مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۵۲

 

 

اذا رایت بنوب اللّیث بارزةً             فلا تظنّنّ انّ الّیْث مبتسم

تو ز شاهان در حالت اکرام ترس در خواب سخنی گفتی شیخ یگان یگان بر
من اعادت کردی، آنک شیخ را مصدّق ندارد نه در فعل نه در قول سبب انقطاع
است همین عجب از بهر چه غرض مصدق نمی دارد تا آن غرض را بر کف دست
نهد و آنچ از شیخ امید دارد بر کف دست دیگر نهد تا بنگرد که این بآن
می ارزد، شیخ را عالمیست عظیم پُر ذوق مشغول شده است، تا غایت مرید
مشغول نمی شود بچنان عیش، بیش ازین موافقت و شفقت چون باشد
چنانک آن ده صوفی که یکی ازیشان بر ترسا بچۀ عشق آورد گِرد او می گشت
در کلیسیا و غیره، دریافت ترسا بچه گفت تو چه می گردی گرد من حال
خود باز گفت، ترسا بچه گفت ما را نفرت که از در ببینیم غیر اهل ملّت
خویش چون طمع داری که ترا نزدیک کنم، چاره ندید زود برفت و یاران
را وداع کرد، گفتند خیرست قصّه باز گفت و گفت می روم اینک تا زنّار
بخرم گفتند که ما نیز موافقت کنیم ده زنّار بخریم بر میان بندیم آخر نفس واحدۀ
در ابدان متفرقه، چون ترسا بچه ایشانرا بدید پرسید قصّه باز گفتند که
میان ما یگانگیست انس در دل ترسا بچه افتاد که زنار خود را بشکست گفت
من بنده چنین قوم که با هم دیگر این وفا دارند که این وفا در هیچ ملّتی ندیدم
پدر و خویشان ترسا بچه جمع شدند و او را ملامت آغاز کردند که بفسون
صوفیان دین خود را ویران می کنی، گفت اگر آنچ من می بینم شما ببینید صد
چندان عاشق ایشان شوید، و هر کرا سعادت باشد نصیحت او را
صیقل باشد بر روی آینه، و هر کرا سعادت نباشد سخن نصیحت او را
تاریک کند و آینۀ او را زنگ افزاید آن خود آینه نباشد که بصیقل
زنگ افزاید الّا در زعم جانا نظری فرما کز ما رمقی ماندست
و اکنون غم کارم خور کآخر شفقی ماندست عاشقی می بایست که این با او

 

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس