مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۳

 

 

بیاموختمی، می گفت آن روز سنگی انداختم در چاه سوی سر راه آقسرا نزدیک
آن کاروان سرا هیچ یاد می کردی من بسیار یاد می کردم آنچ گفتم بحل کردم
ایشان را مقصود تو بودی ما را با ایشان چه کار، مهمان را دو وقت باید
نیکو داشتن، یکی وقت رفتن یعنی اینک اول نیکو داشتی از آن وقت همه تا ابد
حکم رفتن دارد، استغفار کردی الا ترا هر روز استغفاریست، حکایت برادر
آن شخص لوطی که هر بارش می گرفتند که گرد شهر بگردانند و خرک برادرش را بار
فرو انداختند و او را برمی نشاندند، روزی گفت ای برادر می بینم تو این کار خواهی
کردن همیشه اکنون ترا خرکی باید خریدن فرق میان ما و بزرگان همین است
که آنچ ما را باطن است خدا مرا این داده است که با بیگانه توانیم نشستن با دوست
اولی تر باشد، کسی بطریق معین منفعتی یافت آن طریق را سخت گیرد، هر کسی که
بکار خود سرگشته شود آن به باشد که بر سر رشته شود، یعنی همان طریق
مجرد را بگیرد و با حریف راست یاری کند و حریف خود را نادان و ابله نبیند
ابوبکر ربابی آوازۀ جوحی شنیده بود، روزی هم دیگر را بدیدند نشناختند
هر دو از یک شخص خر او را و جامه هاء او را و کیسه اش را بدزدیدند، آن
شخص از غصّه طبلکی در گردن آویخت که مرا هم بدزدند، آن طبلکش را هم
دزدیدند و همچنین بحریفی هر دو هم دیگر را صنعت خود می نمودند، هر گاه
که این جستی بنمودی، آن هم طراری و چُستی دیگر بنمودی که بر چستی او غالب
شدی، تا روزی گفت تو کیستی بدین چستی گفت جوحی گفت صدقه،
همچنین دو درویش صاحب دل بهم افتند و آن یکی تعظیم می کند زیرا که بدان مقصود ها
رسیده است، و آن دیگری می داند که او چه می گوید جفاییش زیرا می داند که
طریق سعادت تحمل جفاست، و آن طریق سعادت را از قرص آفتاب معین تر
می بیند و می داند، آنک از جفا بگریزد بآن نحوی ماند که در کوی نغول پُر
نجاست افتاده بود یکی آمد که هات یدک معرب نگفت کاف را مجزوم گفت

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس