فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۲۳


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۲۳

 

 

 

خواهی که آن برآید؟ سر را فدا کن و تو نیست شو و نمان و ازعالم برو گفت یا رب راضی شدم چنان
کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان
عمری را که یک روزۀ آن عمر به عمر جملۀ عالم اولّاً و آخراً ارزد فدا کرد آن لطف آفرین را این لطف
نباشد اینت محال امّا فنای او ممکن نیست باری تو فنا شو ثقیلی آمد بالای دست بزرگی نشست
فرمود که ایشان را چه تفاوت کند بالا یا زیر چراغند چراغ اگر بالاییی طلب کند برای خود
طلب نکند غرض او منفعت دیگران باشد تا ایشان از نور او حظ یابند و اگر نه هرجا که چراغ
باشد خواه زیر خواه بالا او چراغ است علی کل حال چه جای چراغست که آفتاب ابدی است ایشان
اگر جاه و بلندی دنیا طلبند غَرَضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندی ایشان را ببینند
ایشان خواهند که به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا به آن بلندی دگر ره یابند و در دام آخرت
افتند همچنانکه مصطفی مکّه و بلاد را برای آن نمی گرفت که او محتاج آن بود بلکه برای آن می گرفت
که تا همه را زندگی بخشد و روشنایی و بینایی کرامت کند هَذَا کَفُّ مُعَوَّدٌ بِانْ یُعْطِیَ مَا هُوَ مُعَوَّدٌ بِاَنْ یَأخُذَ
ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند نه از برای آنکه از ایشان چیزی برند شخصی که دام نهد
و مرغکان را به مکر در دام اندازد تا ایشان را بخورد و بفروشد آنرا مکر گویند اما اگر پادشاهی
دام نهد تا بازِ اعجمی بی قیمت را که از گوهر خود خبر ندارد بگيرد و دست آموز ساعد خود گرداند
تا مشرّف و معلم و مؤدب گردد این را مکر نگویند اگرچه صورت مکر است این را عين راستی و عطا
و بخشش و مرده زنده کردن و سنگ را لعل گردانیدن و منیّ مرده را آدمی ساختن دانند و افزون از این
اگر باز را آن علم بودی که او را چرا می گيرند محتاج دانه نبودی به جان و دل جویان دام بودی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس