مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۴

 

 

نماندی قهر نماندی و این سنت آله نیست که این عالم چنین باشد سخن دراز
کوته شد، معنی نماد ظاهر من آنست که آنچ اندرون منست بیرون افتد،
پس این عالم نبودی آن خود عالمی دیگر بودی، چون آوردی حکایت ابا
یزید و خلوت آغاز کرد گفتم این بدعتست در دین محمّد سخن مبتدعان
رها کن قاضی را هم بیاوردی و آن حکمها و تیحصهاء پُر علّت او باز گفتی
همین و دیگر هیچ انتقامی نه، گفتمی خیز برو دیگر این چنین مکن که سخن دیگران
شنوی و حدیث نقالان معلول در حق بندگان خدا آری، بعضی پس تر روند
بآن نیت که باز آیند پیش تر، و از جو بجهند اگر بآن نیت پس می روند
نیکوست، و اگر به نیت دیگر واپس می روند خذلانست، و البته بدین آب
چُو گذشتنی است کافر و مُسلمان را، ازین اگر بمانی حرامی ترا زبون کند الّا
ازان سو نتواند هر حرامی با تو درآویختن، ترا قوتی باشد آن سوی جوی و نیز
قوتها و مددها در رسد، اکنون اگر نیز بسیار پس روی جهت آن تا سوی
جهی بسیار راه نباید که عضویت درد گیرد الّا همین قدر که آن سوی جوی
افتد دو پای تو که اگر یک پای در آب افتد آب تیزست آن پای را فرو کشد
می گوید اگر صبر کنی جفا نگویی آن اندیشه کجا گنجد در خانۀ دلم که خانه
پُرست یک سوزن راه نیست، تون انباری را آورده است که اینجا بِنِه کجا
نهم جای نماند، گفت خدا را بدنیا چون توان فریفتن که چیزی خسیس است
آری بندۀ خدا از نفیس ملول شده باشد گوهری بود در صدف گِرد عالم
می گشت صدفها می دید بی گوهر، حکایت صدف و گوهر می کردند او نیز
با ایشان حکایت صدف می کرد می گفتند آن صدفها با او ما می شنویم حکایت
گوهر پیش تو هست، گفت والله همچنانک تو می شنوی من نیز می شنوم ای
طرّار مکّار تو داری مرا مغلطه می زنی، گفت نی والله ندارم همچنین می رفت این
صدف در عالم برین قرار تا روزی جوهری یگانۀ بیافت، گفت آنچ گفت،

 

تطبیق متن

مجید نیک سیرت

18/08/1395

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس