مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۴

 

 

نحوی برنجید گفت اعبرانت لست من اهلی دیگری آمد همچنان گفت رنجید
گفت اعبر لست من اهلی همچنین می آمدند و آن قدر تفاوت در نحو می دید و ماندن
خود در پلیدی نمی دید همه شب تا صبح در آن پلیدی مانده بود و در قعر مزبله
و دست کسی نمی گرفت و دست بکسی نمی داد، چون روز شد یکی آمد گفت یا ابا
عمرو قد وقعت فی القدر قال خذ بیدی فانّک من اهلی دست با او داد او را
خود قوّت نبود چون بکشید هر دو در افتادند، یکی حالت می کند بر صوتی
که این صوت بصوت فلان ماند و از حقیقت صوت او را خبر نَه، و یکی حالت
می کند بر موافقت و نداند که موافقت چیست چنانک آن نحوی از مفتی شنید
فی کلِّ عیسهً و فی اشراق جامه را پاره پاره کرده بود و نعره ها می زد تا خلق برو
گرد شد در محفل و قاضی درو حیران مانده است که این مرد هرگز اهل
حالت نبود و مُفتی پندارد که او را خوش می آید، باز می گوید و نحوی نعره می زند
و اشارت می کند بخلق که آخر بشنوید ای مسلمانان، ایشان پندارند که او را
از غیب مگر آوازی عجب می شنود ما را بیدار می کند، چون روز دیر شد و فارغ
شدند نحوی جامه را لته لته کرده بود و انداخته و برهنه شده گردش
آوردند و آب و گلاب برو زدند چون ساکن شد، قاضی او را دست گرفت
بخلوت درآورد گفت بجان و سر من که راست بگویی ترا این حالت از کجا
بود، گفت چرا حالتم نگیرد و هزار حالتم نگیرد که از دَور آدم تا عهد نوح
تا عهد ابراهیم خلیل تا دور محمّد حرف فی جرّ می کرد اسما را و این ساعت
نصب کند، اکنون چون بدین قدر حالت شود هر یکی را بغرض فاسد، اگر
آن قوت را صرف بحقیقت غرض جاودانی باقی جانی کند آن ذوق
چون باشد آن قوت سرمایه است من اشتری ما لایحتاج الیه فقد باع
ما یحتاج الیه یکی را در چشم او نمیست و غباری می گوید این را دارو کنید
ایشان می روند که ما مشغولیم کفش کهنه را پینه می زنیم، آن کفش کهنه را

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس