صفحه ۶


صفحه ۶

 

 

 

 

 

ما شب روان که در شب خلوت سفر کنیم »

« در تاج خسروان به حقارت نظر کنیم

میروند بجان نه سوارونه پیاده، بی دل و دلداده، بی مرکب و زواده بر قدم توکل بر مالک جزو و کل، پس آن دانا خداوند، شمار جان نثار تمام عیار آن بندگان را در نسخۀ علم قدیم خود، یک به یک، ذره به ذره، موی به و چون شمرده باشد و نوشته باشد قدمها و « و نکتب ما قدموا و آثارهم » : موی، نشمرده باشد و ننوشته باشد که دمها و ندمهای اولیان و آخریان را، پس آن عادل خداوندی که زخم تير عدلش بر آماج اصابت، موی را دو نیم کند، چون روا باشد از عدل چنين عادلى از انصاف چنين منصفی که این یک عامل را صد دهدو صدهزار دهد و رحمةً » آن عامل را که او همين کار کرده باشد، یکی دهد! یا رسول الله! ای مشکل گشای اهل آسمان وزمين، ای مشکل ما را حل فرما که مشکل گشای مشکلات اهل آسمان و زمين امروز تویی. شعر: ،« للعالمين

اگر مرد حقیقت را در این عالم نشانستی

         

وگر مرغان صحرا را بدان عالم رهی بودی

مسلم نیست هر کس را که در بازار عشق آید

 

همه رمز الهی را ز خاطر ترجمانستی

ز پر وبال هر مرغی همه مشکل عیانستی

 

وگرنه زیر هر سنگی هزاران کاروانستی

 

رسول الله صلی الله علیه و سلم آن ترجمان بارگاه قدم، آن افصح عرب و عجم آن معدن علم و کرم، آن شهنشاه بی طبل و علم، سید کائنات، سلطان موجودات، جواب فرمود که: ای یاران صادق و ای صحابۀ موافق بدانید که اگر سیل با قوت از کوهسار، غلط غلطان عاشق وار به دریا باز رود، و به دریا پیوندد، با چندین دست و پا که آبها دست و پای یکدیگرند، و مرکب یکدیگرند، به قوت همدیگر ارجعی » : کوه و بیابان را ببرند و جیحونها و به دریا که اصل ایشان است، پیوندند و هر قطرهای نعره میزند که این چه عجب باشد عجیب صعب و دشوار و غریب آن باشد که قطرۀ تنها مانده در میان « الى ربک راضیه کوهساری یا در دهان غاری یا در بیابان بی زنهاری از آرزوی دریا که معدن آن قطره است آن قطرۀ بی دست وپا تنها مانده بی پا و پا افزار، بی دست و دست افزار از شوق دریا بار بی مدد سیل و یار غلطان شودو بیابان را میبرد به قدم شوق سوی دریا میدواند بر مرکب ذوق. ای قطرۀ بیچاره، خاک خصم تو، باد خصم تو، تاب آفتابْ خصم تو، مقصدت که دریاست سخت دورست، ای قطرۀ بی دست وپا، در میان چندین اعدا، جانب دریا چون خواهی رفتن؟ قطره به زبان حال میگوید که: در جان من که قطرهای ام و ضعیفم، شوقی است از تأثير اندرین بیابان که سیلها میلرزند از بیم « وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولاً » : عنایت دریای بی پایان که از هیبت « انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابين ان یحملنها و اشفقن منها » : فروماندن، که خطر بیابان بی زنهار مجاهده آسمان بلرزید و بترسید و کوهها فریاد کرد که ربنا ما این امانت برنتابیم زمين گفت: من خاک آن رهروانم، اما طاقت آن ندارد جانم جان آدمی که قطرهای است، میان به خدمت بربست که:

« تو مرا دل ده و دليری بين

رُوبَهِ خویش خوان و شيری بين »

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس