فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۹


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۹

 

 

 

 

حکایت او همچنان باشد که می گویند

 پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود

 تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند

و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بِلادت.

روزی پادشاه، انگشتری در مشت گرفت

 فرزند خود را امتحان کرد که : بیا بگو در مشت چه دارم؟!

 گفت: « آنچه داری گِرْدست و زرد است و مجوَّف است».

 گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که این چه چیز باشد؟

 گفت: « می باید که غربیل باشد!»

 گفت: آخِر، این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حيران شوند دادی از قوّت تحصیل و دانش.

 این قدر بر تو چون فوت شد که در مُشت غربیل نگنجد؟!

 اکنون همچنين علمای اهل زمان در علوم، موی می شکافند

 و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد

 به غایت دانسته اند و ایشان را بران احاطت کلّی گشته.

 و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است،

خودی اوست و خودی خود را نمی داند!

 همه چیزها را به حِلّ و حرمت حکم می کند که:

 این جایز است و آن جایز نیست!

 و این حلال است یا حرام است!

 خود را نمی داند که حلال است یا حرام است!

 او جایز است یا ناجایز!

 پاک است یا ناپاک است!

 پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر،

 عارضی است که چون در آتش اندازی،

 این همه نمانَد.

 ذاتی شود صافی.

 از این همه، نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنين باشد

 و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه باقی آن است.

 نشان ایشان همچنان باشد که

 این همه را بگویند و شرح دهند

و در آخِر حکم کنند که در مشت، غربیل است!

چون از آنچه اصل است خبر ندارند.

 من مرغم! طوطیم! یا بلبلم!

 اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن، نتوانم.

چون زبان من همين است، غير این نتوانم گفتن.

 به خلاف آنکه او آواز مرغ آموخته است،

 او مرغ نیست!

 دشمن و صیّاد مرغان است،

 بانگ و صفير می کند تا او را مرغ دانند.

 اگر او را حکم کنند که جز این آواز، آواز دیگرگون کن، تواند کردن.

 چون آن آواز بر او عاریت است و از آنِ او نیست،

 تواند که آواز دیگر کند!

 چون آموخته است که کالای مردمان دزدد، از هر خانه قماشی نماید!

 

 

رمل: علمی که به عقیده برخی می توان به وسیله آن پیشگویی کرد و طالع کسی را به دست آورد.

بلادت: کندذهنی، کودنی

مجوَّف: میان تهی، تو خالی

حِل: حلال شدن

حرمت: حرام بودن

تدویر: مدور کردن

عاریت: زودگذر، ناپایدار

***********************************************************************************************************

صفحه قبل               صفحه بعد

 

حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم گفت آنچه داری گِرْدست و زرد است و مجوّف است گفت چون نشان های راست دادی پس حکم کن که این چه چیز باشد گفت می باید که غربیل باشد گفت آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حيران شوند دادی از قوّت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد اکنون همچنين علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بران احاطت کلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند همه چیزها را به حلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام است او جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنين باشد و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه باقی آن است نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیل است چون از آنچه اصل است خبر ندارند من مرغم طوطیم یا بلبلم اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همين است غير این نتوانم گفتن به خلاف آنکه او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیّاد مرغان است بانگ و صفير می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن چون آن آواز بر اوعاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس