صفحه ۸


صفحه ۸

 

 

 

 

اکنون ای سلیمان وقت خویش، چون تاج ذوق و نور اخلاص بر فرق سر جان خود نبینی، خود « انتم لاتشعرون را افسرده بینی و تاریک و محبوس سوداها بینی، بانگ برآری که ای ذوق کجایی؟ و ای شوق در چه حجابی؟ هر چند میکوشی تا آن ذوق رفته بازآید، نیاید، و آن تاج اخلاص را هر چند بر سر خود راست میکنی، کژ می بان الله لم یک مغيراً نعمة انعمها علی قوم حتی یغيروا ما » . شود ندا میکند که تو راست شو تا من راست شوم چنين میفرماید صانع ذوالجلال، معطی بی ملال قدیم پیش از پیش بخشایندۀ بیش از بیش جل .« بانفسهم جلاله که من که خدایم، بخشنده ام و بخشاینده و بخشنده و بخشاینده آفرینم، چون به بندگان نعمتی دهم، هرگز آن را دیگرگون نکنم تا ایشان معامله و زندگانی خود دیگرگون نکنند.

قل لو کان البحر مداداً لکلمات » : آمدیم به تمامت آن حدیث اول که این حدیث ما را پایان و نهایت نیست که الامن » : میفرماید که « والعاقل یکفیه الاشاره » « ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مدداً یعنی آن قطرۀ جان پاک مشتاق از دریای جانان دور مانده محجوب گشته در « تمسک بسنتی عندفساد امتی عالم آب و گل از شوق جان ودل، چون ماهی بر خشکی می طپد و قطره های دیگر با او یار نمی شوند که: بعضی قطره ها با خاک درآمیختند، بعضی قطره ها بر برگها درآویختند بعضی « الاسلام بدأ غریباً و سیعود غریباً » قطره ها به وسوسۀ ظلمات خود را چارمیخ کردند، بعضی قطره ها به دایگی درختان قصد بیخ کردند هر قطرۀ جانی به چیزی مشغول شد: یکی به خیاطی، یکی به کفشگری و یکی به سودای اخیی، یکی به سماع چنگی و یکی به بو و رنگی، از دریاش فراموش شد. اکنون همان کار که آن سیل ها که صدهزار قطره بودند، جمع شدند، راه کردند و راه رفتند به قوت همدیگر که: این یک قطرۀ از یاران مانده، همان راه و بیابان با پهنا تنها پیش گرفت بی یارو بی « السابقون السابقون » پیشکار و بی پشت دار، توکل کرده بر جبار پروردگار. دشتها و وادی ها که آن سیل های با صدهزار قطره بریدند، او پس چو آن قطره، کار صد هزار « قلیلٌ اذا عدّوا کثيرٌ اذا شدوّا » « واحدٌ کالألف ان امرٌ عَنی » : تنها میبرد که « ان ابراهیم کان امّة » این قطره نباشد، سیل باشد در صورت قطره که ،« الا من تمسک بسنتی » قطره کرد که پرسیدند پیغامبر را از حال امت ابراهیم علیه السلام جواب آمد که: چه میپرسی از امت ابراهیم که به خودی خود امت بود و فِرَق، هم پادشاه بود و هم به خود لشکر بود هم قطره بود هم به خود سیل بود. امت هزار باشد و ابراهیم، هزار بود بلکه صدهزار بود، عدد بی شمار بود: « ان ابراهیم کان امة » صدهزار باشد

کشتی وجود مرد دانا عجب است

        

کشتی که به دریا بود آن نیست عجب

افتاده به چاه، مرد بینا عجب است

 

در یک کشتی، هزار دریا عجب است

ای دل از دریا چرا تنها شدی

 

ماهئی کز بحر در خشکی فتاد

گر کسی گوید که بهر عشق بحر

 

تو جوابش ده که: اندر شوق بحر

هم جوابش ده که پیش آفتاب

 

هرکه نابینا بود، بینا شود

از چنان دریا کسی تنها شود؟

 

می طپد تا زودتر آنجا شود

دل چرا شوریده و شیدا شود؟

 

قطره بی آرام و ناپروا شود

ذرهّ سرگردان و ناپیدا شود

 

 

 

عزیز من! آن قطرۀ جانی که در فراق دریا قرار گرفته باشد و یاد دریا نمی کند، گاهی در برگی می آویزد، گاهی در خاک می آمیزد، مگر بی ادبی کرده است، که او را بند بر پای نهاده اند بند زرین، بند سیمين، بند مُجوهر. او عاشق آن بند شده است، چنانکه از عشق سیم و زر، آن بند را بند نمیبیند او را پند مده که بند او از آن سختتر است، که پند راه یابد.

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس