صفحه ۷


صفحه ۷

 

 

 

 

 

به گوش جانم رسید، نه ضعیفم، نه نحیفم نه « کرمّنا بنی آدم » ضعیفم، نحیفم، بیچاره ام، اما چون آثار عنایت بیچاره ام، چاره گر جهانم.

چون ز تير تو پر کنم ترکش

کمر کوه قاف گيرم و کش

تا نظرم به خود است و به قوت خود، ضعیفم، ناتوانم، از همۀ ضعیفان ضعیفتر، بیچاره ام از همۀ بیچارگان بیچاره وجوه یومئذ ناضرة الى ربها » : ترم، اما چون نظرم را گردانیدی تا به خود ننگرم به عنایت و لطف تو نگرم که چرا ضعیف باشم، چرا بیچاره باشم، چرا چاره گر نباشم، چرا آدمی باشم، چرا آن دمی نباشم؟ « ناظرة

چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم؟

        

مرا گر مایه ای بینی، بدان کان مایه او باشد

چو او بامن سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد

 

سخن پیدا و پنهان است او آن دوستتر دارد

که من خود آن زمان هستم که من بی خویشتن باشم

 

برو گر سایه ای بینی، بدان کان سایه من باشم

چو من با او سخن گویم چو موسی وقت لن باشم

 

که او با من سخن گوید من آنجا چون سخن باشم

 

بازآمدیم به معنی حدیث مصطفوی و تحقیق و بیان وسر و مغز جان آن، خنک او را که مغزی دارد و جانی دارد، آن مغز باید تا مغز را دریابد و جانی باید که از جان لذتی گيرد ای جان عزیز من! ای طالب من! چندانکه تو در طلب از یک پوست بيرون می آیی عروس معنی از یک پوست بيرون می آید و چون تو از دوم پوست بيرون می  آیی او از دوم پوست بيرون می آید، می گوید که:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم

ز مهر خلق و هوای کسان کرانه کنم

چون تو باز به حکم هوی و شهوت در پوست اندر میروی، او نیز در حجاب میرود، می گویی: عروس معنی، ای مطلوب عالم! ای صورت غیبی، ای کمال بی عیبی! جمال نمودی باز چرا در حجاب رفتی؟ او جواب می گوید: زیرا که تو در حجاب هوی و شهوت رفتی.

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس

 

گفتم که: مکن گفت: مکن تا نکنم

هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

         

زین یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس 

 

نشسته بود. مرغان در هوا پر در پرآورده بودند و قبّه « وسخرّنا له الریح » روزی سلیمان صلواة الله علیه بر تخت ناگاه اندیشه ای « غدوِّها شهرٌ و رواحها شهر » کرده تا آفتاب بر سلیمان نتابد. هم تخت پراّن هم قبّه بر هوا پران که لایق شکر آن نعمت نبود، در خاطر سلیمان بگذشت. در حال تاج بر سرش کژ گشت. هرچند که راست میکرد باز کژ میشد. گفت: ای تاج راست شو. تاج به سخن آمد، گفت: ای سلیمان! تو راست شو. سلیمان در حال در در حال تاج کژ شده بی آنکه او راست کند، بر سر راست ایستاد سلیمان به امتحان « ربنّا ظلمنا » : سجود افتاد که تاج را کژ میکرد راست میشد. عزیز من! تاج تو، ذوق توست و وجد و گرمی توست. چون ذوق از تو رفت، افسرده شدی تاج تو کژ شد.

ذوقی که ز خلق آید زوهستی تن زاید

ذوقی که زحق آید زاید دل و جان ای جان

ای سلیمان وقت! که پری رویان عقلانی و روحانی به فرمان تواند، دیو رویان نفسانی و شیطانی پیش تخت وجود تو دوند:

 

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

          

صلح جدا کن ز جنگ، زانکه نه نیکو بود

ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری

 

کارگه شیشه گر، دستگه گازری

 

در دکان وجود تو تا شیشه گر طاعت و شوق و ذوق تواند با گازر هوی و شهوات هرچه ده روز شیشه گر در این ان تحبط اعمالکم و » . دکان، شیشه های طاعت سازد، گازر کوبه ای بزند دکان در لرزد، همۀ شیشه ها در هم شکند.

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس