فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۳


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۳

 

 

 

حکایتی است ازمولانا بَهاءُ الدّین وَلَد قَدَّسَ اللهُ سِرَّه ؛

 روزی اصحاب، او را مستغرق یافتند،

وقت نماز رسید.

 بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که :« وقت نماز است».

 مولانا به گفتِ ایشان التفات نکرد.

 ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند.

 دو مرید موافقتِ شیخ کردند و به نماز نایستادند.

 یکی از آن مریدان که در نماز بود خواجگی نام به چشم سِرّ به وی عیان بنمودند که

 جمله اصحاب که در نماز بودند با امام، پشت شان به قبله بود،

 و آن دو مرید را که موافقتِ شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود،

 زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اوییِ او فنا شد و نمانْد

و در نور حق مستهلک شد،

 که : مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتَوا.

 اکنون او نور حق شده است،

 و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آوَرَد،

 قطعاً پشت به قبله کرده باشد،

 زیرا که او جانِ قبله بوده است.

 آخِر، این خلق که رو به کعبه می کنند،

 آن کعبه را نبیّی ساخته است،

 برای آنکه آن خانه را او ساخته است قبله گاه عالم شده است.

 پس او قبله باشد، به طریقِ اَوْلیٰ.

چون آن برای او قبله شده است.

 مصطفی صلی الله علیه و سَلَّم  یاری را عتاب کرد که تو را خواندم،

چون نیامدی؟!

گفت: به نماز مشغول بودم.

 گفت: آخِر نه مَنَت خواندم؟!

 گفت: من بی چاره ام!

 فرمود که: نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی.

 در کُلِّ حال، در حالت قدرت هم خود را بی چاره بینی.

 چنان که در حالت عجز می بینی،

 زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است

 و مقهورِ حقّی، در همه احوال.

 تو دو نیمه نیستی

گاهی با چاره، گاهی بی چاره.

 نظر به قدرت او دار

 و همواره خود را بی چاره می دان و بی دست و پا، و عاجز و مسکين.

 چه جای آدمیِ ضعیف بلکه شيران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی هستند.

 آسمان ها و زمین ها همه بی چاره و مسخّر حکم وی هستند.

 او پادشاهی عظیم است.

 نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که

 به وجود ایشان چیزی برجای بمانَد.

 چون نور او بی پرده روی نماید، نه آسمان ماند و نه زمين،

نه آفتاب و نه ماه.

 جز آن شاه، کَس نمانَد.

 کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ اِلّا وَجْهَهُ.

 

مولانا بَهاءُ الدّین وَلَد قَدَّسَ اللهُ سِرَّه : پدر مولانا جلال الدین محمد بلخی

التفات: توجه

خواجگی: از مریدان خاص پدر مولانا

مستهلک: نیست شده؛ نابود شده

موتوا قبل ان ....: بمیرید پیش از آنکه بمیرید

کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ اِلّا وَجْهَهُ : هر چیزی فانی است جز ذات خداوند...( آیه 88 سوره قصص)

**************************************************************************************************************

صفحه قبل          صفحه بعد

 

حکایتی است ازمولانا بهاء الدین ولد قدس الله سره روزی اصحاب او را مستغرق یافتند وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که وقت نماز است مولانا به گفت ایشان التفات نکرد، ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نایستادند. یکی از آن مریدان که در نماز بود خواجگی نام به چشم سر به وی عیان بنمودند که جمله اصحاب که در نماز بودند با امام پشتشان به قبله بود و آن دو مرید را که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد که مُوْتُوْا قَبْلَ اَنْ تَمُوْتَوْا اکنون او نور حق شده است و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد قطعا پشت به قبله کرده باشد زیرا که او جان قبله بوده است، آخر این خلق که رو به کعبه می کنند آن کعبه را نبی ساخته است برای آن که آن خانه را او ساخته است قبله گاه عالم شده است، پس او قبله باشد به طریق اولی آن برای او قبله شده است مصطفی صلی الله علیه و سلم یاری را عتاب کرد که تو را خواندم چون نیامدی؟ گفت به نماز مشغول بودم. گفت آخر نه مَنَت خواندم؟ گفت من بی چاره ام، فرمود که نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در کل حال در حالت قدرت هم خود را بی چاره بینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال. تو دو نیمه نیستی گاهی با چاره گاهی بی چاره. نظر به قدرت او دار و همواره خود را بی چاره می دان و بی دست و پا و عاجز و مسکين چه جای آدمی ضعیف. بلکه شيران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی هستند. آسمان ها و زمین ها همه بی چاره و  مسخّر حکم وی هستند. او پادشاهی عظیم است. نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که به وجود ایشان چیزی برجای بماند چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمين نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه کس نماند. کل شیٍ هالک الّا وجهه


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس