صفحه ۹


صفحه ۹

 

 

 

 

 

ملک و مال و اطلس این مرحله »

        

سلسلۀ زرّین بدید و غرّه گشت

صورتش جنت به معنی دوزخی

 

الحذر ای ناقصان زین گلرخی

هست بر جان سبکرو سلسله

 

ماند در سوراخ چاهی جان زدشت

افعئی پر زهر و نقشش گلرخی

 

کوبه گاه صحبت آمد دوزخی

 

 چنانکه منافذ ادراکات و فهم او را عشق آن رنگ و بو و گفت و گو گرفته است که سر سوزنی از پند راه نیابد، بلکه پند دهنده را دشمن گيرد، زیرا زنگی همیشه دشمن آیینه بود. ناصحان و واعظان آینه اند یا آینه دارند. واتبعنا هم فی هذه الدنیا لعنه و یوم القیمه هم » : عاشقان نفس و طالبان دنیا زشت رویانند، زنگی چهرگانند که اما در ولایت زنگبار، زشتی زنگی کی نماید که آنجا مرد و زن همه زنگیند و جنس همدیگرند، « من المقبوحين « کِرامٌ بَرَرَه » باش تا از این ولایتش بر مرکب اجل بيرون برند بر خو بچهرگان ترک و روم که فرشتگان نورانیند که مسکن ایشان هفت آسمان است، آنگه رسوایی خویش میان رومیان روحانیان ببینند، حسرت خورند و هیچ سود ندارد. لاجرم از این سبب دشمن آینه اند و آیینه دارند.

 

 

زنگئی یافت آینه در راه

         

بینیی پخش دید و رویی زشت

چون بر او عیبش آینه ننهفت

 

کانکه این زشت را خداوند است

گر چو من خود به کاری بودی این

 

اندر او روی خویش کرد نگاه

چشم چون آتش و رخ از انگِشت

 

بر زمینش زد آن زمان و بگفت:

بهر ننگش به راه بفکندست

 

«؟ کی در این راه خوار بودی این

 

 اما آن سیاهی که رنگ زنگی دارد، و زنگی نیست، از ولایت ترک است و از ولایت روم است، به طفلی به زنگبارش به اسيری برده اند. دشمنی، سیاهئی در روی او مالیده است. چون آینه را بیند، حالى خال سیاه در روی سپید ببیند، گویند: عجبا! چه مالیده اند در رویم، همۀ روی چرا چنين سپید نیست؟ پس سپیدی با سیاهی در یا خود چون او میان زنگیان افتاد ایشان با او بیگانه « لااقسم بیوم القیمه و لااقسم بالنفس اللوامه » جنگ آید که می بودند از روی آنکه تو سپیدی و ما سیاه، از ما نیستی. او تنها و بی کس میماند از ضرورت تا با ایشان باشد و ان من ازواجکم و » : او را بیگانه ندارند، سیاهی در روی خود میمالید تا دختران زنگیان از وی نرمند که این دخترچگان زنگی، شاهدان و خوبان و لذتها و شربتهای این عالم فانی است که عدوی .« اولادکم عدواً لکم چهرۀ چون ماه شمایند که از بهر ایشان سیاهی در رو میمالید هان و هان به خود آیید و این سیاهی از رو بزدایید مبادا که چون بسیار بماند این سیاهی بر روی شما رنگ اصلی را بخورد و همرنگ کند و آن فر سپیدی و سرخی رویتان، در زیر آن سیاهی به روزگار بپوسد رنگ سیاه عاریتی، رنگ اصلی شود. زودتر جدایی بجویید و روی خود را از ننگ رنگ سیاه تباه ایشان بشویید که: «. عادت چو کهن شود طبیعت گردد »

و آنگاه که آن خال سپید که بر روی شما یادگار سپیدی است، نماند، سیاهی محیط شود بر روی جان شما که: یوم » : بعد از آن هرگز از سیه رویی بيرون نیاید که « واحاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النار هم فیها خالدون » چون قومی سیاهی بر رو و سیاهکاری در دل عاریتی است و بعضی را اصلی است، «. تبیض وجوه و تسود وجوه فردا چون به جوی آب طهور قیامت، سر بر کنند و از خواب مرگ، خواب آلود برخیزند، همه رویها بشویند چون روهافرو « فاغسلوا وجوهکم » . چنانکه عادت بود که چون خفته از جامۀ خواب برخیزد، روی بشوید شویند، آنها که تُرک و رومی اند، آن آب مبارک، سیاهی را از روی ایشان ببرد و آنها که زنگی اصلیند، چندانکه

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس