مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۵

 

 

 

 

 

و زیر و تو بر تو گرفتست آن ساعت پرتو آنکس یا پرتو سخن انکس که از هوا برون
آمده است بر وی زند هوا پارۀ ازو باز شد این سخن بدو رسید خوش شد، باز
ان هوا فرود آمد و او را فرو گرفت او بدان سخن خوش شد و رفت بکار خود آن
خود برو حُجب باشد، او را باید که هوا و مراد حاصل کند و با هرکس لاغ
و زنخ کند و با بعضی سفاهت کند و حرمت درویش نگاه ندارد که از من عاقل تر
که باشد که مرا عقل آموزد و طلب خدا سرباری کند سر افزون کسی دیده
است آنها که مشایخ سرآمده اند طبقات اند بما رسند عمل از سر باید گرفت
که در هوا مانده است او را متلّون نتوان گفت، سنایی متلّون سید متلّون
و او متلّون محال باشد، دیوانه نگوید این ازین دیوانۀ بد نیز نگوید آخر یک سال
ترک این اخلاق بگو و بتضرع و نیاز خرقۀ در گردن کن همچو اَرمنیء نو برده بُخُرَند
خوردن آن بهوا رها کن ترا برای هوا نیافریده اند، این نصیحت را در جان کن در ان
مباش که این شکسته و بسته بازگویی خلق را در هم شکنی عاشق که بمعشوق
رسد ناز کند بیش از انک بمعشوق رسد ناز نیکو نیاید، وزیر گفت این گوهر
را چگونه بشکنم، شاه گفت راست می گویی چون شکنی بوسۀ بر چشمش داد
اکنون به این حرکت بوسه عاقلی می جوید به این امتحان عاقلی می جوید مبلغی
دلداریها کرد گفت انرا که می جنبید در خالت و با خود می پیچید، گفتم
جنبیدن بر دو نوع است، یکی شکنجه می کنند هم می جنبید از زخم چوب
می جنبد، وآن دگر در لاله زار و ریاحین و نسرین هم می جنبد پی هر جنبش
مرو پروانه شمع را همین کار افتاد         کو در پی نور رفت در نار افتاد
اکنون چو او ناریست و جنبش او از نارست در حق بندگان خدا همین گمان
می برد شعر، در هر کس از دیدۀ بَد می نگری   وز چنبرۀ وجود خود می نگریست
نمی دانست که کار این باعکس است، نار رفت در نور افتاد بدان منکر او را
که یادش کنی   در دل نگذارمت که افکار شوی   در دیده ندارمت که بس خوار شوی

 

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس