فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۷


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۷

 

 

 

تو را غير این غذایِ خواب و خور،

 غذایی دیگرست که:

 اَبیتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی وَ یَسْقینی.

 در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای

 و به این غذا مشغول شده ای

و شب و روز تن را می پروری.

 آخِر، این تن، اسبِ تو است

 و این عالَم،

 آخورِ اوست.

 و غذای اسب،

 غذای سوار نباشد.

 او را به سرِ خود خواب و خوری است و تنعمّی است.

 اما به سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر توغالب شده است،

 تو بر سرِ اسب در آخورِ اسبان مانده ای

 و در صف شاهان و اميران عالمِ بقا مقام نداری!

 دلت آن جاست!

 اما چون تن، غالب است

 حکم تن گرفته ای و اسير او مانده ای!

 همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد،

 اشتر را آن طرف مي راند، تا هوش با او بود.

 چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت

و خود را و اشتر را فراموش می کرد - اشتر را در دِه بچه ای بود –

فرصت می یافت، باز می گشت و به دِه می رسید!

 چون مجنون به خود می آمد، دو روزه راه بازگشته بود.

 همچنين سه ماه در راه بماند!

 عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است!

 از اشتر فروجست و روان شد.

 شعــــــــــــــــــــر

هَویٰ نَاقَتی خَلْفی وَقُدّامِیَ الْهَویٰ           فَاِنّی وَاِیّاها لَمُخْتَلِفانِ

... اَبیتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی وَ یَسْقینی...: ...من در پیشگاه خداوند شب را به صبح می رسانم در حالی که او مرا خور و نوش می دهد...(اشاره به حدیث پیامبر)

تنعّم: به نعمت رسیدن؛ تموّل

بهیمی: حیوانی

افغان کردن: بانگ برداشتن؛ ناله کردن

هَویٰ نَاقَتی خَلْفی وَقُدّامِیَ..: عشق مادینه اشتر در پس، و عشق من در پیش روست.و براستی که من واو مقصدی مختلف داریم

**************************************************************

صفحه قبل             صفحه بعد

تو را غير این غذای خواب و خور غذایی دیگرست که اَبِیْتُ
عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این غذا مشغول شده ای
و شب و روز تن را می پروری آخر این تن اسب تو است و این عالم آخر اوست و غذای اسب غذای
سوار نباشد او را بسر خود خواب و خوری است و تنعمّی است اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو
غالب شده است تو بر سر اسب در آخر اسبان مانده ای و در صف شاهان و اميران عالم بقا مقام
نداری دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته ای و اسير او مانده ایهمچنانکه مجنون قصد
دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف مي راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت
و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در دِه بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به دِه
می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنين سه ماه در راه بماند عاقبت
افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فروجست و روان شد شعــــــــــــــــــــر

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس