مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۴ قونیه صفحه ۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۴ قونیه صفحه ۳

 

 

 **************************************************************************************************************************

که گویی که همه را هست قهر و لطف که به من منسوب کنند همه را چون باشد؟ آنگه ایشان را

با این عقل و ادب باید که در اَبایَزید و جُنید و شبلی به دو روزه برسند و هم کاسه شوند

اگر صفت معاملۀ آن مشایخ کنند پیش او بی آنک آن کار کنند از شنیدن عقلش

یاوه شود با آن همه از خدا محجوب مُرد درویشی بر سر گور او گفت که آه این مرد را یک

حجاب مانده است میان او و خدا آن خود کرم آن درویش بود از درویشی دیگر پرس

مولانا را جمال خوب است و مرا جمال هست و زشتی هست جمالِ مرا مولانا دیده

بود و زشتیِ مرا ندیده بود این بار نفاق نمی کنم و زشتی می کنم تا تمامِ مرا ببیند نغزی

مرا و زشتی مرا آن کس که به صحبت من ره یافت علامتش آن است که صحبت دیگران

برو سرد شود و طلَخ شود نه چنانک سرد شود و همچنین صحبت می کند بلک چنانک نتواند

با ایشان صحبت کردن یاران ما به سبزک گرم شوند آن خیال دیوست خیال فرشته

اینجا خود چیزی نیست خاصّه خیال دیو عین فرشته خود راضی نباشیم خاصّه خیال فرشته دیو

خود چه باشد؟ یا خیالِ دیو؟ چرا خود یاران ما را ذوق نباشد از عالَم بی نهایت ما؟ آن مردم را

چنان کند که هیچ فهم نکند دنگ باشد اشکال گفت حرامی خمر در قرآن هست حرامی سبزک

نیست گفتم هر آیتی را سببی می شد آنگه وارد می شد این سبزک را در عهد پیغمبر علیه السّلام نمی

خوردند صحابه و اگر نه کشتن فرمودی هر آیت به قدر حاجت فرو می آمد چون نزد علیه السَّلام

قرآن بلند خواندند صحابه تشویش شد خاطر مبارکش آیت آمد یا ایها الذین آمنوا

لا ترفعوا انبیا همه معرّف همدیگرند عیسی می گوید ای نصرانی موسی را نیکو نشناختی

بیا مرا ببین تا موسی را بشناسی محمَّد می گوید ای نصرانی ای جهود موسی و عیسی را نیکو

نشناختید بیایید مرا ببینید تا ایشان را بشناسید انبیا معرّف همدیگرند

سخن انبیا شارح و مبیّن هم دیگرست بعد از آن یاران گفتند که یا رسول الله هر نبیّ معرف

مَن قَبلَه بود تو خاتم النبیینی معرف تو که باشد؟ گفت مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد

عَرَفَ رَبَه یعنی مَن عَرَفَ نَفَسی فَقَد عَرَفَ رَبّی هرکه فاضل تر دورتر

از مقصود هرچند فکرش غامض تر دورترست این کارِ دل است کارِ پیشانی

نیست قصّۀ آنک گنج نامه یافت که به فلان دروازه بیرون روی قبّه ایست

پشت بدان قبّه کنی و روی به قبله کنی و تیر بیندازی هرجا تیر بیفتد

گنجی ست واعظ وعظ می گوید جهتِ بیانِ نشانِ مقصود و جهتِ نشانِ راه

و راهرو و شیخ ناکامل و شاعر شعر می گوید جهتِ بیان و نشان پیش دانا رسواتر

می شود چنانک یکی سخن ماهی می گفت یکی گفتش که خاموش تو چه دانی که

ماهی چیست؟ چیزی که ندانی چه شرح دهی؟ گفت من ندانم که ماهی چیست

گفت آری اگر می دانی نشان ماهی بگو گفت که نشان ماهی آنست که همچنین دو شاخ

دارد همچون اشتر گفت خه من خود نمی دانستم که ماهی را نمی دانی الّا اکنون که نشان

دادی چیزی دیگرم معلوم شد که گاو را از اشتر نمی دانی لاله گر خیره بر نخندیدی

کس سیاهی دلش کجا دیدی گرچه در خون خویش غلتان است رو سزای سیه دلان آن است

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس