون اجتماع نقیضین، و سیم جایز است که هر دو رو دارد
شاید که بود و شاید که نبود، هر که این قسم بگیرد انکس خلاص یابد آنچ گفتند
که آن جنّت که آدم از انجا بیرون افتاد بر سر بیشۀ بود بر بلندی هم بر
زمین بود نه آن جنّت که موعودست مومنان را که بالای افلاک نشان
می دهند، گفتمش که تو مرا می گفتی که فلسفی می گویی باری فلسفه تو آغاز
کردی، روستایی گاوی می راند آهن در حنبری ماند گاو نمی توانست
رفتن بسیار گاو را زد و راند ممکن نشد گاوان در روی می افتادند
از زخم سیخ، چو آن جایگاه را باز کاوید سنگی دو بر گرفت آهن را دید
حلقۀ افتابۀ بزرگ افتاده و سرش گرفته، چندانک جهد کرد که سرش بر
کند نتوانست و چندانک که جهد کرد که از زمین بر دارد یا بجنباند نتوانست
گفتم چون نمی توانی برگرفتن سرش برکنم بهر طریق که هست هر چه جهد
کرد ممکن نشد، گفت عجب درین جا پول باشد عجب درینجا درم باشد
قلعی باشد و البته و همش بزر نمی رود زیرا روستاییست بآخر کار برکند
پُر از زر خالص بود، پارۀ برون آورد بروشنایی در مشت گرفته نظر
کرد گفت والله که زرست، تا اکنون بی غصه و رنج بود گاوی می راند کاری

 

تطبیق متن

23/08/1395

مجید نیک سیرت

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس