صفحه ۱۹


صفحه ۱۹

 

 

 

 

چون آخر کار خوک را بیندازد، درنگرد هیچ چیز او به کار نیاید، نه پوست او، و نه گوشت او نه دندان او و نه پشم او. گوید از بهر چنين چیزی عمر به باد دادم و تيرها تلف کردم.

باری به کرای خر بير زیدی بار
باری به غم دلم بيرزیدی یار

عاقل چیزی جوید که اگر نیاید ننگش نبود و اگر نیابد با خود جنگش نبود. چشمش از آن شکار هر روز روشنتر بود، ذوقش از آن نگار آبستنتر بود. چشمش را گلزار حسنش مخمور میکند، دل رنجورش را آن گنج، گنجور می کند. نسیم بوی او میزند، سرمستش میکند. دستان و شیوۀ او میبیند، از دست میرود. خوف مرگ نی، بیم فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعين جزاء بما کانوا » فراق نی، غصۀ پير شدن نی، غارت غيرت مزاحمی نی حق تعالى میفرماید که چه میداند آن نفس خوش نفس که در خلوت سینه نشسته است منتظر، بلقیس « یعملون وار و هدهد خاطرش هر لحظه رقعۀ نیازی به منقار گرفته است و خبر او به حضرت سلیمان میبرد و رخت او را سوی آب حیوانی میکشد. عجب صفت این عشرت را چون پایان باشد؟ کدام پای منزلهای این دارد در جهان و کدام قدوم مقدمی این قدم دارد در عالم؟ گوش کو تا آن شنود؟ در جهان هوش کو تااین نوش کند؟ به ذات ذوالجلال، در این زمان که من این میگویم و شما این میشنوید، بلند پران عالم غیب از سرادقات آسمان به و با همدیگر میگویند که: ای عجب آن « کراما کاتبين یعلمون ماتفعلون » : گوش تیز شنو خود میشنوند که وجودی که این سخن میگوید و آن آدمی که این نفس میزند، چگونه بر آسمان نمیپرد؟ و چگونه پردۀ هستی بر نمیدرد؟ چشم را میمالند که عجب، این آدمیی است که این میگوید! چه جای آدمی که اگر نسیم این سخن بر کوه وزد همچو کۀ پارهها در باد شوق پراّن شود. پاره های آن کوه در هوای ولاء همچون ذرهها معلق زنان شود این وجود، دک و پاره پاره نمیشود. .« لوانزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله » : که خداوندا چه چیز مانع دک است که این وجود آدمی که چنين عجایبی بر زبان و دل او میرود یا در گوش او می رود یا به قلم مینویسد، چون میرود، چون برقرار میماند؟ خطاب عزت میآید که آنچه مانع دک است، حجاب شک است.

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر

          

چون پی برد به تو دل و جانم که جمله تو

نقش تو در خیال و خیال از توبی نصیب

 

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

جویندگان گوهر دریای کنه تو

 

شرح و بیان تو چه کنم؟ زانکه تا ابد

چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل

 

از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

در جان و در دلى، دل و جان از تو بی خبر

 

نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

وانگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

 

در وادی یقين و گمان از تو بی خبر

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

 

از تو خبردهنده چنان از تو بی خبر

 

 آمدیم به تمامی قصۀ برصیصا. آن شیطان لعين و آن دشمن در کمين، بعد از طلب بسیار، دختر پادشاه آن دیار را اختیار کرد که جمال او به نهایت و غایت رسیده بود. در مغز آن دختر درآمد و او را دیوانه و مختل و رنجور کرد. پادشاه اطبا و حکما را جمع کرد.همه در علاج او عاجز شدند. شیطان در لباس زاهدی بیامد و گفت: اگر خواهید که این دختر از این رنج خلاص یابد، این دختر را برِ برصیصا برید تا او افسون و دعا بخواند و او را از رنج برهاند. ایشان نیز چاره ندیدند، سخن او را شنیدند. دختر را به نزد برصیصا بردند. دعا کرد، دیو او را بهشت تا او صحت یافت تا این پادشاه بر قول این دیوباری دیگر اعتماد کند، دختر را به صحت بازآوردند و شادی کردند.

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس