مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۴ قونیه صفحه ۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۴ قونیه صفحه ۱

 

 

*****************************************************************************************************************************

بســــــــــــــــــــــــــــــم الله الرَّحمن الرَّحیم و به نستعین

 

من مقالات سلطان المعشوقین مولانا شمس الدین التبریزی لا اخلی الله

برکته اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی حق قدیم است

کجا یابد حادث قدیم را ما لِلتُّرابِ وَ رَبِّ الاَرباب نزد تو آنچه بدان بجهی و برهی جان است

آنگه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی عاشقانت بَر تو تحفه اگر جان آرند

به سَرِ تو که همه زیره به کرمان آرند زیره به کرمان بری چه قیمت و چه آب روی آرد

و چه نرخ چون چنین بارگاهی است اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر که بی نیاز نیاز دوست

دارد بواسطه آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است

دام عشق آمد و درپیچید که یُحِبُّونَهُ تاثیر یُحِبُّهُم است از آن قدیم قدیم را ببینی

و هُوَ یُدرِکُ الاَبصارَ این است تمامی این سخن که تمامش نیست اِلی یوم القیامه تمام

نخواهد شد آینه میل نکند اگر صد سجودش کنی که این یک عیب در روی او هست

ازو پنهان دار که او دوست من است او به زبان حال می گوید که البته ممکن نباشد گفت

 اکنون ای دوست درخواست می کنی که آینه را به دست من دِه تا ببینم بهانه نمی توانم

کردن سخن ترا نمی توانم شکستن و در دل می گوید که البته بهانه کنم و آینه را به او ندهم

زیرا اگر بگویم بر رویِ تو عیب است احتمال نکند اگر بگویم بر روی آینه عیب است

بتر باز محبت نمی هلد که بهانه ای گوید می گوید اکنون آینه بدست تو بدهم الّا اگر

بر روی آینه عیبی بینی آنرا از آینه مدان در آینه عارضی دان آن را و عکس خود

دان عیب بر خود نِه بر رویِ آینه عیب منه و اگر بر خود نمی نهی باری بر من نِه که

صاحب آینه ام و بر آینه منه گفت قبول کردم و سوگند خوردم آینه را بیار که

مرا صبر نیست باز دلش نمی دهد گفت ای خواجه باز بهانه ای بکنم باشد که از این شرط

باز آید و کارِ آینه نازکی دارد باز محبت دستوری نداد گفت اکنون بار دیگر شرطْ تازه

کنم گفت شرط و عهد آن باشد که هر عیبی که بینی آینه را بر زمین نزنی و گوهر او را نشکنی

اگرچه گوهر او قابل شکستن نیست گفت حاشا و کلّا هرگز این قصد نکنم و نیندیشم در حق

آینه هیچ عیبی نه اندیشم اکنون آینه به من ده تا ادب من بینی و وفای من بینی گفت

اگر بشکنی قیمت گوهر او چندین است و دیت او چندین است و بدین گواهان گرفت

با این همه چون آینه را به دست او داد بگریخت او می گوید با خود که اگر نیکوست چرا گریخت؟

اینک شکستن گرفت فی الجمله چون برابر روی خود بداشت درو نقشی دید سخت زشت

خواست که بر زمین زند که او جگر مرا خون کرد از برای این از دِیت و تاوان و سیم و گواهان گرفتن

یادش آمد می گفت کاشکی آن شرطِ گواهان سیم نبودی تا من دل خود خنک کردمی و بنمودمی

چه می باید کرد او این می گفت و آینه با زبان حال با آن کس عتاب می کرد که دیدی که من با تو چه

ردم و تو با من چه کردی؟ اکنون آن خود را دوست می دارد بهانه بر آینه نهاده است زیرا که اگر خود را

دوست دارد از خود برآید و اگر آینه را دوست دارد از هر دو برنیاید این آینه عین

حق است می پندارد که آینه غیر اوست با اینهمه چنانک او را با آینه میل است آینه را با او

میل است

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس