صفحه ۱۰


صفحه ۱۰

 

 

 

 

یوم تبیض وجوه و تسود » : بشویند سیاهتر شوند چون سر از جوی برآرند عیان ببینند حال هر دو قوم را که .« وجوه عزیز من! مبادا که ترا این سیاهی و سیاهکاری عشق دنیای فانی و مکارغدار گندم نمای جوفروش، سیاهۀ سپیده برکرده عجوزۀ خود را جوان ساخته، رنگ زشت او بر تو طبیعت شود، دشمن آینۀ الهی شوی صفت خفاشی و آفتاب دشمنی در تو متمکن شود، دشمن آفتاب شوی.

بس روشن است روز ولیک از شعاع روز

        

از خوی زشت، دشمن آن خوی و خاطرند

بی روزنند از آنکه همه بسته روزنند

 

وز درد چشم، دشمن خورشید روشنند

آن کرّهای به مادر خود گفت: چونکه ما

 

مادرچه گفت؟ گفت: برو بیهده مگوی

آبی همی خوریم، صفيری همی زنند

 

تو کار خویش کن که همه ریش میکنند

 

آن تُرکْ بچه میگوید پدر را که: مرا عاجز کردی که: رو بشو، رو بشو از سیاهی، اگر سیاهرویی بد است آن زنگیان چرا شادی میکنند و ما چون داروها بر روی خود میمالیم، چرا بر ما میخندند و تسخر میکنند و طعنه میزنند؟ « ان الله جمیل یحب الجمال » : پدر میگوید: تو کار خویش کن و چهرۀ چو ماه از بهر شاه ابد و ازل بیارای که همه بر موافقت .« ان الذین اجرموا کانوا من الذین آمنوا یضحکون » : که ایشان بر روی زشت خود میخندند که بگوییم که: بسم الله الرحمن الرحیم. « الرحمن » افضل القراء فلان الدین از میان جان نام

 

تا دل ز کمال تو نشان یافت

         

جان بارگه ترا طلب کرد

هرجان که به کوی تو فرو شد

 

فریاد و خروش عاشقانت

از درد تو جان ما بنالید

 

چون درد تو یافت، زیر هر درد

هرچیز که جان ما همی جست

 

جان عشق تو در میان جان یافت

در مغز جهان لامکان یافت

 

از بوی تو جان جاودان یافت

در کون و مکان نمیتوان یافت

 

درمان ز تو درد بیکران یافت

درمان همه جهان نهان یافت

 

چون در تو نگاه کرد آن یافت

 

 هرکه حلاوت این نام یافت از ذروۀ عرش تا پشت فرش، پیش همت او پر پشه ای نسنجد و هرکه را به جمال این نام صید کردند، هیچ صوت وصیت و رنگ و بو او را نتواند صید کردن و هر کلبه ای که آفتاب سعادت این نام بروی تافت، شرفات و کنگرۀ قصر ملوک عالم را خدمت آن کلبۀ او فرستند، تا او را پرستند. هرکه حلقۀ بندگی این نام در گوش کرد، دنیا و عقبی را فراموش کرد. هر که از مشرب عذب این نام سيراب شد، عُمراناتِ عالم در بصرو بصيرت او خراب شد. روزی که آفتاب سعادت از برج اقبال برآید و دوست دیرینه از اقصای سینه ناگاه یعنی آن مؤمنی را که گزیدهام از خاک و بخریده ام او را از دست « افمن شرح الله صدره للاسلام » : بدرآید که جهل و خودپرستی و پسندیده ام و اوصاف پسندیده بخشیده ام و او را لایق خدمت و دقایق پسندیدۀ آداب طاعات گردانیده ام، اجتبا و اصطفا کرده ام و دل او را با وفا و صفا بسرشته ام و به شرح، نرم گردانیده ام که شَرَحَ و این شرح که کرد؟ من کرده ام که اللهّام، بخود کرده ام «؟ افمن شرح الله » وَسَّعَ و زَیَّنَ و نَوَّرَ از یک قبیلند در معنی به جبرئیل باز نگذاشتم. به میکائیل حواله نکردم. صدرۀ صدر در میان تن است. صدر، سینه بود که حرم کعبۀ دل « خير الامور اوسطها » است چنانکه آن حرم در میان زمين است، این حرم سینۀ بی کینه در میان تن است که بهترین جواهر در میان قلاده بود تا اگر به کنارها آفتی رسد، آنچه خلاصه است، در میان سلامت بماند. ایشان 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس