فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۲


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۲

 

در خاطرم می آید که این آیت را تفسير کنم

اگرچه مناسب این مقال نیست که گفتیم،

امّا در خاطر چنين می آید،

پس بگویم تا نرود.

حق تعالی می فرماید:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ في‏ أَيْديکُمْ مِنَ الْأَسْريٰ

‏إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ في‏ قُلُوبِکُمْ خَيْراً

يُؤْتِکُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْکُمْ

وَ يَغْفِرْ لَکُمْ

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ  (انفال-۷۰)

سبب نزول این آیت آن بود که

مصطفی صلوات الله علیه کافران را شکسته بود

و کشش و غارت کرده و اسيران بسیار گرفته،

بند در دست و پا کرده و آورده

و در میان آن اسيران یکی عمّ(عمو) او بود عبّاس رضی الله عنه.

ایشان همه شب در بند و در عجز و مذلّت می گریستند

و می زاریدند و اومید از خود بریده بودند

و منتظر تیغ و کشتن می بودند.

مصطفی صلوات الله علیه در ایشان نظر کرد و بخندید.

ایشان گفتند: دیدی که در او بشریّت هست

و آنچه دعوی می کرد که در من صفت بشریت نیست بخلاف راستی بود.

اینک در ما نظر میکند،

ما را درین بند و غُل اسير خود می بیند، شاد می شود.

همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظَفر یابند

و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند.

مصطفی صلوات الله علیه ضمير ایشان را دریافت.

گفت: نی، حاشا که من ازین رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم،

یا شما را بر زیان می بینم.

من از آن شاد می شوم، بلکه خنده ام ازان می گيرد که

می بینم بچشم سِرّ که

قومی را از تون و از دوزخ وز دوددان سیاه،

به غُل و زنجير،

کش کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم

و ایشان در فغان و در نفير که

ما را از این مهلکه دران گلشن مأمن چرا می بری.

خنده ام می گيرد.

با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که

این را که می گویم دریابید و عیان ببینید،

حق تعالی می فرماید که

این اسيران را بگو که

 شما اوّل لشکرها جمع کردید

 و شوکت بسیار و بر مردی و انبوهی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلّی نمودید

 و با خود می گفتید که

ما چنين کنیم مسلمانان را

 چنين بشکنیم و مقهور گردانیم

 و برخود قادری از شما قادرتر نمی دیدید

 و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید.

لاجرم هرچه تدبير کردید که چنين شود،

 جمله بعکس آن شد.

 باز اکنون که در خوف مانده اید هم،

 ازان علتّ توبه نکرده اید،

 نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید.

 پس می باید که در حال قوت و شوکت مرا بینید

و خود را مقهور من دانید تا کارها میسّر شود

و در حال خوف از من اومید مبرّید که

 قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم.

 آن کس که از گاو سپید، گاو سیاه بيرون آورد،

هم تواند که از گاو سیاه،

 سپید بيرون آورد که

 

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ

وَتُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ ۖ

وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ

وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ ۖ ...( آل عمران ۲۷)

 

 اکنون درین حالت که اسيرید،

 امید از حضرت من مبرید

 تا شما را دست گيرم که

... وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿یوسف.۸۷﴾

اکنون حق تعالی می فرماید که

 ای اسيران اگر از مذهب اول بازگردید،

و در خوف و رجا مرا بینید

و در کل احوال، خود را مقهور قهر من بینید،

 من شما را ازین خوف برهانم

 و هر مالی که از شما بتاراج رفته است و تَلَف گشته،

 جمله را باز به شما دهم،

 بلکه اضعاف آن و بِهْ ازان

و شما را آمرزیده گردانم

و دولت آخرت نیز به دولت دنیا مقرون گردانم.

عباس گفت: توبه کردم و از آنچه بودم باز آمدم.

مصطفی (ص) فرمود: که این دعوی را که میکنی،

حق تعالی از تو نشان میطلبد.

 

بیت

                    دعوی عشق کردن آسانست            لیک آن را دلیل و برهانست

 

عباس گفت: بسم اللّه، فرما ،چه نشان میطلبی.

فرمود: ازان مالها که تو را مانده است،

ایثار لشکر اسلام کن، تا لشکر اسلام قوّت گيرد،

اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی میخواهی.

گفت: یا رسول اللّه، مرا چه مانده است.

همه را به تاراج برده اند،

حصيری کهنه رها نکرده اند.

فرمود صلوات اللّه علیه که

دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی!

بگویم که مال چه قدر داری

و کجا پنهان کرده ای

و به که سپرده ای و

در چه موضع پنهان و دفن کرده ای؟!

گفت: حاشا!

فرمود که: چندین مال معیّن به مادر نسپردی

و در فلان دیوار دفن نکردی

و وی را وصیت نکردی بتفصیل که

اگر باز آیم به من بسپاری

و اگر به سلامت باز نیایم،

چندین در فلان مصلحت صرف کنی

و چندینی بفلان دهی و چندینی تو را باشد.

چون عبّاس این را بشنید، انگشت برآورد

و بصدق تمام ایمان آورد

و گفت: ای پیغامبر! به حق من می پنداشتم که

تورا اقبالی هست از دور فلک،

چنانکه متقدّمان را بوده است از ملوک،

مثل هامان و شداّد و غيرهم.

چون این را فرمودید معلومم شد

و حقیقت گشت که

این اقبال آن سَری است

و الهیست و ربّانیست.

مصطفی فرمود: راست گفتی.

این بار شنیدم که آن تار شک که در باطن داشتی بگسست

و آواز آن بگوش من رسید.

مرا گوشیست نهان،

در عين جان که،

هرکه زنّار شک و کفر را پاره کند

من بگوش نهان بشنوم

و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد.

اکنون حقیقت است که راست شدی

و ایمان آوردی.

مولانا فرمود در تفسير این که

من این را به امير پروانه برای آن گفتم که:

تو، اوّل، سپر مسلمانی شدی که؛

خود را فدا کنم

و عقل و تدبير و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت اسلام فدا کنم

تا اسلام بماند

و چون اعتماد برای خود کردی

و حق را ندیدی

و همه را از حق ندانستی،

پس حق تعالی عين آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام کرد که

تو با تاتار یکی شده ای

و یاری میدهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی

و ولایت اسلام را خراب کنی.

پس آن سبب را که بقای اسلام بود، سبب نقص اسلام کرد.

پس درین حالت روی به خدا آور که

محل خوفست

و صدقه ها ده که

تا تو را ازین حالت بَد، که خوفست برهاند

و ازو اومید مَبُر

اگرچه تورا از چنان طاعت در چنين معصیت انداخت،

آن طاعت را از خود دیدی،

برای آن در این معصیت افتادی.

اکنون در معصیت نیز امید مَبُر

و تضرّع کن که

او قادرست که ازان طاعت که معصیت پیدا کرد،

ازین معصیت طاعت پیدا کند

و تو را ازین پشیمانی دهد

و اسبابی پیش آرد که

تو باز در کثرت مسلمانی کوشی

و قوت مسلمانی باشی.

اومید مَبُر که

إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿یوسف.۸۷﴾

غرضم این بود تا

او این فهم کند

و درین حالت صدقه ها دهد

و تضرع کند که

از حالت عالی، به غایت در حالت دون آمده است،

درین حالت اومیدوار باشد.

حق تعالی مکّارست،

صورتهای خوب نماید،

در شکم آن، صورتهای بد باشد تا

آدمی مغرور نشود که

مرا خوب رایی و خوب کاری مُصّور شد و رو نمود.

 

 صفحه قبل              صفحه بعد

********************************************************************************************************************
 

در خاطرم می آید که این آیت را تفسير کنم اگرچه مناسب این مقال نیست گفتیم امّا در خاطر چنين می آید پس بگویم تا برود حق تعالی می فرماید یا ایُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ اَیْدِیْکُمْ مِنَ الْاسْری اِنْ یَعْلَمِ اللهُّ فِي قُلوُبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمَّا أخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْلَکُمْ وَاللهُّ غَفُورٌ رَحِیمٌ. سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلیّ الله علیه کافران را شکسته بود و کشش و غارت کرده و اسيران بسیار گرفته بند در دست و پا کرده و آورده و در میان آن اسيران یکی عمّ او بود عبّاس رضی الله عنه ایشان همه شب در بند و در عجز و مذلّت می گریستند و می زاریدند و اومید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند مصطفی صلوات الله علیه در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند دیدی که در او بشریّت هست و آنچ دعوی می کرد که در من صفت بشریت نیست بخلاف راستی بود. اینک در ما نظر میکند ما را درین بند و غُل اسير خود می بیند شاد می شود همچنانک نفسانیان چون بر دشمن ظَفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند مصطفی صلوات الله علیه ضمير ایشان را دریافت گفت نی حاشا که من ازین رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم بل خنده ام ازان می گيرد که می بینم بچشم سِرّ که قومی را از تون و از دوزخ وز دوددان سیاه بغُل و زنجير کش کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و در نفير که ما را از این مهلکه دران گلشن مأمن چرا می بری خنده ام می گيرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم دریابید و عیان ببینید حق تعالی می فرماید که اسيران را بگو که شما اوّل لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی
و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلّی نمودید و با خود می گفتید که ما چنين کنیم مسلمانان را چنين بشکنیم و مقهور گردانیم و برخود قادری از شما قادرتر نمی دید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید لاجرم هرچه تدبير کردید که چنين شود جمله بعکس آن شد باز اکنون که در خوف مانده اید هم ازان علتّ توبه نکرده اید نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید پس می باید که در حال قوت و شوکت مرا بینید و خود را مقهور من دانید تا کارها میسّر شود و در حال خوف از من اومید مبرّید که قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بيرون آرد هم تواند که از گاو سیاه سپید بيرون آورد که یُوْلِجُ اللَّیْلَ فِي النَّهَارِ وَ یُوْلِجُ النَّهَارَ فِي اللَّیْلِ وَ یُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیَّ اکنون درین حالت که اسيرید امید از حضرت من مبرید تا شما را دست گيرم که اِنَّهُ لَا یَیأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِروُنَ. اکنون حق تعالی می فرماید که ای اسيران اگر از مذهب اول بازگردید و در خوف و رجا مرا بینید و در کل احوال خود را مقهور قهر من بینید من شما را ازین خوف برهانم و هر مالی که از شما بتاراج رفته است و تَلَف گشته جمله را باز بشما دهم بلکه اضعاف آن و بِهْ ازان و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز بدولت دنیا مقرون گردانم. عباس گفت توبه کردم و از آنچ بودم باز آمدم مصطفی فرمود که این دعوی را که میکنی حق تعالی از تو نشان میطلبد بیت

                    دعوی عشق کردن آسانست            لیک آن را دلیل و برهانست

 

عباس گفت بسم اللّه. فرما چه نشان میطلبی فرمود که ازان مالها که ترا مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوّت گيرد اگر مسلمان شدۀ و نیکی اسلام و مسلمانی میخواهی گفت یا رسول اللّه مرا چه مانده است همه را بتاراج برده اند حصيری کهنه رها نکرده اند فرمود صلوات اللّه علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچ بودی بازنگشتی بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کردۀ و بکه سپردۀ و در چه موضع پنهان و دفن کردۀ گفت حاشا فرمود که چندین مال معیّن بمادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و ویرا وصیت نکردی بتفصیل که اگر باز آیم بمن بسپاری و اگر  بسلامت باز نیایم چندین در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی بفلان دهی و چندینی ترا باشد. چون عبّاس این را بشنید انگشت برآورد و بصدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر بحق من می پنداشتم که ترا اقبالی هست از دور فلک چنانک متقدمّان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداّد و غيرهم هم چون این را فرمودیت معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال سَریست و الهیست و ربّانیست مصطفی فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن تار شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن بگوش من رسید مرا گوشیست نهان در عين جان که هرکه زنّار شک و شرک و کفر را پاره کند من بگوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی مولانا فرمود در تفسير این که من این را به امير پروانه برای آن گفتم که تو اوّل سپر مسلمانی شدی که خود را فدی کنم و عقل و تدبير و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالی عين آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام
کرد که تو با تاتار یکی شدۀ و یاری میدهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام را خراب کنی پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد پس درین حالت روی بخدا آور که محل خوفست و صدقها ده که تا ترا ازین حالت بَد که خوفست برهاند و ازو   اومید مَبُر اگرچه ترا از چنان طاعت در چنين معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن در این معصیت افتادی اکنون در معصیت نیز امید مبر و تضرّع کن که او قادرست که ازان طاعت که معصیت پیدا کرد ازین معصیت طاعت پیدا کند و ترا ازین پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوت مسلمانی باشی اومید مَبُر که اِنَّهُ لَایَیأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ. غرضم این بود تا او این فهم کند و درین حالت صدقه ها دهد و تضرع کند که از حالت عالی بغایت در حالت دون آمده است درین حالت اومیدوار باشد حق تعالی مکّارست صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رایی و خوب کاری مُصّور شد و رو نمود.

 

 

 

 

 

فیه ما فیه مولانا


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس