صفحه ۱۴


صفحه ۱۴

 

 

 

 

 

شرح حال « ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم » : کنند و بی پای، پای میکوبند که یعنی می خورند و می آشامند، بی تن و بی معده « یرزقون فرحين » : ارواح میفرماید که آن روحانیان در چه راحتند و بی لب و دهان و چون ارواح شراب راح نوش میکنند از عالم غیب، های و هوی میزنند که ای نومیدان قالب خاک که نومید شده ایت که اگر این قالب خاک بشکند از خوردن بمانیم از آشامیدن ماندیم، از روز روشن ماندیم، در گور تنگ گرفتار شدیم، آخر در حال ما نگرید. ای کور! در گور چند نگری؟ آخر آن نظر، نظر کافرانه ،« اذامتنا و کناترابا » : است، نه نظر مؤمنانه که عاقبت خود، گور بیند. شيرکی خود را کور بیند؟ آخر کافران گفتند کسی که منزل خود را گور بیند، قدم او را در راه چه قوت ماند؟ و به چه دل، منزلها ببرد؟ تن به دل تواند ره رفت و دل به نظر تواند حرکت کردن، چون قبلۀ نظر او گور باشد او را چه قوت و زور باشد؟ خاک پای بینايان را در چشم میکشید چندانکه دید چشم تو از دیدن خاک و گور گذاره کند، بیند که آن سو، خاک گور نیست، نور پاک است. کو گور و خاک، کو نور پاک؟ « آدمی دیده است، باقی گوشت و پوست » پلیدست آنچه میبینی و میدانی تو آنی. اگر عاقبت خود را خاک میدانی، خاکی، خود را اگر پاک میدانی، پاکی.

پس حمزه ایشان را جواب داد که آن وقت زره میپوشیدم به وقت جنگ، زیرا سوی مرگ میرفتم و سوی زخم میرفتم. عقل نبود سوی مرگ، بی زره و بی حجاب رفتن. این ساعت به نور ایمان میبینم که چون در جنگ می آیم، سوی زندگی میروم، عقل نبود سوی زندگی و حیات، با زره و حجاب رفتن:

سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو
با چنين گلرخ، نخسبد هیچکس با پيرهن

غلام بود از آنِ زنی از بزرگان عرب و حمزه، خویشی عزیز از خویشان آن زن کشته بود در غزا. در دل « وحشی » آن زن از حمزه کینه بود. وحشی را که غلام او بود میگفت که: اگر تو چاره کنی و حمزه را بکشی ترا آزاد کنم و چندین سرمایه بدهم و دیگران نیز که با حمزه هم از بهر خون، کینه ها داشتند که از خویشان ایشان در غزا کشته بود. این وحشی را هم میفریفتند که فلان اسب ترا بخشیم و فلان کنیزک ترا بخشیم، اگر تو این هنر بکنی. زر و مال، جادوی چشم بند است و گوش بند است. قاضی و حاکمی که موی در مو میبیند به علم و هنر، چون طمع مال و رشوت کند، چشم او ببندد و به روز روشن ظالم را از مظلوم نشناسد. چنانکه علی رضی الله عنه .« و أُحذّرُکم الدنیا فانهّا غراّرةٌ غدارهٌ مکاّرةٌ سحاّرهٌ » : فرمود در خطبۀ خویش از رابعه می آرند رضی الله عنها که روزی خدمتکار او دو درم آورد و به دست او داد. یک درم به دست راست گرفت و یک درم به دست چپ و وقت نان خوردن بود. گفتند: بخور. گفت: لقمه در دهانم نهید که دستم مشغول است. گفتند: این سهل است، آن دو درم را به یک دست بگير. گفت: معاذاللهّ! آن درم جادوست و این درم جادوست، من این دو جادو را بهمدیگر جمع نکنم، که ایشان هر دو چون همنشين شوند، فتنه ای بیندیشند، جداکنند :« یتعلمون منهمامایفرقون به بين المرء و زوجه » : ایشان هم چون وصال یابند، تدبير فراق ما کنند که میان مرد و زن، در تفسير اهل ظاهر و جدا کنند میان روح و پیکر به نزدیک اهل تحقیق، زیرا زوج قدیم و جفت است. جفت او آن است که او را از جفتی برهاند، طاق کند، از درد برهاند، فرد « مقعد صدق » پاینده مر روح را کند.

آن طاق که نیست جفتش اندر آفاق

           

پس گفت مرا که: طاق خواهی یا جفت؟

با بنده بباخت جفت و طاقی به وفاق

 

گفتم: به تو جفت وز همه عالم طاق

 

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس