صفحه ۱۵


صفحه ۱۵

 

 

 

 

هر چیز که با چیز یار شود او دو شود. این حقیقت جفتی است که چون با او باشی، یکی باشی و چون بی او  باشی، دو دو باشی، سه سه باشی، چهار چهار باشی و مثال این روح است با تن که تا روح در تن است، همه اجزای متفرق یک نفس اند، چون از او روح جدا شد، اين يكی صد هزار شد، چشم سويي رفت و گوش گوشه اي گرفت، اسختوان طرفي گزيد، گوشت را هر صاحب نیشی گرفت. چرا پراکنده شدند نه یک نفس بودند؟ و چون خاک شوند، پاره ای از آن خاک را کوزه کردند، پاره ای را کاسه کردند، پارهای را خمره کردند. هر یکی به سر خویشتن از یکدیگر بیگانه ماندند. گفتند: ما یکی بودیم، بیگانه چرا شدیم، زیرا به صحبت روح یکی شده بودیم.

ثقلت زجاجات اتتنا فرغا 
خفت و کادت اَنْ تطیَر بماحَوْت
حتی اذا ملﯩَٔت بصِرْف الراّح
وکذا الجسوم تخف بالارواح

وحشی بدان مال ها فریفته شد و به کشتن حمزه میان دربست. فرصت میجست تا در حربِ اُحُد، لشکر مصطفی صلی الله علیه و سلم باول حمله کافران را بشکستند و جماعت تيراندازان را مصطفی فرموده بود که در این دربند بایستید و این دربند را نگاه دارید و از اینجا مروید. چون تيراندازان دیدند که لشکر اسلام، لشکر کفر را شکست و مسلمانان درافتادند، غنیمت ها می ستدند از اشتران و اسبان و غلامان و لشکر کفر منهزم شد. گفتند: ما به چه ایستاده ایم؟ وقت غنیمت ستدن است. قومی گفتند: اشارت پیغامبر چنين است که ما در بند را نگاه داریم، چرا در بندِ غنیمت شویم؟ قومی گفتند که: این اشارت از بهر آن بود که هنوز جنگ قایم بود، این ساعت جنگ نماند. این طایفه گفتند: ما نتوانیم با این عقل سخن پیغامبر را تصرف کردن و تأویل کردن. مخالف شدند و بیشتر تيراندازان درافتادند در غنیمت و کمینگاه و دربندها را رها کردند. ابوسفیان با لشکر در کمين بود. چون دید که در بند خالى شد، حمله کرد و بر مسلمانان زد و مسلمانان مشغول به غنیمت و از صحابه یکی بود چون سلاح درپوشیدی و برنشستی، کم کسی توانستی فرق کردن صورت او را از صورت پیغامبر علیه السلام در آن چشم زخم او کشته شد. هرکه از اهل اسلام او را میدید، می پنداشت که آن زخم بر مصطفی است، منهزم میشدند و میگریختند و پیغامبر علیه اذ تصعدون ولاتلون علی احد و الرسول » : السلام در عقب ایشان بانگ میزد که بایستید که من برجایم که .« یدعوکم فی اخریکم راویان گفتند: در این واقعه عمر را دیدیم به کنار لشکرگاه سلاحها افکنده ونشسته. گفتیم: چرا نمیگریزی؟ گفت: برکه گریزم؟ آن کس که مرا جان برای او بود و زندگی برای او میبایست، چنانش دیدیم. از او گذشتیم حمزه را دیدیم بر کنار لشکرگاه همچون شتر مست خاکستر رنگ، هرکه از کافران با وی میرسید در وقت دوانیدن در عقب مؤمنان، بدو نیمش میکرد. سوگند خوردند راویان که یکی از مبارزان پیش او رسید. حمزه، شمشير براند. ما همه چنان پنداشتیم که خطا کرد و از بالای سر او گذشت. نظر کردیم سر آن مبارز را دیدیم در پیش حمزه افتاده و از کله های کافران پیش او تلها جمع شده بود. در این حالت که او مشغول بود به کشتن کافران وحشی پیش حمزه امکان آمدن ندید پس پشت حمزه پس سنگی پنهان شده بود و هر ساعتی سر برون میکرد که حمزه را سخت مشغول یابد، ناگاه جوقی از کافران دررسیدند.

حمزه به کشتن ایشان مشغول شد. وحشی فرصت یافت و حمزه برهنه بود. حربه را راست کرد و بینداخت بر کمرگاه حمزه رسید حمزه حربه را بگرفت و ازخ ود بيرون کشید بقوت. تا از اینها فارغ شدن، خون بسیار رفت. الحمدلله » : خواست که پی وحشی رود، چندان خون رفته بود که رمقی مانده بود. از پی درآمد و سه بار گفت « نحن قسمنها بینهم » دنیا و دینار شما را بخشید دین و دیدار ما را بدین قسمت شادانیم « علی دین الاسلام انالله و انا الیه راجعون

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس