مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۳

 

 

پاک کنید ایاز گفت ای شاه، شعر
حلیم العفو ولی خیالک فی الکری یوما اتانا  و من سلسال وصلک قد سقانا
و بات معانقی لیلا طویلا   فلمّا بان وجه الصّبح بانا
کلّی بکلّک مبذول کلّی بکلّک مشغول طلب خدا آنگاه سرافزون، آن خدایی که این
آسمان آفرید که درو وهم و عقل کم میشود که یک ستاره را ادراک نتوانستند،
کردن نه حکماشان نه منجمان نه طبایعیان شان هرچه گفتند آن نیست، آن ستاره
اکنون آن عالمی را که این از آن پیدا آمد چگونه عالمی باشد، کرمکی بر سرگین می جنبد
خواهد که این خدا را ببیند و بداند، و آنگه سرافزون جانها کنده اند تا جگرشان پاره
پاره شد و از ایشان فرود آمد و ایشان همچنین در آن می نگریستند، بعد از آن
که بمرگ رسیده بودند حیاتی  بخشید، ملک بر انداختند و مال و جاه و جان چنانک
ابراهیم ادهم پادشاه شهر، طالب راه حق بود، آخر آنک طالب و عاشق زنی بود یا
امردی نه دکّان شناسد نه شغل نه کار، می گویند بر آویزندت میگوید من خود آن
می جویم تا بیاویزید، جان را پیش او خطری نی، مال را محلّ نی با آنک آن معشوق را
بقا نیست هردو می میرند زیر خاک میروند پس معشوق خدای ازلی، ابدی پاک بی
عیب منزّه، بس افزون طلب می کند، ابراهیم ادهم مال وافر فدای کردی جهت این
طلب و هرجا درویشی دیدی جان فدای کردی ودر زیر جامه پلاس پوشیدی
و روزهاء پنهانی روزه داشتی و خلوتهاء پنهانی  بر آوردی بعد از آن دل تنگ
شدی که هیچ گشایشی نمی شود، درویش را از ترشی خلق چه زیان همه عالم را دریا
گیرد بط را چه زیان، بهرچه از اولیا گفتند ارزقنی ووفقنی بهرچه از 
انبیا گفتند آمنّا و صدّقنا اینجا معنی لطیف است که از آن انبیا را  طلب همین آمنّا
گفت از آن اولیا را طلب کرد ارزقنی و وفقنی امّا این کار او نیست که سخن مرد
بقراین معلوم شود، اگر او را این خبر بودی سخنش متلوّن نبودی، او را همین بود
که جهت نظم و  قافیه و دیگر آنک من بحال انبیا کی رسم الّا اولیا  را بلی ارزقنی و وفقنی

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس