صفحه ۱۳


صفحه ۱۳

 

 

 

 

 

بیابان ضلالت بميرند، علف گرگان شوند. و بعضی که اهل عنایت باشند در میان بیابان ضلالت، تضرع آغاز کنند ظلم کردیم، از راه، سخت دورافتادیم. عجب باشد اگر ما خلاص یابیم. حق تعالى فرشته ای را « ربنا ظلمنا » : که بفرستد، بلکه نبیی را، رسول معصوم را، مصطفای مجتبی را تا از زبان حق ندا کنند ایشان را از طرف جادۀ راه ای بندگان حق که اسراف کردید و از راه، سخت دور رفتید تو مپندار که همه اسراف « الذین اسرفوا » : راست که آن باشد که چند در می بگزاف خرج کنی یا چند خروار گندم بی حساب خرج کنی یا ميراثی مال بسیار بگزاف به عشرت خرج کنی. اسراف بزرگ ان است که عمر عزیز که یک ساعته عمر را که به صد هزار دینار نیابند که: یعنی چون وقت عمر مهلت دهد، یا قوتها و گوهرها « الیواقیت تشتری بالمواقیت و المواقیت لاتشتری بالیواقیت » توان بدست آوردن، اما به صد هزار یواقیت و جوهر، مواقیت عمر نتوان خریدن. به زر نخریده ای جان را از آن قدرش نمیدانی » « که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را این ظلم بر خود کردید و پنداشتید که بر دیگران می کنید. آتش در دکان خود زدیت و سرمایۀ « علی انفسهم » بد مکن که بدافتی، چَه مکن که خود افتی » . خود را سوختید و شاد میبودیت که دکان خصمان خود را میسوزیم «

ظالم که کباب از دل درویش خورد »

« چون درنگری ز پهلوی خویش خورد

 

حکایت

آورده اند که قصابی گوشت به نسیه دادی و کودکی نویسنده داشت بر دکان، فرمودی که بنویس که فلان چندین برد پیش فلان چندین است. روزی مرغ مردار خوار از هوا درپرید و یکپاره گوشت بربود. گفت: ای کودک بنویش چارکی گوشت، پیش مردار خوار داریم. روزی دیگر مردار خوار به رسم عادت قصد گوشت کرد. قصاب حیله اندیشیده بود، مرغ درماند، سرش ببرید و بر قناره درآویخت از بهر عبرت مردار خواران. کودک گفت: آنچه مرغ را پیش توست، چند نویسم؟ استاد « اسفرواعلی انفسهم » استاد! آنچه تراست پیش مرغ نوشتم، که یعنی اگر « لاتقنطوا من رحمة الله » ؟ جامه بدرید که کار گوشت سهل بود، اگر از بهر سر سرخواهند، من چه کنم چنين است، در این غرقاب افتادیت، نومید مشوید. آمده است کشندۀ حمزه رضی الله عنه آنکه اول « وحشی » بعضی ائمۀ تفسير چنين گویند که این آیات در حق لیث وغا بود و آخر شير خدا شد. اول عم بود و خویش، آخر فرزندش شد و پیش. بعد از اسلام این حمزه چون به غزا رفتی، زره درنپوشیدی. گفتندی: ای شير عرب! آن وقت که جوان بودی و به کمال قدرت و توانا بودی، زره میپوشیدی و خود بر سر می نهادی. این ساعت که به سن بزرگ شدی، هر آینه تن را ضعیفی باشد، چون است که زره و خود انداخته ای و برهنه در صف می آیی؟ گفت: آن وقت دليری طبیعتی داشتم، چنانکه شير دليری طبیعتی دارد، به امید حیاتی و زندگی، جان در نمیبازد، بلکه طبیعت او آن است و از حلاوت متابعت طبیعت، خوف هلاکت بر او پوشیده میشود. چنانکه پروانه را نور ابراهیمی نیست که توکل کند بر حق، یا چنانکه مرد مستسقی میبیند دست و پا و شکم آماسیده از آب خوردن و حلاوت آب بر او آن همه را میپوشاند و از مرگ نمی اندیشد. من نیز که حمزه ام، آن زندگی شجاعت و مرديها كه مي كردم، از روي طبيعت و غريزت بود، نه از آن بود كه من در مرگ، میدیدم. آن نور نداشتم. اکنون که ایمان آوردم، ظلمت طبیعت از پیش چشم و دلم برخاست دیدم که بعد از مرگ و کشته شدن چه زندگی هاست. روح را، میان ارواح در آن مجلس که ارواح مجرد شده، راح ارتیاح مینوشند بی دست قدح میگيرند و بی لب و دهان درمی آشامند، بی سر، سراندازی

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس