صفحه ۲۰


صفحه ۲۰

 

 

 

 

بعد از مدتی بازش دیوانه کرد. ایشان عاجز شدند. دیو آمد به همان صورت گفت: این را برِ برصیصا برید، اما  زود باز میاورید مدتی مدید چندانکه او خبر کند که صحت یافتم، نبرید. دختر را آوردند، چو صدها هزار نگار بر برصیصا و گفتند که این پیش تو باشد مدتی تا تمام صحت یابد که ما را چنين گفته اند و چنين نموده اند. دختر را در صومعۀ زاهد بگذاشتند و بازگشتند. ماند در صومعه، زاهد و دختر و شیطان اگر آن زاهد عالم بودی، هرگز در صومعۀ خلوت دختر را قبول نکردندی، هرگز زنی جوان با مردی در :« لاتخلوا امرأة مع رجل فی منزل الا و ثالثهما الشیطان » : قال النبی علیه السلام موضع خالى جمع نیایند الا که شیطان میانجی ایشان باشد. القصة بطولها، چندان کرد و زد و گرفت که برصیصا را میل تمام شد با دختر و با دختر صحبت کرد. دختر حامله شد. شیطان به صورت آدمی بیامد پیش برصیصا و برصیصا را متفکر یافت. گفت: موجب فکرت چیست؟ برصیصا، قصه با او بازگفت که دختر حامله شده است. گفت: تدبير آن است که دختررا بکشی و گویی که مُرد و دفنش کردم. برصیصا چاره نیافت، چنان کرد. شیطان بیامد به صورتی که دختر صحت بیافت، بیایید و ببرید. خادمان پادشاه و حاجبان بیامدند و دختر را طلب کردند.

برصیصا گفت: دختر مُرد و دفنش کردم. بازگشتند و تعزیت نهادند.
شیطان به صورت دیگر رفت پیش پادشاه و گفت که: دختر کو؟
پادشاه گفت: پیش برصیصا بردیم، آنجا وفات یافت.
گفت: که میگوید؟
گفت: برصیصا میگوید.
گفت: دروغ میگوید. او با وی صحبت کرده است و دختر حامله شده است، دختر را کشته است و اگر باور نمیکنی، فلان جا دفن کرده است. باز کاوید تا ببینید. پادشاه هفت بار از مقام خود برخاست و به مقام دیگر مینشست وباز به مقام خود میآمد، آشفته و متغير، بر سر آتش. بعد از آن پادشاه بر نشست با جماعتی و سوی صومعۀ برصیصا رفت.
درآمد و او را گفت: دختر کجاست؟
گفت: وفات یافت، دفنش کردم.
گفت: ما را چرا خبر نکردی؟
گفت: مشغول بودم به اوراد، نرسیدم.
پادشاه گفت: اگر خلاف این ظاهر شود، چون باشد؟ زاهد دُرُشتی نمود، باشد که پیش رود. پادشاه فرمود آن مقام را که نشان یافته بود، باز کاویدند. دختر را بيرون آوردند، کشته. برصیصا را دستها بستند و ریسمان درگردن او کردند و خلایقی جمع شدند. برصیصا با خود میگفت: ای نفس شوم! شاد میبودی به آنکه دعای تو مستجاب است و شاد میبودی که در دل و دیدۀ خلقان عزیز و عظیمی و شاد میبودی به احسنت و شاباش خلق و میترسیدی که نباید که قبول کم شود و بحقیقت آن همه مار و کژدم بود. قبول خلق مار پُرزهر است. با خویشتن آه میکرد و سود نبود. آوردندش زیردار بلند، نردبان بنهادند، طناب فرو آویختند. آن ساعت که در گردن او میانداختند. همان شیطان خود را بدان صورت بدو نمود و گفت: این همه بر تو من کردهام وهنوز قادرم. چارۀ تو در دست من است. مرا سجده بکن تا ترا برهانم.

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس