مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲

 

 

 

 

 

 

نشکنی اگر گوهر او قابل شکستن نیست، گفت حاشا و کلّا هرگز این قصد نکنم

و نیندیشم در حق آینه هیچ عیبی نه اندیشم اکنون آینه بمن ده تا ادب من ببینی و وفاء

من بینی، گفت اگر بشکنی قیمت گوهر او چندین است و بدین گواهان گرفت

با این همه چون آینه را بدست او داد بگریخت، او می گوید با خود که اگر نیکوست

چرا گریخت، اینک شکستن گرفت فی الجمله چون برابر روی خود بداشت درو

نقشی دید سخت زشت خواست که بر زمین زند که او جگر من خون کرد از برای

این دِیت و تاوان و سیم و گواهان گرفتن یادش آمد می گفت کاشکی آن شرط

گواهان سیم نبودی تا من دل خود خنک کردمی و بنمودمی چه می باید کرد او این

می گفت، و آینه با زبان حال با آنکس عتاب می کند که دیدی که من با تو چه کردم و تو

با من چه کردی، اکنون آن خود را دوست می دارد بهانه بر آینه نهاده است

زیرا که اگر خود را دوست دارد از خود برآید، و اگر آینه را دوست دارد

از هر دو برنیاید این آینه عین حقست می پندارد که اینه غیر اوست با این همه

چنانک او را با آینه میلست آینه را با او میل است از میل آینه است که او را با آینه

میل است او علی العکس اگر آینه را بشکنی مرا شکسته باشی اَنَا عِندَ المُنکَسِرَهِ

حاصل محالست که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او بحق است

اگر هزار بار بگویی که ترازو این کم را راست نمای میل نکند الّا بحق، اگر دویست

سال تیمار کنی و سجودش کنی می گویم و خود می کنم سخن را امروز باشد روزی گوییم

سخن را و هم نشکنیمش این سخن که دشوار می توان بی نفاق، این سخن راست باز گفتن همان

سخنست که آن معلّم زندیق که جنید را بدو حواله بود بعد از سفر دراز بمقام او رسید

گفت ای جنید ازان روز که تو عزم من کردی منزل بمنزل واقفم از حال تو درین

مانده ام و چیزی نمی یابم که با تو بگویم چنانک شیخ آن صوفی را گفت که تو موسی را محرم

نیستی با تو سرّ را چگونه گویم، بانگی بلند می گویند و نمی شنود، عقل چون دستوری

دهد، که آهسته بگویید می شنود الّا چیزی دیگر می شنود غیر این سخن و اگر جهد کنم

 

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس