فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۴


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۴

 

 

یکی می گفت که:

« مولانا سخن نمی فرماید»!

 گفتم: آخر، این شخص را نزد من، خیال من آورد.

 این خیال من با وی سخن نگفت که

 چونی یا چگونه ای؟!

 بی سخن، خیال، او را اینجا جذب کرد.

 اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد،

 چه عجب باشد؟!

 سخن، سایۀ حقیقت است و فرع حقیقت.

 چون سایه جذب کرد،

 حقیقت به طریق اَولیٰ.

 سخن، بهانه است.

 آدمی را با آدمی آن جزوِ مناسب جذب می کند،

 نه سخن.

 بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کَرامات ببینند،

 چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب،

 سود ندارد.

 آن جزو است که او را در جوش و بی قرار می دارد.

 در کاه از کهربا اگر جزوی نباشد،

 هرگز سوی کهربا نرود.

 آن جنسیّت میان ایشان خفی است، در نظر نمی آید.
آدمی را خیالِ هرچیز با آن چیز می برد:

 خیال باغ به باغ می برد،

 و خیال دکّان به دکّان.

 اما در این خیالات، تزویر پنهان است!

 نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و می گویی:

« پنداشتم که خير باشد، آن خود نبود»!

 پس این خیالات بر مثال چادراَند و در چادر کسی پنهان است.

 هرگاه که خیالات از میان برخیزند

 و حقایق روی نمایند بی چادرِ خیال،

 قیامت باشد.

 آن جا که حال چنين شود، پشیمانی نمانَد.

 هر حقیقت که تو را جذب می کند چیز دیگر غير آن نباشد،

 همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد:

 یَوْمَ تُبْلَي السَّرائِرُ.(طارق-9)

 چه جای این است که می گوییم؟!

 در حقیقت کَشنده یکی است،

 اما متعدّد می نماید.

 نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟!

 می گوید:« تُتماج خواهم، بورَک خواهم، حلوا خواهم، قَلیه خواهم،

 میوه خواهم، خرما خواهم».

 این عددها می نماید و به گفت می آورد،

 اما اصلش یکی است.

اصلش گرسنگی است و آن، یکی است!

 نمی بینی چون از یک چیز سير شد،

 می گوید:« هیچ از این ها نمی باید»!

 پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود!

 

 صفحه قبل              صفحه بعد 

***************************************************************************************************************

یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من
آورد. این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونۀ. بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر
حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد چه عجب باشد سخن سایۀ حقیقت است و فرع
حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب
جذب می کند نه سخن بلک اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببینند چون درو از آن نبی و یا ولی
جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در کاه
از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفی است در نظر نمی آید.
آدمی را خیال هرچیز به آن چیز می برد خیال باغ بباغ می برد و خیال دکان بدکان. اما در این
خیالات تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و میگویی پنداشتم
که خير باشد. آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه
که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال
چنين شود پشیمانی نماند هر حقیقت که تو را جذب می کند چیز دیگر غير آن نباشد همان

حقیقت باشد که تو را جذب کرد یَوْمَ تُبْلَي الْسَّرَائِرُ چه جای این است که می گوییم در حقیقت
کِشنده یکی است اما متعدّد می نماید. نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون. می گوید
 تُتماج خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این عددها می نماید
و به گفت می آورد اما اصلش یکی است. اصلش گرسنگی است و آن یکی است. نمی بینی چون از یک چیز
سير شد می گوید هیچ از اینها نمی باید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود بلکه یک بود.

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس