صفحه ۱۲


صفحه ۱۲

 

 

 

 

 

ببینند. چنان کرد. در حال مه دو پاره شد. نیمی سوی انگشت راست پیغامبر میرفت و نیمی سوی انگشت چپش و بانگ با هیبت می آمد که چندین هزار حیوان در شهر و صحرا « اقتربت الساعه و انشق القمر » : میرفت که بمردند و باقی حیوانات از علف باز ایستادند و می لرزیدند و چندین خلق رنجور شدند و قومی را شکم خون شد. جمله تضرع کردند که بدان خدای که تو از وی میگویی که زود این ماه را فراهم آور و درست کن، چنانکه بود و اگر نی همين ساعت همه جهان زیر و زبر شود. پیغامبر صلوات الله علیه باز این نام مبارک را اعادت کرد و دو انگشت را بهم آورد به فرمان خدا و به برکت این نام جانفزا، هر دو نیمه « بسم الله الرحمن الرحیم » : که بهم آمد. قومی دیگر، بسیار، ایمان آوردند. ابوجهل را غصه زیادت شد و از دست برفت. باز بجلدی خود را بگرفت و گفت: اگر این راست باشد و چشم بندی و گوش بندی و هوش بندی نباشد، باید که شهرهای دیگر از این خبر دارند. بعد از آن وَفْدها و کاروان ها و پیکان و نامه ها میرسید از اطراف عالم تا به اطراف عالم بر دوستان این دو شمع را در این گنبد، « فاطر السموات » که این چه واقعه بود که ماه اسمان بشکافت که از آن روز که وجعل الشمس ضیاء و القمر » افروخته است و پرده های ظلمات را به تابش تاب این دو گوهر میسوخته است که هرگز جنس این واقعۀ عجیب غریب نادر، از آبا و اجداد ما هیچ کس حکایت نکرد و در هیچ کتابی ،« نوراً فاما الذین » : ننوشتند و از اطراف شهرها، نامه بر نامه میرسید و ابوجهل و امثال او هر دم سیه روتر میشدند که و آنها که ایمان آورده بودند هر روز قوی دلتر و قوی ایمانتر که: « فی قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الى رجسهم « لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم »

مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند

        

از ماه نور گيرد ارکان آسمان

مه را چه جرم؟ خاصیت سگ چنين بود

 

خود کیست آن سگی که بخار زمين بود

 

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی » : بخوان، ملک القراء! از کلام ربی الاعلی، از بهر ارشاد سالکان جاده ای را که ملک جلیل، واهب جزیل دارای جهان، دانای نهان، خالق جزوو کل، رازق خار .« انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله و گل، پادشاه علی الاطلاق، مالک الملک باستحقاق، از بهر زنده کردن مرده دلان و تازه کردن پژمرده دلان، قل: بگو ای محمد که قال ترا حلال است که قال تو از حضرت جلال است: « قل یا عبادی » : چنين میفرماید که حکما را بود به خوان جلال » « لقمه و نطق و سحر هر سه حلال یا، ندای بعید است، یعنی ای « یا عبادی » . بگو، ای قال تو بهتر از حال، ای قال تو کمال کمال :« قل » دورافتادگان از جادۀ راه به وسوسۀ دیو سیاه که چون کاروانی در بیابان حيران شود، بعضی گویند: راه، این سوی است و بعضی گویند: از آنسوی است. دیو گوید: وقت خود یافتم. برود از طرف دور که از راه سخت مخالف باشد، بانگ میزند اهل کاروان را به آوازی که ماند به آواز خویشان ایشان و دوستان و معتمد ایشان به بانگ بلند و سخن فصیح مشفقانه که: بیایید بیایید که راه اینجاست. هان! ای کاروان مؤمنان! هوش و گوش دارید و غره مشوید که در آن بانگ فتنه هاست، کاروان در آن حيرانی چون آن آواز مشفقانۀ خویشانه بشنوند همه سوی آن دیو روان شوند. چون بسیار بیایند، گویند که: آنکه ما را میخواند، اینجا بود، کجا رفت؟ خواهند که باز گردند که این خود غول بیابان بود. رهزن کاروان بود. دیو گوید: حیف باشد که اینها را بگذارم که باز گردند. بر سر راه باز از دور، از آن سوی گمراهی او را بینند که آواز میدهد که: بیایید، بیایید، از آن گرمتر که اول میگفت. اینجا بعضی از اهل کاروان به گمان افتند که اگر او غمخوار ما بود و چنان که مینمود، چرا نایستاد و آشنائی نداد! به یک نظر به سوی آن دیو مینگرند که سوی او برویم و به یک نظر باز پس مینگرند آن سوی که آمده اند، باشد که از آن طرف کسی پیدا شود، بعضی که از عنایت دورند هم در آن بیابان ضلالت و عناد و فساد در پی آن دیو بر این نسق و بر این شیوه چندان بروند که نه قوت بازگشتن ماند و نه امکان مراجعت. از گرسنگی و تشنگی همه در آن

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس