فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰

 

 

آدمی اُسطرلاب1 حقّ است،

 اما منجّمی باید که اسطرلاب را بداند.

 تره فروش یا بقّال اسطرلاب دارد،

 امّا از آن، چه فایده گيرد؟

و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را؟

 و دَوَران او را و بُرج ها را و تأثيرات را و انقلابات2 را اِلیٰ غَيرِذٰلِک؟!

 پس اسطرلاب در حقِ منجّم سودمند است که:

 مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.3

 همچنان که آن اسطرلاب مِسين آینۀ احوال افلاک است،

 وجود آدمی که

 وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ4

 اسطرلاب حق است.

 چون او را حق تعالیٰ به خود، عالِم و دانا و آشنا کرده باشد،

 از اسطرلاب وجود خود تجلّی حق را و جمال بی چون را

 دَم به دَم و لَمْحه لَمْحه5 می بیند

 و هرگز آن جمال از این آینه خالی نباشد.

 حق را عزَّوجَل بندگان اند که

 ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامات می پوشانند.

 اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند،

 اما از غایت غيرت، خود را می پوشانند، چنانکه متنبّی گوید:

 لَبِسْنَ الْوَشیَ لَا مُتَجَمِّلاتٍ                             وَلکِنْ کَیْ یَصُنَّ بهِ الْجَمالٰا

 

1 - وسیله‌ای به شکل چند صفحۀ مدرج برای اندازه‌گیری ارتفاع ستارگان و مشخص کردن مکان آن‌ها.

2 – تغییر فصل ها

3 – کسی که خود را شناخت، خدای خود را شناخت

4 – آیه 70 سوره اسری: به درستی که انسان را کرامت بخشیدیم...

5- لحظه به لحظه

***********************************************************************************************

صفحه قبل          صفحه بعد

 

آدمی اسطرلاب حق است اما منجّمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گيرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برج ها و تأثيرات و انقلابات را الی غيرذلک. پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ. همچنانکه آن اسطرلاب مسين آینۀ افلاک است وجود آدمی که وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ اسطرلاب حق است چون او را حق تعالی به خود عالم و دانا و آشنا کرده باشد، از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم به دم و لمحه لمحه می بیند و هرگز آن جمال از این آینه خالی نباشد. حق را عزوجل بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غيرت خود را می پوشانند چنانکه متنبی گوید لَبسْنَ الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِ الْجَمَالَا

 

 

 

 

فیه ما فیه مولانا 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

در این جمله حضرت مولانا سه عامل انگیزشی را برای انسان قائل شده اند. اول درد، دوم هوس و سوم عشق. هرکدام از این عوامل به ترتیب از سطح پست به سطح متعالی هستند. درد و هوس بین انسان و دیگر موجودات زنده مشترک است. تمامی موجودات زنده نسبت به درد واکنش نشان می دهند و از آن گریزان هستند. یا گرسنگی نوعی نیاز است که از دو عامل انگیزشی درد و هوس ناشی می شود. اما عشق والاترین نوع نیاز است که جاذبه ای را بین دو انسان یا انسان با هر پدیده دیگر از جمله خداوند برقرا می کند. عشق فقط متعلق به انسان است یعنی از این رابطه دو دوسیه، یک سر آن حداقل انسان است. عشق جاذبه ای است که دو پدیده را به سوی هم نزدیک می کند تا آنجا که بین آن دو هیچ فاصله ای نباشد و در هم ادغام شوند. عشق دو پدیده را شبیه هم می کند. رفتار و گفتار و کردار دو عاشق شبیه هم می شود. علایقشان به هم نزدیک می شود.

نکته روانشانسی این جمله حضرت مولانا حداقل در مورد شناخت خویشتن آن است که اگر بخواهیم بدانیم به چه سمت و سویی در حال حرکت و تکامل هستیم، باید ببینیم درد ما چیست؟ هوس ما چیست و به چه چیزی عشق می ورزیم. آیا درد ما مال و کاخ و شهرت است؟ آیا درد ما مسائل محیط زیستی است؟ آیا هوس ما به مسائل جنسی محدود می شود؟ به چه چیزی عشق می ورزیم؟ به چه کسی عشق می ورزیم؟ برایند همه دردها و هوس ها و عشق ها است که مقصد نهایی ما را تعیین می کنند.

 

احسان_اشرفی

02/10/1395

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس