فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۴


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۴

 

 

 

پادشاهی به درویشی گفت که:

 مرا آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلّی و قُرب باشد، یاد کن.

 گفت که: « من چون در آن حضرت رسم

و تاب آن آفتاب جمال بر من زند،

 مرا از خود یاد نیاید،

 از تو چون یاد کنم؟!

اما چون حق تعالی بنده ای را گُزید

و مستغرق خود گردانید،

 هرکه دامن او را بگيرد و از او حاجت طلبد،

 بی آنکه آن بزرگ، نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرَد».

 حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرّب عظیم.

 چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصّه ها و نامه ها بدو دادندی که

بر پادشاه عرضه دار.

و آن را در چَرَمْدان کردی.

 چون در خدمت پادشاه رسیدی، تاب جمال او برنتافتی،

پیش پادشاه مدهوش افتادی.

 پادشاه دست در سینه و جیب و چَرَمْدان او بردی به طریق عشق بازی

که این بندۀ مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد؟!

 آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظَهْرِ آن ثبت کردی

 و باز در چَرَمْدان او نهادی.

 کارهای جمله ، بی آنکه او عرضه دارد، برآمدی.

 چنين که از آنها یکی ردّ نگشتی،

 بلکه مطلوب ایشان، مضاعف و بیش از آن که طلبیدندی به حصول پیوستی.

بندگان دیگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصّه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن،

از صد کار و صد حاجت یکی نادراً منقضی شدی.

 

*********************************************************************************************************************

صفحه قبل          صفحه بعد

 

پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلّی و قُرب باشد یاد کن. گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالی بنده ای را گُزید و مستغرق خود گردانید هرکه دامن او بگيرد و از او حاجت طلبد بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد حق آن را برآرد. حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرّب عظیم چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصه ها و نام ها بدو دادندی که بر پادشاه عرضه دار، و آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در سینه و جیب و چرمدان او بردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد، آن نام ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظَهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد برآمدی چنين که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتندی و توانستندی قصّه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی.

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس