صفحه ۱۷


صفحه ۱۷

 

 

 

 

با خودی از اثير چون گذری؟
هیزمی از سعير چون گذری؟

دود « اگر » امداد لطف کریم و موجهای فضل قدیم رحیم، به آب دیدۀ وحشی خندقهای آتش را که از حروف اولئک یبدل » : و فروغش بيرون میزد، آتش را چون آتش ابراهیم همه گل و ریحان و یاسمين و شکوفه گردانید که خندق پر آتش سقر را و کلمۀ اگر را از میان برداشت و زمين و آسمان را پر رحمت کرد. « الله سیئاتهم حسنات

 

معشوقه بسامان شد تا باد چنين بادا »

 

آن لب که همی زهر فشاندی ز تکبر

کفرش همه ایمان شد، تا باد چنين بادا

 

آن لب شکرافشان شد، تا باد چنين بادا

 وحشی چون آوازۀ آمرزش بشنید که همۀ گناهان را بیامرزم بی اگر و بی مگر، جامۀ صبرش چاک شد، دوان دوان و سجده کنان و نعره زنان به خدمت رسول آمد روی در خاک میمالید. 

گر می بکشی بکش که در مذهب من
از کشتن دوست زندگانی خیزد

ای بهترین خلایق! و ای سلطان حقایق! ای شفیع اولين و آخرین! ای خلاصۀ آسمان و زمين! مدتهاست که از شوق تو دست بر جگر نهاده ام، از گرمی جگر دستم میسوخته است ولیکن به کدام روی توانستمی آمدن به حضرت تو، تا کمند حضرت لایزالى در گردنم افکندی و کشانم کردی. تو بهترین خلایقی و من بدترین خلایقم. 

در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند، زیان ندارد

 این چنين جرمی را جز چنان کرمی نتواند عفو کردن، این چنين جنایتی را جز چنان عنایتی نتواند تدارک کردن مرده را نَفَس عیسی تواند زنده کردن و آهن را دست داوود تواند نرم کردن، دیو را امر سلیمان تواند مسخر کردن. ای فخر سلیمان و داوود! ای روشنی جان هر موجود! مرغ جانم پر میزند تا قفص قالب بشکند این دم و بيرون پرد. به حرمت آن خدایی که ترا بر اهل آسمان و زمين و اولين و آخرین بگُزید و اختیار کرد که کلمۀ مبارک پاکِ پاک کننده را، آن کلمۀ شریف حیات بخش دولت بخش را، عزیز عزیز کننده را آن کلمه ای را که بر زبان از دانۀ نبات لطیفتر است آن کلمه را که از عرش و کرسی شریفتر است که کلمۀ شهادت است، بر من عرضه کن تا پیش از آنکه جان از محنت خانۀ قالب بيرون آید، به خلعت آن کلمه مشرف گردم و از بهر صد هزار خجلت و اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان » : حاجت که دارم، آن کلمه را به حجت بر زبان در میان جان بدان جهان برم که «. محمداً رسول الله

چون مصطفی صلوات الله علیه بر وی این کلمه عرضه کرد، میگفت: چنانکه مرغ، بچۀ خود را دانه در دهان نهد آن کلمه را در دهان وحشی یکان یکان مینهاد. از شوق آن دانه، مرغ بچۀ جانش گردن دراز میکرد از حرص تا دانۀ دوم و سوم را به یک لقمه بگيرد که از غایت حرص و گردن دراز کردن سوی دانه، بیم بود که مرغ بچۀ جانش از آشیانه و سقف خانۀ وجود، به عرصۀ عدم فرو افتد.

چون رو به من شدی، تو از شير مترس

          

از چرخ چو آن ماه به تو همراه است

چون دولت تو منم، زاد بير مترس

 

گر روز بگاه است و گر دیر، مترس

 خاصه آن مرغ بچگان نوزاده که در آشیانه مانده باشند و مادر پریده که ایشان را نقل آرد و در جستن چینه دیر مانده و چینه دیر به دست آمده و آنجا که چینه را دید، خواسته تا برگيرد و به فرزندان برد، ترسیده که مبادا که زیر این دانه، دام باشد و من سوی دانه بروم و در کام دام بمانم. 

 

ما را همه رنج از طمع خام افتد

           

مرغی که برای دانه در دام افتد

وز فتنۀ نفس و خارش کام افتد

 

اندر قفص تنگ و سر بام افتد

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس