متن کامل فیه ما فیه مولانا


متن کامل فیه ما فیه مولانا

 

 

 



فیه ما فیه

 

كلماتی از كلمات

 

مولانا جلال الدین محمّد بلخی

مولوی






بِسْمِ اللهِّ الَّرحْمنِ الرَّحِیمْ

رَبِّ تِّمِمْ بِالْخَیْرِ

 

قال النّبی علیه السلّام شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ نِعْمَ الْاَمِيرُ عَلی بَابِ الْفَقيرُ وَ بئسَ الْفَقِيرُ عَلَی بَابِ الْاَمیِرِ.

خلقان صورت این سخن را گرفته اند که نشاید که عالِم به زیارت امير آید تا از شرور عالمان نباشد معنیش این نیست که پنداشته اند بلکه معنیش این است که شرّ عاِلمان آن کس باشد که او مدد از اُمرا گيرد و صلاح و سداد او به واسطۀ اُمرا باشد و از ترس ایشان. اوّل خود تحصیل به نیّت آن کرده باشد که مرا اُمرا صِلَت دهند و حرمت دارند و منصب دهند پس از سبب اُمرا او اِصلاح پذیرفت و از جهل به علم مبدّل گشت و چون عاِلم شد از ترس و سیاست ایشان مؤدّب و بر وفق طریق می رود کام و ناکام بس او علی کلّ حال اگر امير به صورت به زیارت او آید و اگر او به زیارت امير رود زایر باشد و امير مزور و چون عالم درصدد آن باشد که او به سبب اُمرا به علم متّصف نشده باشد بل علم او اولاً و آخراً برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب طبع او آن است و جز آن نتواند کردن چنانکه ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن و آن آید این چنين عالم را عقل و زاجر باشد که از هیبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گيرند اگرچه آگاه باشند یا نباشند این چنين عالِم اگر به نزد امير رود به صورت مُزوّر باشد و امير زایر زیرا در کل احوال امير از او می ستاند و مدد می گيرد و آن عالِم از او مستغنی است همچو آفتاب نوربخش است کار او عطا و بخشش است علی سبیل العموم سنگها را لعل و یاقوت کند و کوه های خاکی را کان های مس و زر و نقره و آهن کند و خاکها را سبز و تازه و درختان را میوه های گوناگون بخشد پیشۀ او عطا است و بخشش بدهد و نپذیرد چنانکه عرب مَثَل می گوید نَحْنُ تَعَلّمْنَا اَنْ نُعْطِیَ مَا تَعَلَّمْنَا اَنْ نَأخُذَ. پس عَلی کُلِّ حال ایشان مزوّر باشند و اُمرا زایر.

در خاطرم می آید که این آیت را تفسير کنم اگر چه مناسب این مقال نیست گفتم امّا در خاطر چنين می آید پس بگوییم تا برود. حق تعالى می فرماید یا ایُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ اَیْدِیْکُمْ مِنَ الْاسْری اِنْ یَعْلَمِ اللهُّ فِي قُلوُبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمَّا أخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْلَکُمْ وَاللهُّ غَفُورٌ رَحِیمٌ. سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلیّ الله علیه و سلّم کافران را شکسته بود و کُشش وغارت کرده اسيران بسیار گرفته بند در دست و پای کرده و در میان آن اسيران یکی عمّ او بود عباس رضی الله عنه. ایشان همه شب دربند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و اومید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند مصطفی علیه السّلام در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند دیدی که در او بشریّت هست و آنچه دعوی می کرد که در من بشریت نیست به خلاف راستی بود. اینک در ما نظر می کند ما را در این بند و غُلّ اسير خود می بیند شاد می شود همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظَفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند. مصطفی صلوات الله علیه ضمير ایشان را دریافت. گفتنی حاشا که من از این رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم بلکه خنده ام از آن می گيرد که می بینم به چشم سِرّ که قومی را از تون و دوزخ و دوددان سیاه به غُل و زنجير کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفير که ما را از این مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری؟ خنده ام می گيرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم دریابید و عیان ببینید. حق تعالى می فرماید که اسيران را بگو که شما اوّل لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلّی نمودید و با خود می گفتید که ما چنين کنیم مسلمانان را چنين بشکنیم و مقهور گردانیم و برخود قادری از شما قادرتر نمی دید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید. لاجرم هرچه تدبير کردید که چنين شود جمله به عکس آن شد. باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علتّ توبه نکرده اید. نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید. پس می باید که در حال شوکت و قدرت مرا بینید و خود را مقهور من دانید تا کارها میسّر شود. و در حال خوف از من اومید مبرّید که قادرم که شما را از این خوف برهانم و ایمن کنم.آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بيرون آرد هم تواند که از گاو سیاه سپید بيرون آورد که یُوْلِجُ اللَّیْلَ فِي النَّهَارِ وَ یُوْلِجُ النَّهَارَ فِي اللَّیْلِ وَ یُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیَّ. اکنون در این حالت که اسيرید امید از حضرت من مبرّید تا شما را دست گيرم که اِنَّهُ لَا یَبْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِروُنَ. اکنون حق تعالى می فرماید که ای اسيران اگر از مذهب اول بازگردید و در خوف و رجا ما را بینید و در کلّ احوال خود را مقهور من بینید من شما را از این خوف برهانم و هر مالى که از شما به تاراج رفته است و تَلَف گشته جمله را باز به شما دهم بلکه اضعاف آن و بِهْ از آن و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز به دولت دنیا مقرون گردانم. عباس گفت توبه کردم و از آنچه  بودم باز آمدم مصطفی (صلوات الله علیه)فرمود که این دعوی را که می کنی حق تعالى از تو نشان می طلبد:

 

                   دعوی عشق کردن آسان است            لیکن آن را دلیل و برهان است

 

عباس گفت: بسم الله. چه نشان می طلبی؟ فرمود که از آن مال ها که تو را مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوّت گيرد. اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی می خواهی. گفت یا رسول الله مرا چه مانده است؟ همه را به تاراج برده اند. حصيری کهنه رها نکرده اند. فرمود صلوات الله علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی؟ بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کرده ای و به چه کسی سپرده ای و در چه موضع (پنهان و) دفن کرده ای؟ گفت: حاشا. فرمود که چندین مال معیّن به مادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیتّ نکردی به تفصیل که اگر بازآیم به من بسپاری و اگر به سلامت باز نیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی بفلان دهی و چندینی تو را باشد. چون عباس این را بشنید انگشت برآورد به صدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر به حق من می پنداشتم که تو را اقبال هست از دور فلک چنانکه متقدمّان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداّد (و نمرود) و غيره. هم چون این را فرمودید معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال سرّی است والهی است و ربّانی است. مصطفی (صلوات الله علیه) فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن زناّر شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن بگوش من رسید مرا گوشیست پنهان در عين جان که هر که زنّار شک و شرک و کفر را پاره کند من به گوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی.

خداوندگار فرمود در تفسير این که من این را به امير پروانه برای آن گفتم که تو اوّل سَرِ مسلمانی شدی که خود را فدی کنم و عقل و تدبير و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت (اهل) اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالى عين آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام کرد که تو با تاتار یکی شده ای و یاری می دهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام خراب کنی. پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد. پس در این حالت روی به خدای (عزّ و جلّ) آور که محل خوف است و صدقه ها ده که تا تو را از این حالت بَد که خوف است برده اند و از او اومید مَبُر اگرچه تو را از چنان طاعت در چنين معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن در این معصیت افتادی اکنون در این معصیت نیز اومید مبر و تضرّع کن که او قادر است که از آن طاعت معصیت پیدا کرد از این معصیت طاعت پیدا کند و تو را از این پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوّت مسلمانی باشی. اومید مبر که اِنَّهُ لَایَبْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ. غرضم این بود تا او این فهم کند و در این حالت صدقه ها دهد و تضرع کند که از حالت عالى به غایت در حالت دون آمده است در این حالت اومیدوار باشد حق تعالى مکّار است، صورت های خوب نماید در شکم آن صورت های بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رای و خوب کاری مُصّور شد و رو نمود.

اگرچه هرچه رو نمودی آنچنان بودی پیغامبر با آن چنان نظر نیز منوّر و منوِر فریاد نکردی که اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَاهِیَ خوب می نمایی و در حقیقت آن زشت است. زشت می نمایی ودر حقیقت آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم. اکنون رای تو اگرچه خوب است و روشن است از رای او بهتر نباشد. او چنين می گفت اکنون تو نیز به هر تصوّری و هر رایی اعتماد مکن. تضرع می کن و ترسان می باش. مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسير را به ارادت و رای خود کرد که ما این ساعت که لشکرها می بَریم نمی باید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم در آن خوف و بیچارگی هم از او امید نباید برید.            

 

                  سخن را بوفق مراد خود برد و             مرا غرض این بود که گفتیم.




فصل

یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید. گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد. این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای. بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد چه عجب باشد؟

سخن سایۀ حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولى سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن. بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولى جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد. در کَهْ از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسیت میان ایشان خفی است در نظر نمی آید. آدمی را خیال هرچیز به آن چیز می برد. خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان. اما در این خیالات، تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه مي روی پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خير باشد. آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنين شود پشیمانی نماند هر حقیقت که تو را جذب می کند چیز دیگر غير آن نباشد همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد. یَوْمَ تُبْلَي الْسَّرَائِرُ چه جای این است که می گوییم در حقیقت کِشنده یکی است اما متعدد می نماید. نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون. می گوید تُتماج می خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد می نماید و به گفت می آورد اما اصلش یکی است. اصلش گرسنگی است و آن یکی است. نمی بینی چون از یک چیز سير شد می گوید هیچ از اینها نمی باید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود بلکه یک بود.

وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً. کدام صد؟ کدام پنجاه؟ کدام شصت؟ قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند. اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلکه ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا. پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود. لشکر عتاب می کردند. پادشاه به خود می گفت روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها می زد. گفت اینک برای این مصلحت آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین، دین یارشناسی است اما چون عمر را با بی تمییزان گذرانید، ممیزۀ او ضعیف شد. نمی تواند آن یار دین را شناختن. تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست. تمییز آن یک صفت است نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست؟ تمییز آن معنی لطیف است که در تو است و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای. بهانه می کنی که آن به این قایم است. چونست که کلّی در تیمار داشت اینی و او را به کلّی گذاشته ای. بلکه این به آن قایم است و آن به این قایم نیست. آن نور از این دریچه های چشم و گوش و غيره ذلک برون می زند. اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد که چراغی آورده ای. در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغ است.

امید از حق نباید بریدن. امید سر راه ایمنی است. اگر در راه نمي روی باری سر راه را نگاه دار. مگو که کژی ها کردم. تو راستی را پیش گير هیچ کژی نماند. راستی همچون عصای موسی است، آن کژی ها همچون سحرهاست، چون راستی بیاید همه را بخورد. اگر بدی کرده ای با خود کرده ای، جفای تو به وی کجا رسد؟

 

        مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست      بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

 

چون راست شوی آن همه نماند. امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن از این روی خطر نیست که سر برود که سَری است رفتنی چه امروز چه فردا. اما از این رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفس های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بروفق ایشان سخن گوید و رای های بَد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن. از این رو خطر است زیرا دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری. طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود. چندانکه آن سو می روی این سو که معشوق است روی از تو می گرداند و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح درمی آیی او از تو خشم می گيرد مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ آن نیز که تو سوی او مي روی در حکم این است چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلّط کند. حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن، آخر از دریا گوهرها و صدهزار چیزهای مقوّم برند. از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند.  بلکه عالم کفی است. این دریای آب خود علم های اولیاست. گوهر خود کجاست؟ این عالم کفی پُر خاشاک است اما از گردش آن موج ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موجها آن کف خوبی می گيرد که زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ البَنِیْنَ وَ الْقَنَاطِیْرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْاَنْعَامِ وَالْحَرثِ ذلِکَ مَتَاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیَا پس چون زُیِّنَ فرمود او خوب نباشد بلکه خوبی در او عاریت باشد و ازجای دگر باشد. قلب زر اندود است. یعنی این دنیا که کفک است قلب است و بی قدر است و بی قیمت است ما زراندودش کرده ایم که زُیِّنَ لِلنَّاسِ.

آدمی اسطرلاب حق است اما منجّمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گيرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برج ها و تأثيرات و انقلاب را الى غيرذلک. پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ. همچنانکه این اسطرلاب مسين آینۀ افلاک است وجود آدمی که وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ اسطرلاب حق است چون او را حق تعالى به خود عالم و دانا و آشنا کرده باشد، از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم به دم و لمحه بلمحه می بیند و هرگز آن جمال از این آینه خالى نباشد. حق را عزوجل بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند. اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غيرت خود را می پوشانند چنانکه متنبی می گوید:

لَبسْنَ الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِ الْجَمَالَا

فصل

گفت که شب و روز دل و جانم به خدمت است و از مشغولی ها و کارهای مغول به خدمت نمي توانم رسیدن. فرمود که این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانی است. خود را فدا کرده اید به مال و تن تا دل ایشان را به جای آرید تا مسلمانی چند با من به طاعت مشغول باشند، پس این نیز کار خير باشد و چون شما را حق تعالى به چنين کار خير میل داده است و فرط رغبت دلیل عنایت است و چون فتوری باشد دراین میل دلیل بی عنایتی باشد که حق تعالى نخواهد که چنين خير خطير به سبب او برآید تا مستحق آن ثواب و درجات عالى نباشد همچون حمّام که گرم است آن گرمی او از آلت تون است. همچون گیاه و هیمه و عَذرِه و غيره حق تعالى اسبابی پیدا کند که اگرچه به صورت آن بد باشد و کره اما در حق او عنایت باشد چون حمام او گرم می شود و سود آن به خلق مي رسد. در این میان یاران آمدند عذر فرمود که اگر من شما را قیام نکنم و سخن نگویم و نپرسم این احترام باشد زیرا احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد. در نماز نشاید پدر و برادر را پرسیدن و تعظیم کردن و بی التفاتی به دوستان و خویشان. در حالت نماز عين التفات است و عين نوازش زیرا چون به سبب ایشان خود را از طاعت و استغراق جدا نکند و مشوّش نشود. پس ایشان مستحق عِقاب و عتاب نگردند پس عين التفات و نوازش باشد چون حذر کرد از چیزی که عقوبت ایشان در آن است.

سئوال کرد که از نماز نزدیک تر به حقّ راهی هست؟ فرمود هم نماز. اما نماز این صورت تنها نیست این قالب نماز است زیرا که این نماز را اولی است و آخری است و هر چیز را که اولى و آخری باشد آن قالب باشد زیرا تکبير اول نماز است و سلام آخر نماز است و همچنين شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها زیرا که آن را نیز اولی است و آخری و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اول و آخر باشد آن صورت و قالب باشد. جان آن بی چون باشد و بی نهایت باشد و او را اول و آخر نبود. آخر، این نماز را انبیا پیدا کرده اند اکنون این نبی که نماز را پیدا کرده چنين می گوید که لِیْ مَعَ اللهِّ وَقْتٌ لَاَیَسَعُنِیْ فِیْهِ نَبِيٌ مُرْسَلٌ وَلَامَلَکٌ مُقَرَّبُ پس دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست بلکه استغراقی است و بی هوشی است که این همه صورت ها برون می ماند و آنجا نمی گنجد. جبرییل نیز که معنی محض است هم نمی گنجد.

حکایت است از(مولانا سلطان العلما قطب العالم بهاءالحق و الدین قدس الله سره العظیم) که روزی اصحاب او را مستغرق یافتند وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که وقت نماز است مولانا به گفت ایشان التفات نکرد، ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند. دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نایستادند. یکی از آن مریدان که درنماز بود خواجگی نام به چشم سر به وی عیان بنمودند که جمله اصحاب مریدان که در نماز بودند با امام پشتشان به قبله بود و آن دو مرید را که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد که مُوْتُوْا قَبْلَ اَنْ تَمُوْتَوْا اکنون او نور حق شده است و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد قطعا پشت به قبله کرده باشد زیرا که او جان قبله بوده است، آخر این خلق که رو به کعبه می کنند (آخر آن کعبه را نبی ساخته است که) قبله گاه عالم شده است، پس اگر او قبله باشد به طریق اولى چون آن برای او قبله شده است مصطفی (صلوات الله علیه) یاری را عتاب کرد که تو را خواندم چون نیامدی؟ گفت به نماز مشغول بودم. گفت آخر نه مَنَت خواندم؟ گفت من بی چاره ام، فرمود که نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بی چاره بینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال. تو دو نیمه نیستی گاهی با چاره و گاهی بی چاره. نظر به قدرت او دارو همواره خود را بی چاره می دان و بی دست و پای و عاجز و مسکين چه جای آدمی ضعیف. بلکه شيران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی هستند. آسمان ها و زمین ها همه بی چاره و مسخّر حکم وی هستند. او پادشاهی عظیم است. نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که به وجود ایشان چیزی برجای بماند چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمين نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه کس نماند.

حکایت پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلّی و قُرب باشد مرا یاد کن. گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالى بنده ای را گُزید و مستغرق خود گردانید هرکه دامن او بگيرد و از او حاجت طلبد بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد حق آن را برآرد.

حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرّب عظیم چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصه ها و نام ها بدو دادندی که بر پادشاه عرضه دار، او آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد، آن نام ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظَهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد برآوردی چنين که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی  به حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتندی و توان استندی قصّه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی.

 

فصل

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام (خداوندگار) فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به دِه فرستاد برای کاری مُعَيَّن، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است. چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد: آیة اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماًجَهُوْلاً آن امانت را بر آسمانها عرضه داشتیم نتوانست پذیرفتن. بنگر که از او چند کارها می آید که عقل در او حيران می شود. سنگ ها را لعل و یاقوت می کند، کوهها را کان زر و نقره می کند، نبات زمين را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند. زمين نیز دانه ها را می پذیرد و پیدا می کند و جبال نیز همچنين معدن های گوناگون می دهد. این همه می کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی آید آن یک (کار) از آدمی می آید (آیة) وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ نگفت و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ پس از آدمی آن کار می آید که نه از آسمان ها می آید و نه از زمین ها می آید و نه از کوه ها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من می آید آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند همچنان باشد که تو شمشير پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزائن ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطّل نمی دارم به وی چندین مصلحت به جای می آرم. یا دیگ زرّین را آورده ای و در وی شغلم می پزی که به ذرّه ای از آن، صد دیگ به دست آید. یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که من مصلحت می کنم و کدو را بروی می آویزم و این کارد را معطّل نمی دارم جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبين یا آهنين که قیمت آن به پولی است برمی آید چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است. می فرماید که آیة اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنیِنَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

           تو به قیمت ورای دو جهانی          چه کنم قدر خود نمی دانی

              مفروش، خویش را ارزان         که تو بس گران بهایی

 

حق تعالى می فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رَوَد و به من دهید، بهای آن بهشت جاودانی است. قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنانکه آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالى صرف می کنم. علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غيره تحصیل می کنم. آخر این همه برای تو است اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نَکَنَد و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است احوال فلک و تأثير آن در زمين از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق به احوال تو دارد هم برای تو است و اگر ستاره است از سعد و نحس به طالع تو تعلق دارد. هم برای تو است چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب ها و احوال ها و عالَم های بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد چون فرع های تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید فلان کار را می شاید تو را غير این غذای خواب و خور غذای دیگرست که اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری آخر این تن اسب تو است و این عالم آخر اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد. او را بسر خود خواب و خوری است و تنعمّی است اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخر اسبان مانده ای و در صف شاهان و اميران عالم بقامقام نداری دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته ای و اسير او مانده ای.همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف مي راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در دِه بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به دِه می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنين سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فروجست و روان شد.

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فرمود یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخه است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنين و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.

حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داری گِرْدست و زرد است و مجوف است، گفت چون نشان های راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد. گفت می باید که غربیل باشد. گفت آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حيران شوند دادی از قوّت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد. اکنون همچنين علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بران احاطت کلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند. همه چیزها را به حلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است. خود را نمی داند که حلال است یا حرام است، جایز است یا ناجایز، پاک است یا ناپاک است. پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنين باشد و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه باقی آن است نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیل است. چون از آنچه اصل است خبر ندارند من مرغم، بلبلم، طوطیم. اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همين است غير آن نتوانم گفتن. به خلاف آنکه او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیّاد مرغان است بانگ و صفير می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز، آواز دیگرگون کن تواند کردن. چون آن آواز بر اوعاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند. چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید.

فصل

گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود توّقع نداشتم و در دلم نگذشت. چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره وصف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم. این چه لطف بود؟ فرمود که این از جملۀ آن است که شما را همّتی عالی است هر چند که شما را مرتبۀ عزیز است و بزرگ و به کارهای خطير و بلند مشغولید. از علو همّت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید. اگرچه ما را دل همواره به خدمت بود، اما می خواستیم که به صورت هم مشرّف شویم زیرا که نیز صورت اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز. همچنان که کار بی مغز برنمی آید، بی پوست نیز برنمی آید. چناکه دانه را اگر بی پوست در زمين کاری بر نیاید چون به پوست در زمين دفع کنی برآید و درختی شود عظیم. پس از این روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود. ای والله، اصل، معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد. اینکه می گویند رَکْعَتَیْنِ مِنَ الصَلوةِ خَیْرٌ مِنَا لدُّنْیَا وَ مَا فِیْهَا پیش هرکس نباشد. پیش آن کس باشد که اگر رکعتين از او فوت شود بالای دنیا و آنچه در او است باشد و از فوت مُلک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید.

درویشی به نزد پادشاهی رفت، پادشاه به او گفت که ای زاهد، گفت زاهد تویی، گفت من چون زاهد باشم که همۀ دنیا از آنِ من ست؟ گفت نی. عکس می بینی.  دنیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالَم را من گرفته ام. تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای، اَیْنَمَا تُوَّلوُّا فَثَّمَ وَجْهُ الله. آن وجهی است مجرا و رایج که لاینقطع است و باقی است. عاشقان، خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند باقی همچو انعام اند. فرمود اگرچه اَنعامند اما مستحق اِنعامند و اگرچه در آخُر هستند، مقبول مير آخر هستند. که اگر خواهد از این آخُرش نقل کند و بطویله خاص برد همچنانکه از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویلۀ وجود به جمادیش آورد و از طویلۀ جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به مَلِکی الى ما لا نهایة. پس این همه برای آن نمود تا مقر شوی که او را از این جنس طویل های بسیار است عالی تر از همدیگر که طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ فَمَا لَهُمْ لَایُؤْمِنُوْنَ. این برای آن نمود که تا مُقِر شوی طبقات دیگر را که در پیش است برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همين است استادی صنعت و فرهنگ. برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ های دیگر را که نموده است مُقِر شوند و به آن ایمان آورند و همچنان پادشاهی خلعت و صله دهد و بنوازد. برای آن نوازد که از او متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همين است پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن بر این قدر اختصار کنند. هرگز پادشاه اگر این داند که چنين خواهد گفتن و چنين خواهد دانستن به وی انعام نکند. زاهد آن است که آخر بیند و اهل دنیا آخُر بینند. اما آنها که اخصّ اند و عارف اند، نه آخر بینند و نه آخُر، ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار را می دانند همچنانکه دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رُستن، آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غيره. چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول (براو) معلوم شده است ایشان نادرند و اینها متوسط که آخر را می بینند و اینها که در آخرند اینها انعامند.

درد است که آدمی را رهبر آست در هر کاری که هست تا او را دارد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار، بی درد، او را میّسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غيره. تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که: آیة اَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک، میوه دار شد. تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد. الّا ما محروم مانیم و از او بی بهره. جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ اکنون بکن دوا که مسیح تو به رزمی است

            دیو از خورش بهیضه و جمشید ناشتا       چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا

فصل

این سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند، اما آنکه بی سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است؟ آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده از سخنست که کُنْ فَیکُوْنُ پس پیش آنکه آواز پست را می شنود مشغله و بانک چه حاجت باشد.

حکایت شاعری تازی گوی پیش پادشاهی آمد و آن پادشاه تُرک بود پارسی نیز نمی دانست. شاعر برای او شعر عظیم غرّا به تازی گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل دیوان جمله حاضر اُمرا و وزرا آن چنانکه ترتیب است شاعر به پای اِستاد و شعر را آغاز کرد. پادشاه در آن مقام که محلّ تحسين بود سر می جنبانید و در آن مقام که محل تعجب بود خيره می شد و در آن مقام که محل تواضع بود التفات می کرد. اهل دیوان حيران شدند که پادشاه ما کلمه ای به تازی نمی دانست این چنين سرجنبانیدن مناسب در مجلس از او چون صادر شد؟ مگر که تازی می دانست چندین سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازی بی ادبی ها گفته باشیم وای برما. او را غلامی بود خاص اهل دیوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان دیگر بر گردن گرفتند که ما را از این حال آگاه کن که پادشاه تازی می داند یا نمی داند و اگر نمی داند در محلّ سر جنبانید چون بود؟ کرامات بود؟ الهام بود؟ تا روزی غلام فرصت یافت در شکار و پادشاه را دلخوش دید بعد از آن که شکار بسیار گرفته بود از وی پرسید پادشاه بخندید گفت والله من تازی نمی دانم اما آنچه سر می جنبانیدم و تحسين می کردم که معلوم است (که مقصود او ازآن شعر چیست سر می جنبانیدم و تحسين می کردم که معلوم است) پس معلوم شد که اصل مقصود است. آن شعر، فرعِ مقصود است که اگر آن مقصود نبودی آن شعر نگفتی پس اگر به مقصود نظر کنند دُوی نماند. دُوی در فروع است اصل یکی است همچنانکه مشایخ اگرچه به صورت گوناگونند و به حال و افعال و احوال (واقوال) مباینت است اما از روی مقصود یک چیز است و آن طلب حقّ است. چنانکه بادی که در سرای بوزد گوشۀ قالى برگيرد اضطرابی و جنبشی در گلیم ها پدید آرد، خس و خاشاک را بر هوا برد، آب حوض را زِره زِره گرداند، درختان و شاخ ها و برگ ها را در رقص آرد آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نماید، اما زِروی مقصود و اصل و حقیقت یک چیز است زیرا جنبیدن همه از یک باد است. گفت که ما مقصریم. فرمود کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرو آید که اَه در چیستم و چرا چنين می کنم این دلى و دوستی و عنایت است که وَ یَبْقَی الْحُبُّ مَا بَقِیَ الْعِتَابُ. زیرا عتاب با دوستان کنند با بیگانه عتاب نکنند، اکنون این عتاب نیز متفاوت است بر آنکه او را درد می کند و از آن خبر دارد دلیل محبّت و عنایت در حق او باشد، اما اگر عتابی رود و او را درد نکند این دلیل محبت نکند چنانکه قالى را چوب زنند تا گرد از او جدا کنند این را عقلا عتاب نگویند اما اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گویند و دلیل محبت در چنين محل پدید آید. پس مادام که در خود دردی و پشیمانیی می بینی دلیل عنایت و دوستی حقّ است اگر در برادر خود عیب می بینی آن عیب در توست که در او می بینی عالم همچنين آیینه است نقش خود را درو می بینی که اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ. آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچه از او می رنجی ازخود می رنجی.

گفت پیلی را آوردند بر سرچشمۀ که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد نمی دانست که از خود می رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کين و حسد و حرص و بی رحمی و کبر چون در تو است نمی رنجی، چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی؟! آدمی را از گر و دنبل خود فِرخجی نیاید دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش برهم نمی رود چون بر دیگری اندکی دنبلی یا نیم ریشی ببیند آن آش او را نفارد و نگوارد. همچنين اخلاق چون گره هاست و دُنبل هاست چون در اوست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن ببیند برنجد و نفرت گيرد. همچنانکه تو از او می رمی او را نیز معذور می دار اگر از تو بِرَمَد و بِرَنجد، رنجش تو عذر اوست زیرا رنج تو از دیدن آن است و او نیز همان می بنید که اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ. نگفت اَلْکَافِرِ زیرا که کافر را نه آن است که مرآة نیست اِلاّ از مرآة خود خبر ندارد.

پادشاهی دلتنگ بر لب جوی نشسته بود. اُمرا از او هراسان و ترسان و به هیچ گونه روی او گشاده نمی شد مسخره ای داشت عظیم مقربّ. اُمرا او را پذیرفتند که اگر تو شاه را بخندانی تو را چنين دهیم. مسخره قصد پادشاه کرد و هر چند که جهد می کرد پادشاه بر وی او نظر نمی کرد (و سربر نمی داشت) که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند در جوی نظر می کرد و سر بر نمی داشت. مسخره گفت پادشاه را که در آب (جوی) چه می بینی، گفت قلتبانی را می بینم. مسخره جواب داد که ای شاه عالم بنده نیز کور نیست اکنون همچنين است اگر تو در او چیزی می بینی و می رنجی آخر او نیز کور نیست همان بیند که تو می بینی.

پیش او دو اَنَا نمی گنجد. تو اَنَا می گویی و او اَنَا. یا تو بمير پیش او یا او پیش تو بميرد تا دوی نماند. اما آنکه او

بی مرد امکان ندارد. نه در خارج و نه در ذهن که وَ هُوَ الْحَیُّ الَّذِيْ لا یَمُوْتُ. او را آن لطف هست که اگر ممکن

بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمير تا او بر تو تجلّی کند و دوی برخیزد. دو مرغ را برهم بندی با وجود جنسیت و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدّل شد. نمی پرّد زیرا که دوی قایم است. اما اگر مرغ مرده را بر او بندی بِپَرّد زیرا که دوی نمانده است. آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بميرد، اما چون امکان ندارد می گوید که ای خفاش لطف من به همه رسیده است خواهم که در حقّ تو نیز احسان کنم. تو بمير که چون مردن تو ممکن است تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بيرون آیی و عنقای قاف قربت گردی. بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خود را برای دوستی فنا کرد. از خدا آن دوست را می خواست. خدای (عزوّجل) قبول نمی کرد. ندا آمد که من او را نمی خواهم (که بینی) آن بندۀ حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که خداوندا در من خواست او نهاده ای از من نمیرود. در آخر ندا آمد خواهی که آن برآید؟ سر را فدا کن و تو نیست شو و نمان و ازعالم برو. گفت یا رب راضی شدم. چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد. چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را که یک روزۀ آن عمر به عمر جملۀ عالم اولّاً و آخراً ارزد فدا کرد آن لطف آفرین را این لطف نباشد. اینت محال امّا فنای او ممکن نیست باری تو فنا شو.

ثقیلی آمد بالای دست بزرگی نشست، فرمود که ایشان را چه تفاوت کند بالا یازیرچراغند، چراغ اگر بالاییی طلبد برای خود طلب نکند. غرض او منفعت دیگران باشد تا ایشان از نور او حظ یابند و اگر نه هرجا که چراغ باشد خواه زیر خواه بالا او چراغ است که آفتاب ابدی است. ایشان اگر جاه و بلندی دنیا طلبند غَرَضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندی ایشان را ببینند. ایشان می خواهند که به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا به آن بلندی دگر ره یابند و در دام آخرت افتند. چنانکه مصطفی (صلوات الله) علیه مکّه و بلاد را برای آن نمی گرفت که او محتاج آن بود بلکه برای آن می گرفت که تا همه را زندگی بخشد و روشنایی کرامت کند. هَذَا کَفُّ مُعَوَّدٌ بِانْ یُعْطِیَ مَا هُوَ مُعَوَّدٌ بِاَنْ یَأخُذَ. ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند نه برای آنکه از ایشان چیزی برند. شخصی که دام نهد و مرغکان را به مکر در دام اندازد تا ایشان را بخورد و بفروشد آنرا مکر گویند، اما اگر پادشاهی دام نهد تا بازِ اعجمی بی قیمت را که از گوهر خود خبر ندارد بگيرد و دست آموز ساعد خود گرداند تا مشرّف و معلم و مؤدب گردد این را مکر نگویند. اگرچه صورت مکر است این را عين راستی و عطا و بخشش و مرده زنده کردن و سنگ را لعل گردانیدن  و منیّ مرده را آدمی ساختن دانند و افزون از این. اگر باز را آن علم بودی که او را چرا می گيرند، محتاج دانه نبودی به جان و دل جویان دام بودی و به دست شاه پرّان شدی. خلق به ظاهر سخن ایشان نظر می کنند و می گویند که ما از این بسیار شنیده ایم. توی بر توی اندرون ما از این جنس سخن ها پُر است. وَ قَالُوْا قُلُوْبُنَا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللهُّ بِکُفْرِهِمْ. کافرون می گفتند که دل های ما غلاف این جنس سخن ها است و از این پُر هستیم. حق تعالى جواب ایشان می فرماید که حاشا که از این پُر باشند. پُر از وسواسند و خیالند و پُر شرک و شکنّد. بلکه پُر از لعنتند که بَلْ لَعَنَهُمُ الله ِبِکُفْرِهِمْ. کاشکی تهی بودندی از آن هذیانات. باری قابل بودندی که از این پذیرفتندی. قابل نیز نیستند حق تعالى مُهر کرده است بر گوش ایشان و بر چشم و دل ایشان تا چشم، لون دیگر بیند. یوسف را گرگ بیند و گوش لون دیگر شنود. حکمت را ژاژ و هذیان شِمُرَد و دل را لونی دگر که محل وسواس و خیال گشته است. همچون زمستان از تشکل و خیال تو بر تو افتاده است از یخ و سردی جمع گشته است خَتَمَ اللهُّ عَلَی قُلُوْبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِم وَعَلَی اَبْصَارِهِمْ غِشَاوَة. چه جای این است که از این پر باشند به وی نیز نیافته اند و نشنیده اند. در همه عمر نه ایشان و نه آنها که به ایشان تفاخر می آورند و نه تَبارکِ ایشان کوزه است که آن را حق تعالى بر بعضی پُر آب می نماید و از آنجا سيراب می شوند و می خورند و بر لب بعضی تهی می نماید. چون در حق او چنين است از این کوزه چه شُکر گوید. شُكر آن کس گوید که به وی پُر می نماید این کوزه. چون حق تعالى آدم را گل و آب بساخت که خَمَرّ طِیْنَةَ آدَمَ اَرْبَعِیْنَ یَوْماً قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمين مانده بود. ابلیس علیه اللعنة فرود آمد و در قالب او رفت و در رگهای او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی پر خون و اخلاط را بدید. گفت اوه عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن اگر این نباشد (عجب نیست) آن ابلیس اگر هست این باشد والسلّام علیکم.

 

فصل

پسر اتابک آمد. خداوندگار فرمود که پدر تو دایماً به حقّ مشغول است و اعتقادش غالب است و در سخنش پیداست. روزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تا به تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد. گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم. میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن؟ یک آنجا شود در قیامت اما اینجا که دنیا است ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادی است و هوایی است مختلف. یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و به یک جا نظر کنند و یک گوش و یک زبان شوند.

در آدمی بسیار چیزهاست، موش است و مرغ است. باری مرغ قفس را بالا می برد و باز موش به زیر می کشد و صد هزار وحوش مختلف در آدمی مگر آنجا روند که موش موشی بگذارد و مرغ مرغی را بگذارد و همه یک شوند زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر. چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زیر یکی چیزی گم کرده است چپ و راست می جوید و پیش و پس می جوید چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست نه پیش جوید و نه پس جمع شود. پس در روز قیامت همه یک نظر شوند و یک زبان و یک گوش و یک هوش چنانکه ده کس را باغی یا دکانی به شرکت باشد. سخنشان یک باشد و غمشان یک و مشغولى ایشان به یک چیز باشد. چون مطلوب یک گشت پس در روز قیامت چون همه را کار به حق افتاد همه یک شوند به این معنی هر کسی در دنیا به کاری مشغول است. یکی در محبّت زن، یکی در مال، یکی در کسب، یکی در علم. همه را معتقد آن است که درمان من و ذوق من و خوشی من و راحت من در آن است و آن رحمت حقّ است چون درآنجا می رود و می جوید نمی یابد. باز می گردد و چون ساعتی مکث می کند می گوید آن ذوق و رحمت جستنی است مگر نیک نجستم باز بجویم و چون باز می جوید نمی یابد. همچنين تا گاهی که رحمت روی نماید بی حجاب بعد از آن داند که راه آن نبود اما حقّ تعالى بندگان دارد که پیش از قیامت چنانند و می بینند. آخر علی رضی الله عنه می فرماید لَوْ کُشِفَ الْغِطاءِ مَا اْزْدَدْتُ یَقِیْناً یعنی چون قالب را برگيرند و قیامت ظاهر شود یقين من زیادت نگردد. نظيرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه روی بهر جانبی کرده اند و نماز می کنند چون روز شود همه از آن بازگردند اما آن را که رو به قبله بوده است در شب چه باز گردد؟ چون همه سوی او می گردند، پس آن بندگان هم در شب روی به وی دارند و از غير روی گردانیده اند پس در حق ایشان قیامت ظاهر است و حاضر.

سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید که وَ اِنْ مِنْ شَیْیءِ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلْهُ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوْمٍ. حکمت همچون باران است. در معدن خویش بی پایان است اما به قدر مصلحت فرود آید. در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و (در بهار همچنين) بیشتر و کمتر. اما از آنجا که می آید آنجا بی حد است. شِکَر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران. اما شِکَر آن قدر نباشد که در کاغذ است. کان های شکر و کان های دارو بی حد است و بی نهایت. در کاغذکی نگنجد. تشنیع می زدند که قرآن بر محمد (صلی الله علیه و سلّم) چرا کلمه کلمه فرود می آید و سوره سوره فرو نمی آید؟ مصطفی (صلوات الله علیه) فرمود که این ابلهان چه می گویند؟ اگر بر من تمام فرود آید من بِگُدازم و نمانم زیرا که واقف است از اندکی بسیار فهم کند و از چیزی چیزها و از سطری دفترها نظيرش همچنانکه جماعتی نشسته اند حکایتی می شنوند اما یکی آن احوال را تمام می داند و در میان واقعه بوده است از رمزی آن همه را فهم می کند و زرد و سرخ می شود و از حال به حال می گردد و دگران آن قدر که شنیدند فهم کردند چون واقف نبودند بر کلّ احوال. اما آنکه واقف بود از آن قدر بسیار فهم کرد. آمدیم چون در خدمت عطّار آمدی شکر بسیار است اما می بیند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد. سیم اینجا همّت و اعتقاد است. به قدر همّت و اعتقاد سخن فرود آید. چون آمدی به طلب شکر در جوالت بنگرند چه قدر است به قدر آن پیمایند کیلّ یاد و اما اگر قطارهای اشتر و جوال ها بسیار آورده باشد. فرمایند که کیالان بیاورند. همچنين آدمی بیاید که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها درعالم معنی و علوم و حکمت نیست در همه چیز چنين است. در مال ها و زرها و کان ها جمله بی حدّ و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید. زیرا که افزون از آن برنتابد و دیوانه شود. نمی بینی در مجنون و در فرهاد و غيره از عاشقان که کوه و دشت گرفتند از عشق زنی چون شهوت از آنچه قوّت او بود بر او افزون ریختند و نمی بینی که در فرعون چون ملک و مال افزون ریختند دعوی خدایی کرد وَ اِنْ مِنْ شَیْیءٌ اَلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ هیچ چیز نیست از نیک و بد که آن را پیش ما و در خزینه ما گنج های بی پایان نیست اما به قدر حوصله می فرستیم که مصلحت در آن است.

آری این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمی داند همچنانکه کودکی معتقد نان است اما نمی داند که چه چیز را معتقد است و همچنين از نامیات درخت زرد و خشک می شود از تشنگی و نمی داند که تشنگی چیست وجود آدمی همچون عَلَمی است. عَلَم را اوّل در هوا می کنند و بعد از آن لشکرها را از هر طرفی که حق داند از عقل و فهم و خشم و غضب وحلم و کرم و خوف و رجا و احوال بی پایان و صفات بی حدّ به پای آن عَلم می فرستند و هر که از دور نظر کند عَلَم تنها بیند اما آنکه از نزدیک نظر کند بداند که در او چه گوهرها است و چه معنی ها است.

شخصی آمد گفت کجا بوید مشتاق بودیم چرا دورماندی گفت اتفّاق چنين افتاد، گفت ما نیز دعا می کردیم تا این اتفاق بگردد و زایل شود. اتفاقی که فراق آورد آن اتفاق نابی است است ای والله هم از حقّ است امّا نسبت به حقّ نیک است. راست می گوید همه نسبت به حق نیک است و به کمال است اما نسبت به ما نی. زنا و پاکی و بی نمازی و نماز و کفر و اسلام و شرک و توحید جمله به حق نیک است اما نسبت به مازنِی و دزدی و کفر و شرک به دست و توحید و نماز و خيرات نسبت بما نیک است اما نسبت به حق جمله نیک است چنانکه پادشاهی در ملک او زندان و دار و خلعت و مال و املاک و حشم و سور و شادی و طبل و علم باشد اما نسبت به پادشاه جمله نیک است چنانکه خلعت، کمال ملک اوست.  دار و کشتن و زندان همه کمال ملک اوست و نسبت به وی همه کمال است اما نسبت به خلق خلعت، و دار کی یک باشد.

فصل

سوال کرد که از نماز فاضل تر چه باشد؟ یک جواب آنکه گفتیم جان نماز بِه از نماز. مع تقریره. جواب دوّم که ایمان به از نماز است زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخير باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخير نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند. همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان به هیچ دینی تبدّل نگيرد. احوال او و قبله او و غيره متبدّل نگردد و فرق های دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آرد است پیش خمير کننده کلام. همچون آب است در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.

            چشمم به دگر کس نگرد من چه کنم          از خود گله کن که روشناییش تویی

 

چشمم به دگر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش توی بدین سبب که تو با توی از خود نرهیدۀ تا روشناییت صدهزار تو بودی.

 

حکایت:

شخصی بود سخت لاغر و ضعیف و حقير همچون عصفوری سخت حقير در نظرها. چنانکه صورت های حقير او را حقير نظر کردندی و خدا را شکر کردندی. اگرچه پیش از دیدن او متشکیّ بودندی از حقارت صورت خویش و با این همه درشت گفتی و لاف های زفت زدی و در دیوان ملک بودی و وزیر را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزیر گرم شد و بانگ برآورد که اهل دیوان این فلان را از خاک برگرفتیم و بپروردیم و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و آبای ما کسی شد به اینجا رسید که تا مرا چُنین ها گوید. در روی او برجست و گفت ای اهل دیوان و اکابر دولت و ارکان راست می گوید به نعمت و نان ریزۀ او و آبای او پرورده شدم و بزرگ شدم لاجرم بدین حقيری و رسوایی ام. اگر به نان و نعمت کسی دیگر پرورده شدمی بودی که صورتم و قامتم و قیمتم به از این بودی او مرا از خاک برداشت لاجرم همی گویم که یَا لَیْتَنِیْ کُنْتُ تُرَابَاً و اگر کسی مرا از خاک برداشتی چنين اضحو که نبودمی، اکنون مریدی که پرورش از مرد حق یابد روح او را پاک و پاکی باشد و کسی که از مزورّی و سالوسی پرورده شود و علم از او آموزد همچون آن شخص حقير و ضعیف و عاجز و غمگين و بی بيرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود وَالَّذِیْنَ کَفَرُوْا اَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّوْرِ اِلَی الظُّلُمَاتِ.

در سِرِشت آدمی همه علم ها در اصل سرشته اند که روح او مُغیّبات را بنماید چنانکه آب صافی آنچه در تحت اوست از سنگ و سفال و غيره و آنچه و آنچه بالای آن است همه بنماید. عکس آن در گوهر آب این نهاد است بی علاجی و تعلیمی. لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگ های دیگر، آن خاصیت و آن دانش از او جدا شد و او را فراموش شد. حقّ تعالى انبیا و اولیا را فرستاد همچون آب صافی بزرگ که هر آب حقير را و تيره را که در او درآید از تيرگی و از رنگ عارضی خود برهد. پس او را یاد آید چو خود را صاف بیند بداند که اوّل من چنين صاف بوده ام به یقين و بداند که آن تيرگی ها و رنگ ها عارضی بود. یادش آید حالتی که پیش از این عوارض بود و بگوید که هذَا الَّذِي رُزِقْنَا مُنْ قَبْلُ. پس انبیا و اولیا مُذَّکِران باشند او را از حالت پیشين نه آنکه در جوهر او چیزی نو نهند. اکنون هر آب تيره که آن آب بزرگ را شناخت که من از وی ام و از آن وی ام درآمیخت و این آب تيره که آن آب را نشناخت و او را غير خود دید و غير جنس دید پناه به رنگ ها و تيرگی ها گرفت تا با بحر نیامیزد و از آمیزش بحر دورتر شود. چنانکه فرمود فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا اِیْتَلَفَ وَمَا تَنَاکَرَ مِنْهَا اِخْتَلَفَ. و از این فرمود لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُوْلٌ منْ اَنْفُسِکُمْ. یعنی که آب بزرگ جنس آب خُرد است و از نفس اوست و از گوهر اوست و آنچه او را از نفس خود نمی بیند آن تناکر از نفس آب نیست قرین بدی است با آب که عکس آن قرین بر این آب می زند و او نمی داند که رمیدن من از این آب بزرگ و بحر از نفس من است یا از عکس این قرین بد. از غایت آمیزش چنانکه گل خوار نداند که میل من به گل از طبیعت من است یا از علّتی که با طبع من در آمیخته است. بدان که هر بیتی و حدیثی و آیتی که به استشهاد آرند همچون دو شاهد و دو گواه است واقف بر گواهی های مختلف به هر مقامی گواهی دهند مناسب آن مقام چنانکه دو گواه باشند بر وقف خانه ای و همين دو گواه، گواهند بر بیع دکانی و همين دو گواه گواهند بر نکاحی در هر قضیّه که حاضر شوند بر وفق آن گواهی دهند. صورت گواه همان باشد و معنی دیگر نَفَعَنَا اللهُّ وَ اِیاّکُمْ اَللُوْنُ لَوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَالرِّیْحُ رِیْحُ الْمِسْکِ.

 

فصل

گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند و می گفت که می خواهم که خداوندگار را بدیدمی. خداوندگار فرمود که خداوندگار را این ساعت نبیند به حقیقت زیرا آنچه او آرزو می برد که خداوندگار را ببینم آن نقاب خداوندگار بود. خداوندگار را این ساعت بی نقاب نبیند و همچنين همه آرزوها و مهرها و محبت ها و شفقت ها که خلق دارند بر انواع چیزها، به پدر و مادر و دوستان و آسمان ها و زمین ها و باغ ها و ایوان ها و عِلم ها و عَمَل ها و طعام ها و شراب ها همه آرزوی حق داند و آن چیزها جمله نقاب ها است چون از این عالم بگذرند و آن شاه را بی این نقاب ها ببینند بداند که آن همه نقاب ها و روپوش ها بود مطلوبشان در حقیقت آن یک چیز بود همه مشکل ها حل شود و همه سوال ها و اشکال ها را که در دل داشتند جواب بشنوند و همه عیان گردد. و جواب حق چنان نباشد که هر مشکل را علی الانفراد جدا جواب باید گفتن. به یک جواب همه سؤال ها به یکباره معلوم شود و مشکل حل گردد. همچنانکه در زمستان هر کسی در جامه و در پوستینی و تنوری در غار گرمی از سرما خزیده باشند و پناه گرفته و همچنين جمله نبات از درخت و گیاه و غيره از زهر سرما بی برگ و بَرْ مانده و رخت ها را در باطن برده و پنهان کرده تا آسیب سرما بر او نرسد چون بهار جواب ایشان به تجلّی بفرماید جمله سوال های مختلف ایشان از احیا و نبات و موات به یکبار حل گردد و آن سبب ها برخیزد و جمله سر برون کنند و بدانند که موجب آن بلا چه بود. حق تعالى این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم. به واسطۀ این نقاب ها مدد و منفعت می گيریم این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و در او گرم می شویم و درختان و باغ ها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شيرین می گردد. معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثير او ظاهر می شوند. اگر این آفتاب که چندین منفعت می دهد به وسایط، اگر نزدیک تر آید هیچ منفعت ندهد بلکه جملۀ عالم و خلقان بسوزند و نمانند. حق تعالى چون بر کوه به حجاب تجلّی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز آراسته می گردد و چون بی حجاب تجلّی می کند او را زیر و زبر و ذرّه ذرّه می گرداند فَلَّمَا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکاًّ.

سایلی سؤال کرد که آخر در زمستان نیز همان آفتاب هست. گفتِ ما را غرض اینجا مثال است امّا آنجا نه جمل است و نه حمل مثل دیگر است و مثال دیگر هر چند که عقل آن چیز را به جهد ادراک نکند اما عقل جهد خود را کی رها کند؟ و اگر (عقل) جهد خود را رها کند آن عقل نباشد. عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک. باری اگرچه او مُدرک نشود و قابل ادراک نیست. عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع هر چند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود امّا پروانه آن است که هرچند بر او آسیب آن سوختگی و اَلَم مي رسد از شمع نشکیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد. پس آدمی که ازحق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هم حق نباشد. پس آدمی آن است که از اجتهاد خالى نیست و گِردِ نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرک هیچ عقلی نگردد.



فصل

پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنکه خداوندگار روی نماید عذر بنده می خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امير به زیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالت ها است. حالتی سخن گوییم، حالتی نگوییم، حالتی پروای خلقان باشد، حالتی عُزلت و خلوت حالتی استغراق و حيرت مبادا که امير در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که با وی به موعظه و مکالمت پردازیم. پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم به دوستان پرداختن و به ایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم. امير گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من به جهت آن نمی آیم که مولانا به من پردازد و (با من) مکالمت کند (بلکه) برای آن می آیم که مشرّف شوم و از زمرۀ بندگان باشم. از اینها که این ساعت واقع شده است یکی آن است که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم. چنين صَعب است و دشوار. مولانا تلخی آن را به من چشانید و مرا تأدیب کرد تا با دیگران چنين نکنم. مولانا فرمود نی بلکه آنکه شما را منتظر رها کردیم از عين عنایت بود. حکایت می آورند که حق تعالى می فرماید که ای بندۀ من حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی امّا آوازۀ ناله تو مرا خوش می آید در اجابت جهت آن تأخير می افتد تا بسیار بنالى که آواز و نالۀ تو مرا خوش می آید. مثلاً دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض (است) خداوند خانه گوید به غلام که زود بی تأخير به آن مبغوض نان پاره ای بده تا از درِ ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند صبر کن تا نان برسد و بیزد دوستان را بیشتر خاطرم می خواهد که ببینم و در ایشان سير سير نظر کنم و ایشان نیز در من تا چون اینجا بسیار دوستان گوهر خود را نیک نیک دیده باشند چون در آن عالم حشر شوند آشنایی قوّت گرفته باشد زود همدگر را بازشناسند و بدانند که ما در دار دنیا به هم بوده ایم و به هم خوش بپیوندند زیرا که آدمی یار خود را زود گم می کند نمی بینی که در این عالم که با شخصی دوست شده ای و جانانه و در نظر تو یوسفی است. به یک فعل قبیح از نظر تو پوشیده می شود و او را گم می کنی و صورت یوسفی به گرگی مبدّل می شود همان را که یوسف می دیدی اکنون به صورت گرگش می بینی هرچند که صورت مبدّل نشده است و همان است که می دیدی به این یک حرکت عارضی گمش کردی فردا که حشر دیگر ظاهر شود و این ذات به ذات دیگر مبدّل گردد چون او را نیک نشناخته باشی و در ذات وی نیک نیک فرو نرفته باشی چونش خواهی شناختن؟ حاصل همدگر را نیک نیک می باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عين ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بر می دهند اوصاف اصلی ایشان نیست.

حکایتی گفته اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم. گفتند فرما. گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنين بر این مثال است. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آن است. عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بیچون که او را جای نیست و صورت نیست و بیچون و چگونه است چگونه عشق بازی می کنند و مدد و قوّت می گيرند و متأثر میشوند؟ آخر شب وروز در آنند این شخصی که شخصی را دوست می دارد و از او مدد می گيرد آخر این مدد و لطف و احسان و علم و ذکر و فکر وشادی و غم او می گيرد و این جمله در عالم لامکان است و او دم به دم از این معانی مدد می گيرد و متأثّر می شود. عجبش نمی آید و عجبش می آید که بر عالم لامکان چون عاشق شوند و از وی چون مدد گيرند، حکیمی منکر می بود این معنی را روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید، حکیمی الهی به زیارت او رفت گفت آخرچه می طلبی؟ گفت صحّت. گفت صورت این صحّت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم. گفت صحّت صورتی ندارد (و بی چون است). گفت اکنون صحت چون بی چون است، چونش می طلبی؟ گفت آخر بگو که صحّت چیست؟ گفت این می دانم که چون صحّت بیاید قوّتم حاصل می شود و فربه می شوم و سرخ و سپید می گردم و تازه و شکفته می شود. گفت من از تو نفس صحّت می پرسم ذات صحّت چه چیزست؟ گفت نمی دانم، بی چون است. گفت اگر مسلمان شوی و از مذهب اوّل بازگردی تو را معالجه کنم و تندرست کنم و صحّت را به تو رسانم.

به مصطفی صلوات الله علیه سؤال کردند که هر چند که این معانی بی چونند اما به واسطۀ صورت آدمی از آن معانی می توان منفعت گرفتن. فرمود اینک صورت آسمان و زمين به واسطۀ این صورت منفعت می گير از آن معنی کلّ چون می بینی تصرّف چرخ فلک را و باریدن ابرها را به وقت و تابستان و زمستان و تبدیل های روزگار را می بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابر جماد چه داند که به وقت می باید باریدن و این زمين را می بینی چون نبات را می پذیرد و یک را ده می دهد. آخر این را کسی می کند او را می بين. به واسطۀ این عالم و مدد می گير همچنانکه از قالب مددی می گيری از معنی آدمي از معنی عالم مدد می گير به واسطۀ صورت عالم چون پیغامبر (صلی الله علیه و سلّم) مست شدی و بی خود سخن گفتی. گفتی قال الله آخر از روی صورت زبان او می گفت اما او در میان نبود گوینده در حقیقت حق بود چون او اوّل خود را دیده بود که از چنين سخن جاهل و نادان بود و بی خبر. اکنون از وی چنين سخن می زاید داند که او نیست که اوّل بود. این تصرّف حقّ است چنانکه مصطفی (صلیّ الله علیه و سلّم) خبر می داد پیش از وجود خود چندین هزار سال از آدمیان و انبیای گذشته و تا آخر قرن عالم چه خواهد شدن و از عرش و کرسی و از خلا و ملا وجود او دینه (بود) قطعا این چیزها را وجود دینه حادث وی نمی گوید حادث از قدیم چون خبر دهد؟ پس معلوم شد که او نمی گوید حقّ می گوید که وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْیٌ یُوْحی. حق از صورت و حرف منزّه ست. سخن او بيرون حرف و صوت است اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد روان کند. در راهها در کاروانسراها ساخته اند بر سر حوض مرد سنگين یا مرغ سنگين از دهان ایشان آب می آید و در حوض می ریزد. همه عاقلان دانند که آن آب از دهان مرغ سنگين نمی آید از جای دگر می آید. آدمی را خواهی که بشناسی او را در سخن آر. از سخن او او را بدانی و اگر طرّار باشد و کسی به وی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد. قاصدتا او را در نیابند همچنانکه آن حکایت که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولى مانند دیو روی می نماید و عظیم می ترسم. مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلير بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است. گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنين وصیّت کرده باشد من چه کنم؟ اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم؟ گفت در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد به ناخواست تو یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سر بر زند از آن اندیشه و سخن حال او را بدانی زیرا که از او متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر برزده است.

شیخ سررزی (رحمةالله علیه) میان مریدان نشسته بود. مریدی را سر بریان اشتها کرده بود. شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می باید بیارید. گفتند شیخ به چه دانستی که او را سر بریان می باید؟ گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایست ها پاک کرده ام و منزّه ام همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلان است زیرا آیینه بی نقش است. اگر در آیینه نقش نماید نقش غير باشد.عزیزی در چلّه نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنين مقصود بلند به چلّه حاصل نشود. از چلّه برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم؟ گفت در جامع. گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدام است؟ گفتند برو، او تو را بشناسد و بر تو نظر کند. نشان آنکه نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بی هوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است. چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد. شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد. بی هوش در گوشه ای ماند. خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید. آن شاه که بروی نظر انداخته بود آنجا ندید اما به مقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غيرت حق روی ننمایند، امّا طالبان را به مقصودهای خطير برسانند و موهبت کنند. این چنين شاهان عظیم نادرند و نازنين. گفتیم پیش شما بزرگان می آیند. گفت ما را پیش نمانده است دیر است که ما را پیش نیست. اگر می آیند پیش آن مصوّر می آیند که اعتقاد کرده اند عیسی را علیه السّلام گفتند به خانه تو می آییم. گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود.

حکایت آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردد. باران عظیم فروگرفت (رفت) در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بيرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند. ندا کرد که یَا رَبِّ لِابْنِ آوي مَاویً وَلَیْسَ لِابْنِ مَرْیَمَ مَاويٌ. گفت فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام ست؟ خداوندگار فرمود: اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنين معشوقی او را از خانه نمی راند تو را چنين راننده ای هست اگر تو را خانه نباشد چه باک که لطف چنين راننده ای و لطف چنين خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می راند. صدهزار هزار آسمان و زمين و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است در گذشته است. فرمود که آنچه امير آمد و ما زود روی ننمودیم نمی باید که خاطرش بشکند زیرا که مقصود او را از این آمدن اعزاز نفس ما بود یا اعزاز خود. اگر برای اعزاز ما بود چون بیشتر نشست و ما را انتظار کرد اعزاز ما بیشتر حاصل شد و اگر غرضش اعزاز خود است و طلب ثواب چون انتظار کرد و رنج انتظار کشید ثوابش بیش باشد. پس علی کلا التقدیرین به آن مقصود که آمد آن مقصود مضاعف شد و افزون گشت پس باید که دلخوش و شادمان گردد.

فصل

اینکه می گویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتیست و حکایتی می گویند بر ایشان کشف نشده است وگرنه سخن چه حاجت بودي چون قلب گواهي مي دهد؟ گواهي زبان چه حاجت گردد؟ امير نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اما دل را حظّی هست جدا و گوش را حظّی هست جدا. چشم را حظّی است جدا و زبان را جدا. به هر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد. فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد.

آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی به چشم نبود و سخن او را به آواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمی دید که: خَیَالُکَ فِي عَیْنِیْ وَاِسْمُکَ فِي فَمِيْ وَذِکْرُکَ فِي قَلْبِيْ اِلَی اَیْنَ اَکْتُبُ.

اکنون چون جسمانی را آن قوّت باشد که عشق او را بدان حال گرداند که خود را از او جدا نبیند و حس های او جمله در او غرق شوند از چشم و سمع و شمّ و غيره که هیچ عضوی حظی دیگر نطلبد همه را جمع بیند و حاضر دارد اگر یک عضوی از این عضوها که گفتیم حظّی تمام یابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظّی دیگر نطلبند. این طلبیدن حس حظّی دیگر جدا دلیل آن می کند که این یک عضو چنانکه حق حظّی است تمام نگرفته است، حظّی یافته است ناقص لاجرم در آن حظ غرق نشده است حس دیگرش حظ می طلبد عدد می طلبد هر حسی حظّی جدا حواس جمع اند از روی معنی از روی صورت متفرق اند چون یک عضو را استغراق حاصل شد همه در وی مستغرق شوند چنانکه مگس بالا می پرد و پَرَش می جنبد و سرش می جنبد و همه اجزاش می جنبد چون در انگبين غرق شد همه اجزاش یکسان شد هیچ حرکت نکند. استغراق آن باشد که او در میان نباشد و او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند، غرق آب باشد. هر فعلی را که از او آید آن فعل او نباشد فعل آب باشد. اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غرق نگویند یا بانگی می زند که آه غرق شدم این را نیز استغراق نگویند. آخر این اَنَا الْحَقُّ گفتن مردم می پندارند که دعوی بزرگی است. انا الحق عظیم تواضع است زیرا اینکه می گوید من عبد خدایم دو هستی اثبات می کند یکی خود را و یکی خدا را. اما آنکه انا الحق می گوید خود را عدم کرد به باد داد. می گوید انا الحق یعنی من نیستم همه اوست جز خدا را هستی نیست من به کلی عدم محضم و هیچم تواضع در این بیشتر است این است که مردم فهم نمی کنند اینکه مردی بندگی کند برای خدا حِسْبةَ لِلهِ آخر بندگی او درمیان است. اگرچه برای خداست خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند او غرق آب نباشد غرق آب آن کس باشد که در او هیچ جنبشی و فعلی نماند. اما جنبش های او جنبش آب باشد. شيری در پی آهوی کرد آهو از وی می گریخت دو هستی بود یکی هستی شير و یکی هستی آهو. اما چون شير به او رسید و در زیر پنجۀ او قهر شد و از هیبت شير بی هوش و بی خود شد در پیش شير افتاد. این ساعت هستی شير ماند تنها هستی آهو محو شد و نماند. استغراق آن باشد که حق تعالى اولیا را غير آن خوف خلق که می ترسند از شير و از پلنگ و از ظالم حق تعالى او را از خود خایف گرداند و بر او کشف گرداند که خوف از حقّ است و امن از حق است و عیش و طرب از حق است و خورد و خواب از حق است. حق تعالى او را صورتی بنماید مخصوص محسوس در بیداری چشم باز صورت شير یا پلنگ یا آتش که او را معلوم شود که صورت شير و پلنگ حقیقت که می بینم از این عالم نیست صورت غیب است که مصوّر شده است و همچنين صورت خویش بنمایند به جمال عظیم و همچنين بُستان ها و اَنهار و حور و قصور و طعام ها و شراب ها و خلعت ها و براقها و شهرها و منزل ها و عجایب های گوناگون و حقیقت می داند که از این عالم نیست، حق آنها را در نظر او می نماید و مصوّر می گرداند. پس یقين شود او را که خوف از خداست و امن از خداست و همه راحت ها و مشاهده ها از خداست و اکنون این خوف او به خوف خلق نماند زیرا از آن این مشاهد است به دلیل نیست چون حق معين به وی نمود که همه از اوست. فلسفی این را داند اما به دلیل داند. دلیل پایدار نباشد و آن خوشی که از دلیل حاصل بشود آن را بقایی نباشد تا دلیل را به وی می گویی. خوش و گرم و تازه می باشد. چون ذکر دلیل بگذرد گرمی و خوشی او نماند چنانکه شخصی به دلیل دانست که این خانه را بنّایی هست و به دلیل داند که این بنّا را چشم هست کور نیست قدرت دارد عجز ندارد موجود بود معدوم نبود زنده بود و مرده نبود. بر بنای خانه سابق بود این همه را داند امّا به دلیل داند. دلیل پایدار نباشد زود فراموش شود امّا عاشقان چون خدمت ها کردند بنّا را شناختند و عين الیقين دیدند و نان و نمک به هم خوردند و اختلاط ها کردند. هرگز بنا از تصوّر و نظر ایشان غایب نشود پس چنين کس فانی حق باشد در حق او گناه گناه نبود جرم جرم نبود چون او مغلوب و مستهلک آن است.

پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرین به کف گيرند که مهمان می آید و آن غلام مقربّ تر را نیز هم فرمود که قدحی بگير چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی خود و مست شد قدح از دستش بیفتاد و شکست. دیگران چون از او چنين دیدند گفتند مگر چنين می باید قدح ها را به قصد بینداختند، پادشاه عتاب کرد چرا کردید گفتند که او مقرب بود چنين کرد، پادشاه گفت ای ابلهان آن را او نکرد آن را من کردم از روی ظاهر همه صورت ها گناه بود اما آن یک گناه عين طاعت بود بلکه بالای طاعت و گناه بود خود مقصود از آن همه آن غلام بود باقی غلامان تبع پادشاهند پس تبع او باشند چون او عين پادشاهست و غلامی بر او جز صورت نیست از جمال پادشاه پُر است. حق تعالى می فرماید لَوْلَاکَ مَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاکَ هم اناالحق است معنیش این است که افلاک را برای خود آفریدم این انا الحق است به زبان دیگر و رمزی دیگر سخن های بزرگان اگر به صد صورت مختلف باشد چون حق یکی است و راه یکی است سخن دو چون باشد؟ اما به صورت مخالف می نماید. به معنی یکی است و تفرقه در صورت است و در معنی همه جمعیت است. چنانکه اميری بفرماید که خیمه بدوزند یکی ریسمان می تابد، یکی میخ می زند، یکی جامه می بافد، و یکی می دوزد و یکی می درّد و یکی سوزن می زند. این صورت ها اگرچه از روی ظاهر مختلف و متفرّق اند اما از روی معنی جمعند و یکی کار می کنند و همچنين احوال این عالم نیز چون درنگری همه بندگی حق می کنند از فاسق و صالح و از عاصی و از مطیع و از دیو و ملک. مثلاً پادشاه خواهد که غلامان را امتحان کند و بیازماید به اسباب تا با ثبات از بی ثبات پیدا شود و نیک عهد از بد عهد ممتاز گردد و با وفا از بی وفا.  او را مُوسوسی و مهیجّی می باید تا ثبات او پیدا شود اگر نباشد ثبات او چون پیدا شود؟ پس آن مُوَسْوِس و مهیج بندگی پادشاه می کند چون خواست پادشاه این است که این چنين کند بادی فرستاد تا ثابت را از غير ثابت پیدا کند و پشه را از درخت و باغ جدا گرداند تا پشه برود و آنچه باشه باشد بماند. مَلِکی کنیزکی را فرمود که خود را بیارا و بر غلامان من عرضه کن تا امانت و خیانت ایشان ظاهر شود. فعل کنیزک اگرچه به ظاهر معصیت می نماید اما در حقیقت بندگی پادشاه می کند. این بندگان خود را چون در این عالم دیدند نه به دلیل و تقلید بلکه معاینه بی پرده و حجاب که جمله از نیک و بد بندگی و طاعت حق می کند که وَاِنْ مِنْ شُیْیءٍ اِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. پس در حق ایشان همين عالم قیامت باشد چون قیامت عبارت از آن است که همه بندگی خدا کنند و کاری دیگر نکنند جز بندگی او و این معنی را ایشان همين جا می بینند. که لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقْیِناً. عالم از روی لغت این باشد که از عارف عالی تر باشد زیرا خدای را عالم گویند. اما عارف نشاید گفتن. معنی عارف آن است که نمی دانست و دانست و این در حق خدا نشاید. اما از روی عرف عارف بیش است زیرا عارف عبارت است از آنچه بيرون از دلیل داند عالم را مشاهده و معاینه دیده است. عرفا عارف این را گویند آورده اند که عالم به از صد زاهد و عالم به از صد زاهد چون باشد؟ آخر این زاهد به علم زهد به علم زهد کرد زهد بی علم محال باشد. آخر زهد چیست؟ از دنیا اعراض کردن و روی به طاعت و آخرت آوردن. آخر می باید که دنیا را بداند و زشتی و بی ثباتی دنیا را بداند و لطف و ثبات و بقای آخرت را بداند و اجتهاد در طاعت که چون طاعت کنم و چه طاعت این همه علم است پس زهد بی علم محال بود پس آن زاهد هم عالم است هم زاهد. این عالِم که به از صد زاهد است حق باشد معنیش را فهم نکرده اند علم دیگر است که بعد از این زهد و علم که اوّل داشت خدای به وی دهد که این علم دوم ثمرۀ آن علم و زهد باشد. قطعاً این چنين عالِم به از صدهزار زاهد باشد. نظير این همچنانکه مردی درختی نشاند و درخت بار داد. قطعاً آن درخت که بار داد به از صد درخت باشد که بار نداده باشد زیرا آن درختان شاید که به بَرّ نرسند که آفات در ره بسیار است. حاجيی که به کعبه رسد بِهْ از آن حاجيی باشد که در بریّه روان است که ایشان را خوف است برسند یا نرسند. اما این به حقیقت رسیده است. یک حقیقت به از هزار شکست. امير نایب گفت آنکه نرسید هم امید دارد فرمود کو آنکه امید دارد تا آنکه رسید از خوف تا امن فرقی بسیار است و چه حاجت است به فرق بر همه این فرق ظاهر است. سخن در امن است که از امن تا امن فرق های عظیم است. تفضیل محمد صلی الله علیه و سلم بر انبیا آخر از روی امن باشد و اگر نه جمله انبیاء در امنند و از خوف گذشته اند. الّا در امن مقام ها ست که وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ. الّا که عالم خوف و مقامات خوف را نشان توان داد اما مقامات امن بی نشان است. در عالم خوف نظر کنند هر کسی در راه خدا چه بذل می کند یکی بذل تن می کند و یکی بذل مال و یکی بذل جان یکی روزه یکی نماز یکی ده رکعت یکی صد رکعت پس منازل ایشان مصورّست و معین توان از آن نشان دادن همچنانکه منازل قونیه با قیصریة معين است. قیماز و اُپروخ و سلطان و غيره اما منازل دریا از انطالیه تا اسکندریه بی نشان است. آن را کشتیبان داند به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن.

امير گفت هم گفت نیز فایده می کند. اگر همه را ندانند اندک بدانند و پی برند و گمان برند، فرمود ای والله. کسی در شب تاری نشسته است بیدار به عزم آنکه سوی روز مي روم. اگرچه چگونگی رفتن را نمی داند اما چون روز را منتظر است به روز نزدیک می شود تا شخصی در شب تاریک و ابرپس کاروانی می رود نمی داند که کجا رسید و کجا می گذرد و چه قدر قطع مسافت کرد. اما چون روز شد حاصل آن رفتن را ببیند سر به جایی برزند. هرکه حسبة لله اگرچه دو چشم برهم زند آن ضایع نیست فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ الّا چون اندرون تاریک است و محجوب نمی بیند که چه قدر پیش رفته است. آخر ببیند اَلدُّنْیَا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ. هرچه اینجا بکارد آنجا برگيرد. عیسی علیه السلام بسیار خندیدی، یحیی علیه السلام بسیار گریستی یحیی بعیسی گفت که تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنين میخندی، عیسی گفت که تو ازعنایتها و لطف های دقیق لطيف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی می گریی. ولییّ از اولیاء حق در این ماجرا حاضر بود، از حق پرسید ازین هر دو که را مقام عالی تر است؟ جواب گفت که اَحْسَنُهُمْ بِیْ ظَنَّاً یعنی اَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِیْ بِیْ. من آنجاام که ظن بندۀ من است. بهر بنده مرا خیالی است و صورتی است. هرچه او مرا خیال کند من آنجا باشم من بندۀ آن خیالم که حق آنجا باشد بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد. خیال ها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است. اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غيره تو را کدام نافع تر است و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود و ترقیّت افزونتر آن کار را پیش گير. اِسْتَفْتِ قَلْبَکَ وَ اِنْ اَفْتَاکَ الْمُفْتُوْنَ تو را معنی هست در اندرون فتوی مفتیان بر او عرض دار تا آنچه او را موافق آید آن را گيرد. همچنانکه طبیب نزد بیمار می آید از طبیب اندرون می پرسد زیرا تو را طبیبی هست در اندرون و آن مزاج توست که دفع می کند و می پذیرد و لهذا طبیب بيرون از وی پرسد که فلان چیز که خوردی چون بود؟ سبک بودی؟ گران بودی؟ خوابت چون بود؟ از آنچه طبیب اندرون خبر دهد، طبیب بيرون بدان حکم کند. پس اصل آن طبیب اندرون است و آن مزاج اوست چون این طبیب ضعیف شود و مزاج فاسد گردد از ضعف چیزها به عکس بیند و نشان های کژ دهد. شکر را تلخ گوید و سرکه را شيرین. پس محتاج شد به طبیب بيرونی که او را مدد دهد تا مزاج برقرار اول آید. بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و از او فتوی می ستاند. همچنین مزاجی هست آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچه بیند و هرچه گوید همه برخلاف باشد. پس اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش قوّت گيرد که اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَا هِیَ. آدمی عظیم چیز است. در وی همه چیز مکتوب است. حجب و ظلمات نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند. حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبيرهای گوناگون دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند و از آن واقف است. بنگر که چون این ظلمات و حجب برخیزد چه سان واقف گردد و از خود چه علم ها پیدا کند. آخر این حرفت ها از درزیی و بنّایی و دروگری و زرگری و علم و نجوم و طب و غيره و انواع حرف الى مالاُ یعدوا لایحصی از اندرون آدمی پیدا شده است. از سنگ و کلوخ پیدا نشد آنکه می گویند زاغی آدمی را تعلیم کرد که مرده در گور کند آن هم از عکس آدمی بود که بر مرغ زد. تقاضای آدمی او را بر آن داشت. آخر حیوان جزو آدمی است. جزو کل را چون آموزد؟ چنانکه آدمی خواهد که به دست چپ نویسد قلم به دست گيرد. اگرچه دل قویست اما دست در نبشتن می لرزد. اما دست به امر دل می نویسد. چون امير می آید مولانا سخن های عظیم می فرماید که سخن منقطع نیست از آنکه اهل سخن است دایما سخن به وی مي رسد و سخن به وی متصل است. در زمستان اگر درخت ها برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند ایشان دایما بر کارند. زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج. خرج را همه بینند، دخل را نبینند. چنانکه شخصی مهمانی کند و خرج ها کند این را همه بینند اما آن دخل را که اندک اندک جمع کرده بود برای مهمانی نبیند و نداند. و اصل دخل است که خرج از دخل می آید. ما را با آن کس که اتّصال باشد دم به دم با وی در سخنیم (و یگانه ومتصلیم) در خموشی و غیبت و حضور بلکه در جنگ هم با همیم و آمیخته ایم. اگرچه مشت بر هم دگر می زنیم، باوی در سخنیم و یگانه و متصلیم. آن را مشت مبين. در آن مشت مویز باشد باور نمی کنی باز کن تا ببینی. چه جای مویز چه جای درهای عزیز؟ آخر دیگران رقایق و دقایق و معارف می گویند از نظم و نثر اینک میل امير این طرف است و با ماست از روی معارف و دقایق و موعظه نیست چون در همه جای ها از این جنس هست و کم نیست. پس اینکِ مرا دوست می دارد و میل می کند، این غير آنها است او چیز دیگر می بیند و ورای آنکه از دیگران دیده است روشنایی دیگر می باید.

آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد (وگفت) که تو را چه بوده است؟ و چه افتاده است؟ خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد؟ بیا تا تو را خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم. چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند مجنون سر فرو افکنده بود و پیش خود می نگریست. پادشاه فرمود آخر سر را برگير و نظر کن. گفت می ترسم. عشق لیلی شمشير کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد. غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و                  بینی بود آخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود؟

 

فصل

مشتاقیم الّا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم. گفت بر ما این واجب بود دهشت برخاست بعد از این به خدمت آییم. فرمود که فرقی نیست همه یکی است. شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمت ها. چونید لیکن چون می دانیم که امروز شمایید که به خيرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع به شما می کنیم. این ساعت بحث در این می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست از او می برّند و به این می دهند. اهل ظاهر گویند که از معیل می بری به غير معیل می دهی؟ چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانکه اهل دلى که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند، همه گویند که این مظلوم است. اما به تحقیق، مظلوم آن زننده است. ظالم آن باشد که مصلحت نکند آن لس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقين مظلوم است. چون این صاحب گوهر است و مستهلک حق است کردۀ او کردۀ حق باشد، خدا را ظالم نگویند همچنانکه مصطفی (صلّی الله علیه و سلم) می کشت و خون مي ریخت و غارت می کرد. ظالم ایشان بودند و او مظلوم. مثلاً مغربیی در مغرب مقیم است. مشرقیی به مغرب آمد. غریب آن مغربی است اما این چه غریب است که از مشرق آمد؟ چون همه عالم خانه بیش نیست از این خانه در آن خانه رفت یا از این گوشه بدان گوشه. آخر نه هم در این خانه است اما آن مغربی که آن گوهر دارد از بيرون خانه آمده است آخر می گوید که اَلْاِسْلَامُ بَدَأَ غَرِیْبَاً نگفت که اَلْمَشرِقیُّ بَدَأَ غَرِیْباً. همچنانکه مصطفی صلی الله علیه و سلم چون شکسته شد مظلوم بود و چون شکست هم مظلوم بود زیرا در هر دو حالت حق به دست اوست و مظلوم آن است که حق به دست او باشد مصطفی را (صلی الله علیه و سلم) دل بسوخت بر اسيران حق تعالى برای خاطر رسول وحی فرستاد که بگو ایشان را در این حالت که شما در بند و زنجيرید اگر شما نیتّ خير کنید حق تعالى شما را از این بره اند و آنچه رفته است به شما باز دهد و اضعاف آن و غفران و رضوان در آخرت دو گنج یکی آنکه از شما رفت و یکی گنج آخرت سوال کرد که بنده چون عمل کند آن توفیق و خير از عمل می خیزد یا عطای حقّ است. فرمود که عطای حقّ است و توفیق حقّ است اما حق تعالى از غایت لطف به بنده اضافت می کند هر دو را می فرماید که هر دو از تو است. جَزَاءً بِمَا کَانُوْا یَعْمَلُوْنَ. گفت چون خدای را این لطف است پس هرکه طلب حقیقی کند بیابد. فرمود لیکن بی سالار نشود چنانکه موسی را علیه السلام چون مطیع بودند در دریا راه ها پیدا شد و گَرد از دریا بر می آوردند و می گذاشتند. اما چون مخالفت آغاز کردند در فلان بیابان چندین سال بماندند و سالار آن زمان دربند اِصلاح ایشان باشد که سالار ببیند که دربند اویند و مطیع و فرمان بردارند. مثلا چندین سپاهی در خدمت اميری چون مطیع و فرمان بردار باشند او نیز عقل در کار ایشان صرف کند و دربند صلاح ایشان باشد اما چون مطیع نباشند کی در تدارک احوال ایشان عقل خود را صرف کند عقل در تن آدمی همچون اميری است. مادام که رعایای تن مطیع او باشند همه کارها به اصلاح باشد اما چون مطیع نباشند همه به فساد آیند. نمی بینی که چون مستی می آید خمر خورده از این دست و پای و زبان و رعایای وجود چه فسادها می آید؟ روزی دیگر بعد از هشیاری می گوید و آه چه کردم و چرا زدم و چرا دشنام دادم پس وقتی کارها به اصلاح باشند که در آن دِه سالاری باشد و ایشان مطیع باشند اکنون عقل وقتی اندیشه اصلاح این رعایا کند که به فرمان او باشند. مثلا فکر کرد که بروم. وقتی برود که پای به فرمان او باشد و اگر نه این فکر را نکند اکنون همچنانکه عقل در میان تن امير است این وجودهای دیگر که خلقند ایشان سرجمله به عقل و دانش خود و نظر و علم خود به نسبت آن ولى جمله تن صرفند و عقل اوست در میان ایشان اکنون چون خلق که تن اند مطیع ایشان نباشند احوال ایشان همه در پریشانی و پشیمانی گذرد اکنون چون مطیع شوند چنان باید شدن که هرچه او کند مطیع باشند و به عقل خود رجوع نکنند زیرا که شاید بعقل خود آنرا فهم نکنند باید که او را مطیع باشند. چنانکه کودکی را به دکان درزیی نشاندند او را مطیع استاد باید بودن اگر تَکل دهد که بدوزد تکل دوزد و اگر شلال شلال دوزد و اگر خواهد که بیاموزد تصرف خود رها کند کلی محکوم امر استاد باشد.

امید داریم از حق تعالى که حالتی پدید آورد که آن عنایت او است که بالای صدهزار جهد و کوشش است. که لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ. این سخن و آن سخن یکی است که جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الله تَعالي خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ الثَقَلَينِ یعنی چون عنایت او در رسد کار صدهزار کوشش کند و افزون کوشش خوب است و نیکو و مفید است عظیم اما پیش عنایت چه باشد؟ پرسید که عنایت کوشش دهد گفت چرا ندهد چون عنایت بیاید کوشش هم بیاید. عیسی علیه السلام چه کوشش کرد که در مهد گفت اِنِّیْ عَبْدُالله آتانِیْ الْکِتابَ؟ یحیی هنوز در شکم مادر بود وصف او می کرد. گفت محمد رسول الله را بی کوشش شد گفت اَفَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَهُ.

اول فضل است چون از ضلالت بیداری در او آید آن فضل حقّ است و عطای محض و الّا چرا آن یاران دیگر را نشد که قرین او بودند؟ بعد از آن فضل و جزا همچون استاره ای آتش جست اولّش عطاست اما چون پنبه نهادی و آن ستاره را می پروری و افزون می کنی و بعد از این فضل و جزاست آدمی اوّل وهلت خرد و ضعیف است که وَ خُلِقَ الْاِنْسَانُ ضَعِیْفاً اما چون آتش ضعیف را پرورید عالمی شود و جهانی را بسوزد و آن آتش خرد بزرگ و عظیم شود که اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیْمٍ گفتم مولانا شما را قوی دوست می دارد فرمود که نی آمدن من به قدر دوستی است و نی گفتن.

آنچه می آید می گویم اگر خدا خواهد این اندک سخن را نافع گرداند و آن را در اندرون سینه شما قایم دارد و نفع های عظیم کند و اگر نخواهد صدهزار سخن گفته گير هیچ در دل قرار نگيرد هم بگذرد و فراموش شود. همچنانکه استاره ای آتش بر جامۀ سوخته افتاد اگر حق خواهد همان یک ستاره بگيرد و بزرگ شود و اگر نخواهد صد ستاره بدان سوخته رسد ونماند و هیچ اثر نکند وَ لِلهِّ جُنُوْدُ السمَّواتِ.

این سخن ها سپاه حقّ اند. قلعه ها را به دستوری حق باز کنند و بگيرند اگر بفرماید چندین هزار سوار را که بروید بفلان قلعه روی بنمایید اما مگيرید چنين کنند و اگر یک سوار را بفرماید که بگير آن قلعه را همان یک سوار در را باز کند و بگيرد. پشه ای را بر نمرود گمارد و هلاکش کند چنانکه می گوید اِسْتَوی عِنْدَ الْعَارِفِ الداّنِقُ وَالدِّیْنَارُ وَالْاَسَدُ وَالْهِرَّةُ. که اگر حق تعالى برکت دهد، دانگی کار هزار دینار کند و افزون و اگر از هزار دینار برکت برگيرد کار دانگی نکند و همچنين اگر گربه برگمارد او را هلاک کند چون پشه ای نمرود را و اگر شير را بگمارد از وی شيران لرزان شوند یا خود دراز گوش او شود چنانکه بعضی از درویشان بر شير سوار می شوند و چنانکه آتش بر ابراهیم (علیه السلام) برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار چون دستوری حق نبود که او را بسوزد فی الجمله چون ایشان دانستند که همه از حق است پیش ایشان همه یکسان شد. از حق امید داریم که شما این سخن ها را هم از اندرون خود بشنوید که مفید آن است اگر هزار دزد بيرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند. هزار سخن از بيرون بگوی، تا از اندرون مصدقی نباشد سود ندارد. همچنانکه درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب بر او ریزی سود ندارد. اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود.

                             نور اگر صدهزار می بیند               جز که بر اصل نور ننشیند

 

تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور را نبینند اکنون اصل آن قابلیت است که در نفس است نفس دیگرست و روح دیگر نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود. گفت پس آنچه علی گفت: مَنْ عَرَفَ نَفَسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. این نفس را گفت گفت و اگر بگوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همين نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند. مثلاً آینۀ کوچک در دست گرفته ای اگر در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محال است که فهم شود به گفتن همين قدر باشد که در او خارخاری پدید آید بيرون آنکه ما می گوییم عالمی هست تا بطلبیم این دنیا و خوشی ها نصیب حیوانیت آدمی است این همه قوت حیوانیت او می کند و آنچه که اصل است که انسان است در کاهش است. آخر می گویند که اَلْآدَمِیُّ حَیْوَانٌ نَاطِقٌ پس آدمی دو چیز است آنچه در این عالم قوت حیوانیت او است این شهوات است و آرزوها اما آنچه خلاصۀ اوست غذای او علم و حکمت و دیدار حق است.

آدمی را آنچه حیوانیت اوست از حق گریزان است و انسانیّتش از دنیا گریزان. فَمِنْکُمْ کَافِرٌ وَمِنْکُمْ مُؤْمِنٌ دو شخص در این وجود در جنگند- تا بخت که را بود که را دارد دوست. در این شک نیست که این عالم دی است جمادات را. جماد چرا می گویند؟ زیرا که همه منجمدند، این سنگ و کوه و جامه که پوشیدۀ وجود همه منجمد است اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است؟ معنی عالم بسیط است در نظر نیاید اما به تأثير توان دانستن که باد و سرمایی هست. این عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دِی عقلی نه حسی چون آن هوای الهی بیاید کوه ها گداختن گيرد. عالم آب شود همچنانکه چون گرمای تموز بیاید همه منجمدات در گداز آیند، روز قیامت چون آن هوا بیاید همه بگدازند حق تعالى این کلمات را لشکر ما کند گرد شما تا از اعدا شما را سد شوند تا سبب قهر اعدا باشد اعدایی باشند اعدای اندرون آخر اعدای برونی چیزی نیستند چه چیز باشند نمی بینی چندین هزار کافر اسير یک کافرند که پادشاه ایشان است و آن کافر اسير اندیشه. پس دانستیم که کار اندیشه دارد چون به یک اندیشۀ ضعیف مکدّر چندین هزار خلق و عالم اسيرند آنجا که اندیشه های بی پایان باشد بنگر که آن را چه عظمت و شکوه باشد و چگونه قهر اعدا کنند و چه عالم ها را مسخرّ کنند. چون می بینم معين که صدهزار صورت بی حد و سپاهی بی پایان صحرا در صحرا اسير شخصی هستند و آن شخص اسير اندیشۀ حقير. پس این همه اسير یک اندیشه باشند تا اندیشه های عظیم بی پایان خطير قدسی علوی چون باشند پس دانستیم که کار اندیشه ها دارند. صور همه تابعند و آلت اند و بی اندیشه معطلّند و جمادند. پس آنکه صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد و طفل است و نابالغ. اگرچه به صورت پير است و صدساله رَجَعْنَا مِنَ الْجِهَادِ الْاَصْغَرِ اِلَي الْجِهَادِ الْاَکْبَرِ یعنی در جنگ صورت ها بودیم و به خصمان صورتی مصاف می زدیم. این ساعت به لشکرهای اندیشه ها مصاف می زنیم تا اندیشه های نیک اندیشه های بد را بشکند و از ولایت تن بيرون کند پس اکبر این جهاد باشد و این مصاف پس کار فکرت ها دارند که بی واسطۀ تن در کارند. همچنانکه عقل فعّال بی آلت چرخ را می گرداند آخر می گوید که به آلت محتاج نیست.

 

               تو جوهری و هر دو جهان مر تو را عرض      آن کس که علم جوید از دل بَرو گِری

               جوهر که از عرض طلبند هست ناپسند        وان کس که عقل جوید از جان بَرو بخند

 

چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافۀ مشک است و این عالم و خوشی ها همچون بوی مشک، این به وی مشک نماند زیرا عرض است هرکه از این به وی مشک را طلبید نه به وی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هرکه بر بوی مشک قرار گرفت آن به دست زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند زیرا به وی صفت مشک است چندانک مُشک را روی در این عالم است به وی می رسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بميرند زیرا به وی ملازم مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه می کند پس نیکبخت آن است که از به وی بر وی زند و عين او شود بعد از آن او را فنا نماند و در عين ذات مشک باقی شد و حکم مشک گيرد بعد از آن وی به عالم به وی رساند و عالم از وی زنده باشد بر او از آنچه بود جز نامی نیست.

همچنانک اسبی یا حیوانی در نمکسار نمک شده باشد بر وی از اسبی جز نام نمانده باشد همان دریای نمک باشد در فعل و تأثير آن اسم او را چه زیان دارد از نمکیش بيرون نخواهد کردن و اگر این کان نمک را نامی دیگر نهی از نمکی بيرون نیاید پس آدمی را از این خوشی ها و لطف ها که پرتو و عکس حقّ است ببایدش گذشتن و بر این قدر نباید قانع گشتن هرچند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست امّا باقی نیست به نسبت به حق باقی است به نسبت به خلق باقی نیست، چون شعاع آفتاب که در خان ها می تابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است، چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند باخت است و شناخت است بعضی را داد و عطا هست اما شناخت نیست و بعضی را شناخت هست اما باخت نیست اما چون این هر دو باشد عظیم موافق کسی باشد این چنين کس بی نظير باشد نظير این مثلا مردی راه مي رود اما نمی داند که این راه است یابی راهی مي رود علی العمیا بوک آواز خروسی یا نشان آبادانیی پدید آید کو این و کو آن که راه می داند و مي رود و محتاج نشان و علامت نیست کار او دارد پس شناخت و رای همه است.

فصل

قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ بِمَنَامِکَ وَالنَّهَار مُضْيُ فَلَا تُکَّدِرْهُ بِآثامِکَ شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن بی تشویش خَلق و بی زحمت دوستان و دشمنان خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالى پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا، مصون و محروس باشد و خالص باشد الله تعالى و در شب تيره مرد ریائی از مخلص پیدا شود ریایی رسوا شود در شب همه چیزها به شب مستور شوند و به روز رسوا شوند مرد ریایی به شب رسوا شود گوید چون کسی نمی بیند از بهر کی کنم می گویندش که کسی می بیند ولى تو کسی نیستی تا کسی را بینی آن کسی می بیند که همه کسان در قبضه قدرت وی اند و به وقت درماندگی او را خوانند همه و به وقت درد دندان و درد گوش و درد چشم و تهمت خوف و ناایمنی همه او را خوانند به سِرّ و اعتماد دارند که می شنود و حاجت ایشان روا خواهد کردن و پنهان پنهان صدقه می دهند از بهر دفع بلا را و صحّت رنجوری را و اعتماد دارند که آن دادن و صدقه را قبول می کند چون صحتّ شان داد و فراغت از ایشان آن یقين باز رفت و خیال اندیشی باز آمد می گویند خداوندا آن چه حالت بود که به صدق ما تو را می خواندیم در آن کنج زندان با هزار قُلْ هوالله بی ملالت که حاجات روا کردی اکنون ما بيرون زندان همچنان محتاجیم که اندرون زندان بودیم تا ما را از این زندان عالم ظلمانی بيرون آری به عالم انبیا که نورانی است اکنون چرا ما را همان اخلاص برون زندان و برون حالت درد نمی آید هزار خیال فرود می آید که عجب فایده کند یا نکند و تأثير این خیال هزار کاهلی وملالتمی دهد آن یقين خیال سوز کو؟ خدای (تعالى) جواب می فرماید که آنچه گفتم نفس حیوانی شما عدو است شما را و مرا که لَاتَتَّخِذَواعَدُوِّیْ وَعَدوَّکُمْ اَوْلیَاء هماره این عدو را در زندان مجاهده دارید که چون او در زندآن است و در بلا و رنج، اخلاص تو روی نماید و قوّت گيرد هزار بار آزمودی که از رنج دندان و دردسر از خوف تو را اخلاص پدید آمد. چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی سررشته را فراموش مکنید و پیوسته نفس را بی مراد دارید تا به مراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاص یابید که وَ نَهْیَ النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأوی.





فصل

شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرّخ چون یکی را بزدی خود را به کسی (دیگر) مشغول کردی به حکایت تا ایشان او را می زدندی و شفاعت کسی به این طریق و شیوه پیش نرفتی فرمود که هرچه در این عالم می بینی در آن عالم چنان است بلکه اینها همه انموذج آن عالم اند و هرچه در این عالم است همه ازآن عالم آوردند که وَ اِنْ مِن شَیْیء اِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَّزِلُهُ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوْمٍ طاس بعلینی بر سر طبلها و دواهای مختلف می نهد از هر انباری مشتی مشتی پلپل و مشتی مصطکی انبارها بی نهایت اند ولیکن در طبلۀ او بیش از این نمی گنجد، پس آدمی بر مثال طاس بعلینی است یا دکان عطاّری است که در وی از خزاین صفات حق مشت مشت و پاره پاره در حق ها و طبل ها نهاده اند تا در این عالم تجارت می کند لایق خود از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کَرَم پاره ای و از علم پاره ای اکنون پس مردمان طوّافان حقّ اند طواّفیی می کند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دهند. مثلاً روشنی چشم را می بینی در آن عالم دیده است و چشم ها و نظرها مختلف از آن نموذجی به تو فرستادند تا بدان تفرّج عالم می کنی دید آن قدر نیست و لیک آدمی بیش از این تحمّل نکند این صفات همه پیش ماست بی نهایت به قدر معلوم به تو می فرستیم. پس تأملّ میک ن که چندین هزار خلق قرن بعد قرن آمدند و از این دریا پر شدند و باز تهی شدند بنگر که آن چه انبار است اکنون هرکه را بر آن دریا وقوف بیشتر دل او بر طبله سردتر. پس پنداری که عالم از آن ضرّاب خانه به در می آیند و باز به دارالضّرب رجوع می کند که اِنَّا لِلهِّ وَ اِنَا اِلَیْهِ رَاجِعُوْنَ. اِناّ یعنی جمیع اجزای ما از آنجا آمده اند و انموذج آنجا هستندند و باز آنجا رجوع می کنند از خُرد و بزرگ و حیوانات اما در این طبله زود ظاهر می شوند و بی طبله ظاهر نمی شوند. از آن است که آن عالم لطیف است و در نظر نمی آید چه عجب می آید. نمی بینی نسیم بهار را چون ظاهر می شود در اشجار و سبزها و گلزارها و ریاحين جمال بهار را به واسطۀ ایشان تفرّج می کنی و چون در نفس نسیم بهار می نگری هیچ از اینها نمی بینی نه از آن است که در وی تفرج ها و گل زارها نیست آخر نه این از پرتو اوست بل که در او موج ها است از گلزارها و ریاحين. لیک موج های لطیفند در نظر نمی آیند الّا به واسطه ای از لطف پیدا نمی شود.

همچنين در آدمی نیز این اوصاف  نهان است ظاهر نمی شود الاّ به واسطۀ اندرونی یا بيرونی از گفت کسی و آسیب کسی و جنگ و صلح کسی پیدا می شود صفات آدمی. نمی بینی در خود تأمل می کنی هیچ نمی یابی و خود را تهی میدانی از این صفات. نه آن است که تو از آنچه بوده ای متغیر شده ای الاّ اینها در تو نهانند بر مثال آب اند در دریا از دریا بيرون نیابند الاّ به واسطۀ ابری و ظاهر نشوند الّا به موجی موج جوششی باشد از اندرون تو ظاهر شود بی واسطۀ بيرونی ولیکن مادام که دریا ساکن است هیچ نمی بینی و تن تو بر لب دریا است و جان تو دریای است. نمی بینی در او چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون به در می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا مي روند. صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غيره از این دریا سر برمی آرند پس گویی صفات تو عاشقان حقّند. لطیف ایشان را نتوان دیدن الّا به واسطۀ جامۀ زبان چون برهنه می شوند از لطیفی درنظر نمی آیند.



فصل

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیر ذلک می کنند و هیچ آرام نمی گيرند زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند یعنی که دل به وی آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود و در این پای های نردبان عمر خود را ضایع نکند. سئوال کرد که مُغُل ها مال ها را می ستانند و ایشان نیز ما را گاه گاهی مالها می بخشند، عجب حکم آن چون باشد.

فرمود هرچه مُغُل بستاند همچنان است که در قبضه و خزینه حق در آمده است همچنانکه از دریا کوزه ای یا خُمی را پر کنی و بيرون آری آن ملک تو گردد مادام که در کوزه و یا خم است، کس را در آن تصرّف نرسد هرکه از آن خُم ببرد بی اذن تو غاصب باشد اما باز چون به دریا ریخته شد بر جمله حلال گردد و از ملک تو بيرون آید پس مال ما بریشان حرام است و مال ایشان بر ما حلال است لَا رُهْبَانِیَّةَ فِي الْاِسْلَامِ اَلْجَمَاعَةُ رَحْمَةٌ مصطفی صلوات الله علیه کوشش در جمعیّت نمود که مجمع ارواح را اثرها است بزرگ و خطير در وحدت و تنهایی آن حاصل نشود و سر اینکه مساجد را نهاده اند تا اهل محله آنجا جمع شوند تا رحمت و فایده افزون باشد و خان ها جداگانه برای تفریق است و ستر عیب ها فایده آن همين است و جامع را نهادند تا جمعیّت اهل شهر آنجا باشد و کعبه را واجب کردند تا اغلب خلق عالم از شهرها و اقلیم ها آنجا جمع گردند گفت مُغُلان که اوّل در این ولایت آمدند عور و برهنه بودند مرکوب ایشان گاو بود و سلاح های ایشان چوبين بود این زمان محتشم و سير گشته اند و اسبان تازی هرچه بهتر و سلاح های خوب پیش ایشان است فرمود که آن وقت که دل شکسته و ضعیف بودند و قوّتی نداشتند خدا ایشان را یاری داد و نیاز ایشان را قبول کرد، در این زمان که چنين محتشم و قوی شدند حق تعالى با ضعف خلق ایشان را هلاک کند تا بدانند که آن عنایت حق بود و یاری حق بود که ایشان عالم را گرفتند نه به زور و قوت بود و ایشان اول در صحرایی بودند دور از خلق بینوا و مسکين و برهنه و محتاج مگر بعضی از ایشان بطریق تجارت در ولایت خوارزمشاه می آمدند و خرید و فروختی می کردند و کرباس می خریدند جهت تنجامۀ خود خوارزمشاه آن را منع می کرد و تجّار ایشان را می فرمود تا بکشند و از ایشان نیز خراج می گرفت و بازرگانان را نمی گذاشت که آنجا بروند. تاتاران پیش پادشاه خود به تضرّع رفتند که هلاک شدیم. پادشاه ایشان از ایشان ده روز مهلت طلبید و رفت در بن غار و ده روز روزه داشت و خضوع و خشوع پیش گرفت از حق تعالى ندایی آمد که قبول کردم زاری تو را بيرون آی هرجا که روی منصور باشی آن بود چون بيرون آمدند با مرحق منصور شدند و عالم را گرفتند، گفت تتاران نیز حشر را مقرّند و می گویند یرغوی خواهد بودن فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز می دانیم و مقرّیم. اشتر را گفتند که از کجا می آیی؟ گفت از حمام. گفت از پاشنه ات پیداست. اکنون اگر ایشان مقرّ حشر هستند، کو علامت و نشان آن؟ این معاصی و ظلم و بدی همچون یخ ها و برف هاست. تو بر تو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید، آن برف های معاصی جمله بگدازند همچنانکه آفتاب برف ها و یخ ها را می گدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز بر من تافت و او برقرار برف و یخ است. هیچ عاقل آن را باور نکند محال است که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد. حق تعالى اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اما انموذج آن دم به دم و لمحه به لمحه مي رسد. اگر آدمیی را شادیی در دل می آید جزای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگين می شود کسی را غمگين کرده است. این ارمغانی های آن عالم است و نمودار روز جزا است تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که ازانبار گندم مشتی گندم بنمایند.

مصطفی (صلوات الله علیه) به آن عظمت و بزرگی که داشت شبی دست او درد کرد وحی آمد که از تأثير درد دست عباس است که او را اسير گرفته بود و با جمع اسيران دست او بسته بود و اگرچه آن بستن او به امر حق بود، هم جزا رسید تا بدانی که این قبض ها و تيرگی ها و ناخوشی ها که برتو می آید از تأثير آزاری و معصیتی است که کرده ای اگرچه به تفصیل تو را یاد نیست که آن بدست یا از غفلت یا از جهل یا از همنشين بیدینی که گناه ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمی دانی. در جزا می نگر که چقدر گشاد داری و چقدر قبض داری. قطعاً قبض جزای معصیت است و بسط جزای طاعت است. آخر مصطفی صلی الله علیه و سلم برای آنکه انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم. از اینجا قیاس کن که روز تو در معصیت می گذرد یا در طاعت. موسی را (علیه السلام) به خلق مشغول کرد اگرچه به امر حق بود و همه به حق مشغول بود اما طرفیش را به خلق مشغول کرد جهت مصلحت و خضر را به کلی مشغول خود کرد و مصطفی را (صلی الله علیه و سلم) اول به کلّی مشغول خود کرد بعد از آن امر کرد که خلق را دعوت کن و نصیحت ده و اصلاح کن مصطفی (صلوات الله علیه) در فغان و زاری آمد که آه یا رب چه گناه کردم مرا از حضرت چرا مي رانی؟ من خلق را نخواهم حق تعالى گفت ای محمّد هیچ غم مخور که تو را نگذارم که به خلق مشغول شوی در عين آن مشغولى با من باشی و یک سر موی از آنچه این ساعت با منی چون به خلق مشغول شوی هیچ از آن ازتو کم نگردد در هر کاری که ورزی در عين وصل باشی سؤال کرد حکم های ازلى و آنچه حق تعالى تقدیر کرده است هیچ بگردد فرمود حق تعالى آنچه حکم کرده است در ازل که بدی را بدی باشد و نیکی را نیکی آن حکم هرگز نگردد زیرا که حق تعالى حکیم است کی گوید که تو بدی کن تا نیکی یابی هرگز کسی گندم کارد جو بردارد یا جو کارد گندم بردارد این ممکن نباشد و همه اولیا و انبیاء چنين گفته اند که جزای نیکی، نیکی ست و جزای بدی بدی فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرهُ وَمَنْ یَعْمَلْ مُثْقَالَ ذَرَّةٍ شَراًّ یَرَهُ از حکم ازلى این می خواهی که گفتیم و شرح کردیم هرگز این نگردد معاذ الله و اگر این می خواهی که جزای نیکی و بدی افزون شود و بِگَردَدْ یعنی چندانک نیکی بیش کنی نیکی ها بیش باشد و چندانک ظلم کنی بدی ها بیش باشد این بگردد اما اصل حکم نگردد. سائلی سؤال کرد که ما می بینیم که شقی سعید می شود و سعید شقی می گردد فرمود آخر آن شقی نیکی کرد یا نیکی اندیشید که سعید شد و آن سعید که شقی شد بدی کرد یا بدیی اندیشید که شقی شد همچنانکه ابلیس چون در حق آدم اعتراض کرد که خَلَقْتَنِیْ مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِیْنٍ بعد از آنکه استاد ملک بود ملعون ابد گشت و رانده درگاه ما نیز همين گوییم که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدی است.

سؤال کرد که یکی نذر کرد که روزی روزه دارم اگر آنرا بشکند کفّارت باشد یا نه؟ فرمود که در مذهب شافعی به یک قول کفّارت باشد جهت آنکه نذر را یمين می گيرد و هرکه یمين را شکست بر او کفّارت باشد امّا پیش ابوحنیفه نذر به معنی یمين نیست پس کفّارت نباشد و نذر بر دو وجه است یکی مطلق و یکی مقیّد مطلق آن است که گوید عَلَیَّ اَنْ اَصُوْمَ یَوْماً ومقیدّ آن است که عَليَّ کَذا اِنْ جَاءَ فلَانُ گفت یکی خری گم کرده بود سه روز روزه

داشت به نیّت آنکه خر خود را بیابد بعد از سه روز خر را مرده یافت رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که داشتم شش روز از رمضان نخورم پس من مرد نباشم از من صرفه خواهی بردن یکی سؤال کرد که معنی التحیات چیست و صلوات و طیبّات. فرمود یعنی این پرستش ها و خدمت ها و بندگی ها و مراعات ها از ما نیاید و بدانمان فراغت نباشد پس حقیقت شد که طیّبات و صلوات و تحیات لله راست از آن ما نیست همه از آن اوست و ملک اوست همچنان که در فصل بهار خلقان زراعت کنند و به صحرا بيرون آیند و سفرها کنند و عمارت ها کنند این همه بخشش و عطای بهار است و اگر نه ایشان همه چنانکه بودند محبوس خان ها و غارها بودندی پس به حقیقت این زراعت و این تفرّج و تنعم همه از آنِ بهار است و ولى نعمت اوست و مردم را نظر به اسباب است و کارها را از آن اسباب می دانند اما پیش اولیا کشف شده است که اسباب پرده ای بینش نیست تا مسبّب را نبینند و ندانند همچنانکه کسی از پس پرده سخن می گوید پندارند که پرده سخن می گوید و نداند که پرده بر کار نیست و حجاب است چون او از پرده بيرون آید معلوم شود که پرده بهانه بود اولیای حق بيرون اسباب کارها دیدند که گزارده شد و برآمد همچنانکه ازکوه اشتر بيرون آمد و عصای موسی ثعبان شد و از سنگ خارا دوازده چشمه روان شد و همچنانکه مصطفی (صلوات الله علیه) ماه را بی آلت به اشارات بشکافت وهمچنانکه آدم (علیه السلّام) بی مادر و پدر در وجود آمد عیسی علیه السلام بی پدر و برای ابراهیم علیه السلام ازنار گل و گلزار رست الى ما لا نهایه پس چون این را دیدند و دانستند که اسباب بهانه است کار ساز دگر است اسباب جز روپوشی نیست تا عوام بدان مشغول شوند زکریا را (علیه السلام) حق تعالى وعده کرد که تو را فرزند خواهم دادن او فریاد کرد که من پيرم و زن پير و آلت شهوت ضعیف شده است و زن به حالتی رسیده است که امکان بچه و حبل نیست. یا رب از چنين زن، فرزند چون شود؟ قَالَ رَبِّ اَنّی یَکُوْنُ لِیْ غُلْامٌ وَقَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَامْرَأتِیَ عَاقِرٌ جواب آمد که هان ای زکریا سررشته را گم کردی صدهزار بار به تو بنمودم کارها بيرون اسباب آن را فراموش کردی. نمی دانی که اسباب بهانه اند من قادرم که در این لحظه در پیش نظر تو صدهزار فرزند از تو پیدا کنم بی زن و بی حبل بلکه اگر اشارت کنم در عالم خلقی پیدا شوند تمام و بالغ و دانا نه من تو را بی مادر و پدر درعالم ارواح هست کردم و از من بر تو لطف ها و عنایت ها سابق بود پیش از آنکه در این وجود آیی آن را چرا فراموش می کنی؟ احوال انبیا و اولیا و خلایق و نیک و بد علی قدر مراتبهم و جوهر هم مثال آن است که غلامان را از کافرستان به ولایت مسلمانی می آورند و می فروشند بعضی را پنج ساله می آورند و بعضی را ده ساله و بعضی را پانزده ساله آن را که طفل آورده باشند چون سال های بسیار میان مسلمانان پرورده شود و پير شود احوال آن ولایت را کلّی فراموش کند و هیچ از آنش اثری یاد نباشد و چون پاره ای بزرگتر باشد اندکیش یاد آید و چون قوی بزرگتر باشد بیشترش یاد باشد همچنين ارواح دران عالم در حضرت حق بودند که اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوْا بَلَی و غذا و قوت ایشان کلام حق بود بی حرف و بی صوت چون بعضی را به طفلی آوردند. چون آن کلام را بشنود از آن احوالش یاد نیاید و خود را از ان کلام بیگانه بیند و آن فریق محجوبانند که در کفر و ضلالت بکلی فرو رفته اند و بعضی را پاره ای یاد می آید و جوش و هوای آن طرف در ایشان سر می کند و آن مؤمنانند و بعضی چون آن کلام می شنوند آن حالت در نظر ایشان چنانکه در قدیم بود پدید می آید و حجابها بکلی برداشته می شود و در آن وصل می پیوندند و آن انبیا و اولیا اند وصیت می کنیم.

یاران را که چون شما را عروسان معنی در باطن روی نماید و اسرار کشف گردد، هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که می شنوید به هرکس مگویید که لا تُعْطُوا الْحِکْمَةَ لِغَیْرِ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهَا وَلَا تَمْنَعُوْهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوْهُمْ. تو را اگر شاهدی یا معشوقه ای به دست آید و در خانۀ تو پنهان شود که مرا به کس منمای که من از آنِ توم هرگز روا باشد و سزد که او را در بازارها گردانی و هرکس را گویی که بیا این (خوب) را ببين؟ آن معشوقه را هرگز این خوش آید بر ایشان رود و از تو خود خشم گيرد. حق تعالى این سخن ها را بر ایشان حرام کرده است چنانکه اهل دوزخ به اهل بهشت افغان کنند که آخر کو کرم شما و مروت شما از آن عطاها و بخشش ها که حق (تعالى) با شما کرده است از روی صدقه و بنده نوازی بر ما نیز اگر چیزی ریزید و ایثار کنید چه شود وَ لِلاَرْضِ مِنْ کَأسِ الْکِرَامِ نَصِیْبٌ. که ما در این آتش می سوزیم و می گدازیم از آن میوه ها یا ازان آب های زلال بهشت ذره ای بر جان ما ریزید چه شود که وَ نَادَی اَصْحَابُ النَّارِ اَصْحَابَ الْجَنَّةِ اَنْ اَفِیْضُوْا عَلَیْنَا مِنَ الْمَاءِ اَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ قَالُوْا اِنَّ اللهَّ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِیْنَ. بهشتیان جواب دهند که آن را خدای بر شما حرام کرده است. تخم این نعمت در دار دنیا بود چون آنجا نَکِشتید و نورزیدید و آن ایمان و صدق بود و عمل صالح اینجا چه بر گيرید و اگر ما از روی کرم به شما ایثار کنیم چون خدا آن را بر شما حرام کرده است حلقتان را بسوزاند و به گلو فرو نرود و اگر در کیسه نهید دریده شود و بیفتد.

به حضرت مصطفی (صلوات الله علیه) جماعتی منافقان و اغیار آمدند ایشان در شرح اسرار بودند و مدح مصطفی(صلی الله علیه و سلم) می کردند. پیغامبر بر من به صحابه فرمود که خَمِّرُوا آنِیَتَکُمْ یعنی سرهای کوزه ها را و کاسه ها را و دیگ ها و سبوها را و خُم ها را بپوشانید و پوشیده دارید که جانورانی هستند پلید و زهرناک مبادا که در کوزهای شما افتند و به نادانی از آن کوزه آب خورید شما را زیان دارد. به این صورت ایشان را فرمود که از اغیار حکمت را نهان دارید و دهان و زبان را پیش اغیار بسته دارید که ایشان موش هستند، لایق این حکمت و نعمت نیستند.

فرمود که آن امير که از پیش ما بيرون رفت اگرچه سخن ما را به تفصیل فهم نمی کرد اما اجمالا می دانست که ما او را به حق دعوت می کنیم. آن نیاز و سر جنبانیدن ومهر و عشق او را به جای فهم گيریم آخر این روستایی که در شهری می آید بانگ نماز می شنود. اگرچه معنی بانگ نماز را به تفصیل نمی داند اما مقصود را فهم می کند.

فصل

فرمود که هرکه محبوب است خوب است و لاینعکس. لازم نیست که هرکه خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است. چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کلّ باشد. در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوب تر. امّا محبوب مجنون نبودند مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم. او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی است من از آن جام شراب می نوشم. پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرّین بود مرصعّ به جوهر و در او سرکه باشد یا غير شراب چیزی دیگر باشد مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانکه آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سيری به روز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر می کنند آن سير صورت نان می بیند و گرسنه صورت جان می بیند زیرا این نان همچون قدح است و لذّت آن همچون شراب است در وی و آن شراب را جز به نظر اشتها و شوق نتوان دیدن. اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بين نباشی و در کون و مکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جام ها است و این علم ها و هنرها و دانش ها نقش های جام است نمی بینی که چون جام شکسته می شود آن نقش ها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالب ها است و آن کس که شراب را می نوشد و می بیند که اَلْبَاقِیاَت الصَّالِحَاتُ.

سائل را دو مقدمه می باید که تصوّر کند یکی آنکه جازم باشد که من در اینچه می گویم مخطی ام غير آن چیزی هست که من نمی دانم پس دانستیم که اَلسُّؤالْ نِصْفُ الْعِلْمِ از این رو است.

هر کسی روی به کسی آورده است و همه را مطلوب حقّ است و به آن امید عمر خود را صرف می کند اما در این میان ممیزی می باید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بروی نشان زخم چوگان پادشاه است تا یکی گوی و موحد باشد. مستغرق آب است که آب در او تصرف می کند و او را در آب تصرّفی نیست. سبّاح و مستغرق هر دو در آب هسنند اما این را آب می برد و محمول است و سباح حامل قوّت خویش است و به اختیار خود است. پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولى که از او صادر شود آن از آب باشد از او نباشد. او در میان بهانه است همچنانکه از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسی است که دیوار را در گفت آورده است. اولیا همچنانند پیش از مرگ مرده اند و حکم در او دیوار گرفته اند در ایشان یک سر موی از هستی نمانده است. در دست قدرت همچون اسیاند جنبش سپاز سپر نباشد و معنی انا الحق این باشد. سپر می گوید من در میان نیستم حرکت از دست حقّ است. این سپر را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنين سپر زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کرده اند و خود را بر خدا زده اند. از دور آدم تاکنون می شنوی که بر ایشان چه ها رفت. از فرعون و شداد و نمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الى ما لا نهایه و آن چنان سپری تا قیامت قایم است. دورا بعد دور بعضی به صورت انبیا و بعضی به صورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولى حجّت است بر خلق. خلق را به قدر تعلق که به وی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند. که مَنْ رَآهُ فَقَدْ رَآنِیْ وَمَنْ قَصَدَهُ فَقَدْ قَصَدَنِی. بندگان خدا مَحْرَمِ حَرَم حق اند همچون که خادمان حق تعالى همه رگ های هستی و شهوت و بیخ های خیانت را از ایشان به کلی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لا یَمَسُّهُ اِلَّا المُطَهَرُونَ.

فرمود که اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است روی به جان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بيرون می آید جان ایشان است اگر پشت به تن کنند و روی به جان آرند زبان ندارند.

مرا خوبی است که نخواهم که هیچ دلى از من آزرده شود. اینک جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند. مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید. من به آن راضی ام. آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند وگرنه من از کجا شعر از کجا؟ والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بدتر چیزی نیست. همچنانکه یکی دست در شکمبه ای که کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد. آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند آن خَرَد و آن فروشد. اگرچه دون تر متاع ها باشد. من تحصیل ها کردم در علوم و رنج ها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. حق تعالى خود چنين خواست آن همه علم ها را اینجا جمع کرد و آن رنج ها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم. چه توانم کردن؟ در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر در آن ولایت می ماندیم موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی. مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکير و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن. مرا امير پروانه گفت اصل عمل است. گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا بایشان عمل نماییم حالى تو طالبِ گفتی گوش نهادۀ تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم ملول شوی. طالب عمل شو تا بنماییم. ما در عالم مردی می طلبیم که به وی عمل نماییم. چون مشتری عمل نمی یابیم، مشتری گُفتْ می یابیم. به گُفتْ مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی. به عمل، عمل را توان دانستن و به علم، علم را توان فهم کردن و به صورت، صورت را و به معنی، معنی را. چون در این ره، راه رو نیست و خالی است اگر ما در راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عمل است. عمل معنی است در باطن. آخر از دور آدم تا دور مصطفی (صلی الله علیه و سلم) نماز و روزه به این صورت نبود و عمل بود. پس این صورت عمل باشد عمل معنی است. در آدمی همچنانکه گویند مي گويي دارو عمل كرد و آنجا صورت عمل نيست الّا معني است در او و چنانكه گويند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی به صورت نمی بینند کارها که به او تعلق دارد او را به واسطۀ آن عالم می گویند. پس عمل این نیست که خلق فهم کرده اند. ایشان می پندارند که عمل این ظاهر است. اگر منافق آن صورت عمل را به جای آورد هیچ او را سود دارد چون در او معنی صدق و ایمان نیست. اصل چیزها همه گفت است و قول تو از گفت و قول خبر نداری آن را خوار می بینی گفت میوه درخت عمل است که قول از عمل می زاید. حق تعالى عالَم را به قول آفرید که گفت کُنْ فَیَکُونُ و ایمان در دل است اگر به قول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و در این زمان که می گویی قول معتبر نیست نفی این تقریر می کنی باز بقول چون قول معتبر نیست چون شنویم ازتو که قول معتبر نیست آخر این را بقول می گویی یکی سوال کرد که چون ما خير کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خير باشیم و جزا ما را آن زیان دارد یعنی فرمود ای والله امید باید داشتن و ایمان همين خوف و رجا است. یکی مرا پرسید که رجا خود خوش است (این) خوف چیست؟ گفتم تو مرا خوفی بِنَما بی رجا یا رجایی بِنَما بی خوف چون از هم جدا نیستند چون می پرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البته که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصوّر کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقع. جز او احسان قطعاً در آن کار گرمتر و مجدّتر باشد آن توقع پَرِ اوست هر چند پَرَش قوی تر، پروازش بیشتر و اگر نا امید باشد کاهل گردد و از او دیگر خبر و بندگی نیاید همچنانکه بیمار داروی تلخ می خورد و ده لذت شيرین را ترک می کند. اگر او را امید صحّت نباشد این را کی تواند تحمّل کردن؟ اَلْآدَمِیُّ حَیَوانٌ نَاطِقٌ. آدمی مرکب است از حیوانی و نطق همچنانکه حیوانی در او دایم است و منفک نیست از او نطق نیز همچنين است و در او دایم است. اگر بهظاهر سخن نگوید در باطن سخن می گوید دایماً ناطق است بر مثال سیلاب است که در او گِل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیت اوست. اما گل در او عارضی است و نمی بینی این گل ها و قالب ها رفتند و پوسیدند و نطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک.

صاحب دل کُلّ است چون او را دیدی همه را دیده باشی که اَلصَّیْدُ کُلَّهُ فِیْ جَوْفِ الفَّرَا خلقان عالم همه اجزای وی هستند و او کُلّ است.

 

                    جزو درویشند جمله نیک و بد      هرک نبود او چنين درویش نیست

 

اکنون چون او را دیدی که کُلّ است قطعاً هم عالم را دیده باشی و هرکه را بعد از او ببینی مکرر باشد و قول ایشان در اقوال کُلّ است چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد از آن شنوی مکرر باشد.  فَمَنْ یَرَهُ فِيْ مَنْزلٍ فَکَانَّمَا رَآی کُلَّ اِنْسَانٍ وَکُلَّ مَکَانٍ

                    ای نسخۀ نامۀ الهی که تویی               وی آینه جمال شاهی که تویی      

                 بيرون ز تو نیست هرچه درعالم هست      در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

 

فصل

نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند و سجود می کردند ما در این زمان همان می کنیم این چه می رویم و مُغُل را سجود و خدمت می کنیم و خود را مسلمان می دانیم و چندین بُتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کين و حسد و ما مطیع این جمله ایم پس ما نیز ظاهراً و باطناً همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان می دانیم. فرمود اما اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می نماید. آب شور، شور کسی را نماید که او آب شيرین خورده باشد وَ بِضِدِّهَا تَتَبَیَّنُ الْاَشْیَاءُ. پس حق تعالى در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بیند. آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگر نی دیگران را چون این درد نیست در آنچه هستند شادند و می گویند خود کار این دارد حق تعالى شما را آن خواهد دادن که مطلوب شما است و همّت شما آنجا که هست شما را آن خواهد شدن که اَلطَّیْرُ یَطِیْرُ بِجَنَاحَیْهِ وَالْمُؤْمِنُ یَطِیْرُ بِهِمَّتِهِ. خلق سه صنف اند. ملایکه اند که ایشان همه عقل محض اند. طاعت و بندگی و ذکر ایشان را طبع است و غذا است و به آن خورش و حیات است. چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالين او آب است. آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجرد است و پاک است. پس چه منّت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفی نکند چون از این ها پاک است و او را هیچ مجاهده نیست و اگر طاعت کند آن با حساب طاعت نگيرند چون طبعش آن است و بی آن نتواند بودن و یک صنف دیگر بهایم اند که ایشان شهوت محض اند. عقل زاجر ندارند بر ایشان تکلیف نیست ماند آدمی مسکين که مرکّب است از عقل و شهوت نیم اش فرشته است و نیم ش حیوان نیم اش مار است و نیم اش ماهی. ماهی اش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک. در کشاکش و جنگ است مَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ اَعْلَیَ مِنَ اَلْمَلَائِکَةِ وَمَنْ غَلَبَ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ فَهُوَ اَدْنَی مِنَ الْبَهَایمِ.

 

                فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل      میان دو به تنازع بماند مردم زاد

 

اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلّی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیا اند. از خوف و رجا رهیدند که لَاخَوْفُ عَلَیْهِمْ وَلَاهُمْ یَحْزَنُونَ و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند. و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی و فغانی و تحسری پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند. اینها مومن اند. اولیا منتظر ایشان اند که مؤمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطين نیز منتظرند که او را به اسفل السّافلين سوی خود کشند.

 

               ما می خواهیم و دیگران می خواهند      تا بخت که را بود که را دارد دوست

 

اِذَا جَاءَ نَصْرُالله الى آخر. مفسرّان ظاهر چنين تفسير می کند که مصطفی (صلی الله علیه و سلم) همت ها داشت که عالَمی را مسلمان کنم و در راه خدا آورم. چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم. حق تعالى گفت غم مخور در آن ساعت که تو بگذری ولایت ها و شهرها را که به لشکر و شمشير می گشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینک نشان اش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمی آیند گروه گروه مسلمان می شوند. چون این نشان بیاید بدان که وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن. و اما محققان می گویند که معنی اش آن است آدمی می پندارد که اوصاف ذمیمه را به عمل و جهاد خود از خویشتن دفع خواهد کردن چون بسیار مجاهده کند و قوت ها و آلت ها را بذل کند نومید شود خدای تعالى او را گوید که می پنداشتی که آن به قوت و به فعل و به عمل تو خواهد شدن آن سنت است که نهاده ام یعنی آنچه تو داری در راه ما بذل کن بعد از آن بخشش ما در رسد در این راه بی پایان تو را می فرماییم که به این دست و پای ضعیف سير کن ما را. معلوم است که به این پای ضعیف این راه را نخواهی بریدن. بلکه به صد هزار یک منزل نتوانی از این راه بریدن الّا چون در این راه بروی چنانکه از پای در آیی و بیفتی و تو را دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد از آن عنایت حق تو را برگيرد چنانکه طفل را مادام که شيرخواره است او را بر می گيرند و چون بزرگ شد او را به وی رها می کنند تا می رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوت ها داشتی و مجاهده ا می نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری به تو لطفی می نمودیم تا به آن در طلب ما قوّت می گرفتی و امیدوار می شدی این ساعت که آن آلت نماند لطف ها و بخشش ها و عنایت های ما را ببين که چون فوج فوج بر تو فرو می آیند که به صد هزار کوشش ذره ای از این نمی دیدی اکنون فَسَبِحَّ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاَسْتَغْفِرَهُ. استغفار کن از این اندیشه ها و پندار که می پنداشتی آن کار از دست و پای تو خواهد آمدن و از ما نمی دیدی اکنون چون دیدی که از ما است استغفار کن اِنَّهُ کانَ تَوَّاباً.

ما امير را برای دنیا و ترتیب و علم و عملش دوست نمی داریم. دیگرانش برای این دوست می دارند که روی امير را نمی بینند پشت امير را می بینند امير همچون آینه است و این صفت ها همچون دُرهای ثمين و زرها که بر پشت آینه است آنجا نشانده اند آنها که عاشق زرند و عاشق دُرّند نظرشان بر پشت آینه است و ایشان که عاشق آینه اند نظرشان بر دُرّ و زر نیست پیوسته روی به آیینه آورده اند و آینه را برای آینگی دوست می دارند زیرا که در آینه جمال خوب می بینند از آینه ملول نمی گردند. اما آن کس که روی زشت و معیوب دارد در آینه زشتی می بیند زود آینه را می گرداند و طالب آن جواهر می شوند اکنون بر پشت آینه هزار گونه نقش سازند و جواهر نشانند روی آینه را چه زیان دارد اکنون حق تعالى حیوانیت و انسانیت را مرکب کرد تا هر دو ظاهر گردند که وَ بِضِدِّهَا تَتَبَیَّنُ الْاَشیاءُ. تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست و حق تعالى ضد نداشت. می فرماید که کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیاً فَاَحْبَبْتُ بِاَنْ اُعْرَفَ. پس این عالم آفرید که از ظلمت است تا نور او پیدا شود و همچنين انبیا و اولیا را پیدا کرد که اُخْرُجْ بِصِفَاتِیْ اِلَی خَلْقِي. و ایشان مظهر نور حقّ اند تا دوست از دشمن پیدا شود و یگانه از بیگانه ممتاز گردد که آن معنی را از روی معنی ضد نیست الّا به طریق صورت همچنانکه در مقابلۀ آدم ابلیس و در مقابلۀ موسی فرعون و در مقابلۀ ابراهیم نمرود و در مقابلۀ مصطفی (صلّی الله علیه و سلم) ابوجهل الى ما لا نهایه. پس به اولیا خدا را ضد پیدا شود اگرچه در معنی ضد ندارد چنانکه دشمنی و ضدی می نمودند کار ایشان بالا گرفت و مشهورتر می شد که یُریْدُوْنَ لِیُطْفِئوْا نُوْرَالله بِاَفْوَاهِهِم وَاللهُّ مُتِمُّ نُوْرِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُوْنَ.

 

            مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند     از ماه نور گيرد ارکان آسمان

            مه را چه جرم خاصیت سگ چنين بود       خود کیست آن سگی که بخار زمين بود

 

بسیار کسان هستند که حق تعالى ایشان را به نعمت و مال و زر و امارت عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است. فقيری در ولایت عرب اميری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سُبْحَانَ مَنْ یُعَذِّبُ عِبَادَهُ بِالنِّعَمِ.

 

فصل

ابن مقری قرآن را درست می خواند. آری صورت قرآن را درست می خواند ولیکن از معنی بی خبر. دلیل بر آنکه حالى که معنی را می باید رد می کند به نابینایی می خواند. نظيرش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد می کند. پس دانستیم قندز را نمی شناسد. کسی این را گفته است که قندز است او به تقلید به دست گرفته است. همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند. چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی رد کنند که گردکان آن است که جغ جغ کند.. این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیار است و علم های خدای بسیار. اگر قرآن را بدانش می خواند، قرآن دیگر را چرا رد می کند؟ با مقریبی تقریر می کردم که قرآن می گوید که قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّیْ لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّیْ اکنون به پنجاه در مسنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن. این رمزی است از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست. عطاری در کاغذ پاره دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجا است. این ابلهی باشد. آخر در زمان موسی و عیسی و غيره قرآن بود کلام خدا بود به عربی نبود تقریر این می دادم (دیدم) در آن مقری اثر نمی کرد ترکش کردم.

آورده اند که در زمان رسول صلی الله علیه و سلم از صحابه هرکه سوره ای یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و به انگشت نمودندی که سوره ای یاد دارد برای آنکه ایشان قرآن را می خوردند منی را از نان خوردن یادومن را عظیم باشد الّا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر می گوید رُبَّ تالي الْقُرْآنَ وَالْقُرْآنُ یَلْعَنُهُ پس در حق کسی است که از معنی قرآن واقف نباشد. الّا هم نیک است قومی را خدای چشم ها شان را به غفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند هیچ عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ می شود و دراز می گردد و چون عقل او به کمال می رسد دیگر دراز نمی شود. پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ویرانی هشیاری است اینکه می گوییم از دو بيرون نیست یا بنا بر حسد می گویم یا بنا بر شفقت. حاشا که حسد باشد برای آنکه حسد را ارزد. حسد بردن دریغ است تا به آنکه نيرزد چه باشد الّا از غایت شفقت و رحمت است که می خواهم که یار عزیز را به معنی کشم.

آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید. آنجا رفت کنیزکی دید. آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست. آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرمتر بود و از نمک شورتر. از لب تا کام آنجا که فرو می رفت همه را می سوخت. این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حق است جهت این قدر آسایش که از شما یافتم. شفقتم جوشیده است آنچه به شما گویم پاس دارید. اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غيرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آب های شيرین خنک بسیار است و طعام های گوناگون و حمام ها و تنعم ها و خوشی ها و لذت های آن شهرها را برشمرد. لحظۀ دیگر آن عرب بیامد که شوهرش بود تنی چند از موشان دشتی صید کرده بود. زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادن. مهمان چنانکه بود کور و کبود از آن تناول کرد بعد از آن در نیم شب مهمان بيرون خیمه خفت. زن به شوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف ها و حکایت ها کرد؟ قصۀ مهمان تمام بر شوهر بخواند. عرب گفت همانا از زن مشنو از این چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده اند حسدها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و از آن دولت محروم کنند. اکنون این خلق چنين اند چون کسی از روی شفقت پندی دهد حمل کنند بر حسد. الّا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی به معنی آرد چون بر وی از روز الست قطره ای چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویش ها و محنت ها برده اند. بیا آخر چند از ما دوری و بیگانه و در میان تشویش ها و سوداها الّا با قومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیده اند از کسی و نه از شیخ خود. چون اندر تبارش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود روی به معنی آوردن اگرچه اوّل چندان نغز ننماید الّا هرچند که رود شيرین تر نماید به خلاف صورت اوّل نغز نماید. الّا هرچند که با وی بیشتر نشینی سرد شوی. کو صورت قرآن و کجا معنی قرآن؟ در آدمی نظر کُن کو؟ صورت او کو؟ معنی او که اگر معنی آن صورت آدمی مي رود لحظه ای در خانه اش رها نمی کنند.

مولانا شمس الدین قدس الله سرّه می فرمود که قافله ای بزرگ به جایی می رفتند آبادانی نمی یافتند و آبی نی. ناگاه چاهی یافتند بی دلو. سطلی به دست آوردند و ریسمان ها و این سطل را به زیر چاه فرستادند کشیدند سطل بریده شد دیگری را فرستادند هم بریده شد بعد از آن اهل قافله را به ریسمانی می بستند و در چاه فرو می کردند بر نمی آمدند. عاقلی بود او گفت من بروم او را فرو کردند نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید. سپاهی با هیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت من نخواهم رهیدن باری تا عقل را به خودم آرم و بی خود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن. این سیاه گفت قصۀ دراز مگو تو اسير منی نرهی الّا به جواب صواب. به چیزی دیگر نرهی. گفت فرما. گفت از جای ها کجا بهتر؟ عاقل گفت من اسير و بیچارۀ وی ام اگر بگویم بغداد یا غيره چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم. گفت جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد اگر در قعر زمين باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشی باشد بهتر آن باشد. گفت احسنت احسنت رهیدی. آدمی در عالم توی اکنون من تو را رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم. بعد از این خونی نکنم. همه مردان عالم را به محبت تو به تو بخشیدم. بعد از آن اهل قافله را از آب سيراب کرد اکنون غرض از این معنی است همين معنی را توان در صورت دیگر گفتن. الّا مقلّدان همين نقش را می گيرند دشوار است به ایشان گفت اکنون هم در این سخن را در مثال دیگر گویی نشنوند.

فصل

می فرمود که تاج الدین قبایی را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند. گفت نی. ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الّا ایشان حاشا که از ما باشند. مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند. شکاریی معینی است در او، خواه طوق زرّین پوش خواه پشمين. آن عالِم به جبّه و دستار نباشد. عالِمی هنری است در ذات وی که آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نکند. چنانکه در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) قصد ره زنی دین می کردند و جامۀ نماز می پوشیدند تا مقلدی را در راه دین سست کنند. زیرا آن را نتوانند کردن تا خود را از مسلمان نسازند و اگر نی فرنگی یا جهودی طعن دین کند وی را کی شنوند که فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّیْنَ اَلَّذِیْنَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُوْنَ اَلَّذِیْنَ هُمْ یُرَاؤُنَ وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُوْنَ. سخن کلی این است. آن نور داری آدمیتی نداری. آدمیتی طلب کن. مقصود این است باقی دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می کنند مقصود فراموش می شود.

بقاّلى زنی را دوست می داشت. با کنیزک خاتون پیغام ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دی چنين بودم و دوش بر من چنين گذشت. قصّه های دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنين کنم و چنان کنم. گفت به این سردی؟ گفت او دراز گفت اما مقصود این بود. اصل مقصود است باقی درد سر است.

 

فصل

فرمود که شب و روز جنگ می کنی و طالب تهذیب اخلاق زن می باشی و نجاست زن را به خود پاک می کنی خود را در او پاک کنی بهتر است که او را در خود پاک کنی. خود را به وی تهذیب کن. سوی او رو و آنچه او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غيرت را ترک کن اگرچه وصف رجال است و لیکن بدین وصف نیکو وصف های بد در تو می آید از بهر این (معنی) پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: لا رُهْبَانِیَّةَ فِی الْاِسْلَامِ که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن. خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را ( صلی الله علیه و سلم)  و آن چیست زن خواستن تا جور زنان می کشد و محال های ایشان می شنود و بر او می دوانند و خود را مهذّب می گرداند. وَاِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیْمٍ. جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنان است که آنجاست خود را در ایشان می مالى خلق تو نیک می شود از بردباری و خلق ایشان بد می شود از دوانیدن و تعدّی کردن پس چون این را دانستی خود را پاک می گردان. ایشان را همچو جامه دان که پلیدی های خود را در ایشان پاک می کنی و تو پاک می گردی و اگر با نفس خود برنمی آیی از روی عقل با خویش تقریر ده که چنان انگارم که عقدی نرفته است. معشوقه های است خراباتی هرگه که شهوت غالب می شود پیش وی مي روم به این طریق حمیّت را و حسد و غيرت را ازخود دفع می کن تا هنگام آن که ورای این تقریر تو را لذت مجاهده وتحمّل رو نماید و از محالات ایشان تو را حال ها پدید شود. بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمّل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معين در آن بینی.

آورده اند که پیغامبر صلّی الله علیه و سلم با صحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل را بزنند امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآئیم. گفتند یا رسول الله به چه مصلحت گفت؟ شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألم شوید و فتنه برخیزد. یکی از صحابه نشنید در رفت زن خود را با بیگانه یافت اکنون راه پیغامبر(صلی الله علیه و سلم) این است که می باید رنج کشیدن از دفع غيرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صدهزار رنج بی حد چشیدن تا عالم محمدی روی نماید. راه عیسی (علیه السلام) مجاهدۀ خلوت و شهوت ناراندن. راه محمد (صلّی الله علیه و سلم) جور و غصه های زن و مردم کشیدن. چون راه محمدی نمی توانی رفتن باری راه عیسی رو تا به یکبارگی محروم نمانی. اگر صفایی داری که صد سیلی می خوری و بر آن را و حاصل آن را تا می بینی یا به غیب معتقدی چون فرموده اند و خبر داده اند. پس چنين چیزی هست صبر کنم تا زمانی که آن حاصل که خبر داده اند به من نیز برسد بعد از آن ببینی چون دل بر این نهاده باشی که من از این رنج ها اگرچه این ساعت حاصلی ندارم عاقبت به گنج ها خواهم رسیدن. به گنج ها رسی و افزون از آن که تو طمع و امید می داشتی. این سخن اگر این ساعت اثر نکند بعد از مدّتی که پخته تر گردی عظیم اثر کند. زن چه باشد؟ عالم چه باشد؟ اگر گویی و اگر نگویی او خود همان است و کار خود نخواهد رها کردن بلکه به گفتن (اثر نکند و) بد تر شود. مثلاً نانی را بگير زیر بغل کن و از مردم منع می کن و می گو که البتّه این را به کس نخواهم دادن. چه جای دادن اگرچه آن بر درها افتاده است و سگان نمی خورند از بسیاری نان و ارزانی. اما چون چنين منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان که منع می کنی و پنهان می کنی ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالى در آستين کنی و مبالغه و تأکید می کنی در ندادن و ننمودن رغبتشان در آن نان از حدّ بگذرد که اَلْاِنْسانُ حَرِیصٌ عَلی ما مُنِعَ. هرچند که زن را امر کنی که پنهان شو وی را دغدغۀ خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی. آن خود عين فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن فارغ باش و تشویش مخور و اگر به عکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند علی الحقیقه.

این مردمان می گویند که ما شمس الدیّن تبریزی را دیدیم ای خواجه ما او را دیدیم. ای غر خواهر کجا دیدی؟ یکی که بر سر بام اشتری را نمی بنید می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم. خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید. یکی زنگی سرهای انگشت سیاه کند یا کوری سر از دریچه به درآورد. ایشان همانند اندرون ها (ی کور) و باطن های کور سر از دریچۀ قالب به در می کنند چه خواهند دیدن؟ از تحسين ایشان و انکار ایشان چه برد؟ پیش عاقل هر دو یکی است چون هر دو ندیده اند هر دو هرزه می گویند. بینایی می باید حاصل کردن بعد از آن نظر کردن. و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید در عالم چندین اولیا اند بینا و واصل و اولیای دیگرند ورای ایشان که ایشان را مستوران حق گویند و این اولیا زاری ها می کند که ای بارخدا یا زان مستوران خود یکی را به ما بنما تا ایشانش نخواهند و تا ایشان را نباید هر چند که چشم بینا دارند نتوانندش دیدن. هنوز خراباتیان که قحبه اند تا ایشان را نباید کسی نتوانند بدیشان رسیدن و ایشان را دیدن مستوران حق را بی ارادت ایشان کی تواند دیدن و شناختن. این کار آسان نیست فرشتگان فرومانده اند که وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ. ما هم عشق ناکیم، روحانی ایم، نور محضیم. ایشان که آدمیان اند مشتی شکم خوار خون ریز که یَسْفِکُوْنَ الدِّماءَ. اکنون این همه برای آن است تا آدمی بر خود لرزان شود که فرشتگان روحانی که ایشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب (بود) نور محض غذایشان جمال خدا عشق محض دوربینان تیز چشم ایشان میان انکار و اقرار بودند تا آدمی بر خود بلرزد که وه من چه کسم و کجا شناسم و نیز اگر بر وی نوری بتابد و ذوقی روی نماید هزار شکر کند خدای را که من چه لایقانیم.

این بار شما از سخن شمس الدیّن ذوق بیشتر خواهید یافتن. زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقاد است. چون بادبان باشد باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد، سخن باد باشد. خوش است عاشق و معشوق میان ایشان بی تکلفّی محض. این همه تکلّف ها برای غير است. هرچیز که غير عشق است بر او حرام است. این سخن را تقریر دادمی عظیم ولیکن بیگه است و بسیار می باید کوشیدن و جوی ها کندن تا به حوض دل برسد. الّا قوم ملول اند یا گوینده ملول است و بهانه می آورد وگرنه آن گوینده که قوم را از ملالت نَبُرّد، دو پول نيرزد. هیچ کس را عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق. پس معلوم شد که اینجا دلیل کار ندارد. اینجا طالب عشق می باید بودن. اکنون اگر در بیت مبالغه کنیم در حق عاشق آن مبالغه نباشد و نیز می بینم که مرید معنی خود را بذل کرد برای صورت شیخ که ای نقش تو از هزار معنی خوشتر. زیرا هر مریدی که بر شیخ آید اول از سر معنی بر می خیزد و محتاج شیخ می شود.

بهاءالدین سؤال کرد که برای صورت شیخ از معنی خود بر نمی خیزد بلکه از معنی خود بر می خیزد برای معنی. شیخ فرمود نشاید که چنين باشد (که) اگر چنين باشد پس هر دو شیخ باشند اکنون جهد می باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا از این نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی. این کس را که چنين نوری در اندرون حاصل شد که احوال های عالم که به دنیا تعلق دارد مثل منصب و امارت و وزارت در اندرون او می تابد مثال برقی می گذرد همچنانکه اهل دنیا را احوال عالم غیب از ترس خدا و شوق عالم اولیا در ایشان می تابد و چون برقی می گذرد اهل حق کلی خدا را گشته اند و روی به حق دارند و مشغول و مستغرق حقّ اند هوس های دنیا همچون شهوت عنيّن روی می نماید و قرار نمی گيرد و می گذرد اهل دنیا در احوال عقبی به عکس اینند.

فصل

شریف پای سوخته گوید:

 

           آن منعم قدس کز جهان مستغنیست      هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط

           جان همه اوست او ز جان مستغنیست     او قبلۀ آن است و از آن مستغنیست

 

این سخن سخت رسوا است نه مدح شاهست و نه مدح خود، ای مردک آخر تو را از این چه ذوق باشد که او از تو مستغنیست؟ این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی. اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببين که در حالت ذوق از معشوق او را این خطاب است که از او مستغنی است. مثال این آن باشد که تونیی در تون نشسته باشد و می گوید که سلطان از من که تونی ام (مستغنیست) و فارغ و از همه تونیان فارغ است این تونی مردک را (ازین) چه ذوق باشد که پادشاه از او فارغ باشد؟ آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را اِلاّ اینک پادشاه از تونیان فارغ است. این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می دهد؟ تونی را هرچیز که وهم تو بر آن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنکی مردمان از وهم و خیال تو مستغنی اند و اگر از وهم تو به ایشان حکایت می کنی ملول شوند و می گریزند. چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الّا اگر تو را حالى باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد به قدر عزت تو.

شیخ محله می گفت که اول دیدن است بعد از آن گفت و شنود چنانکه سلطان را همه می بینند ولیکن خاص آن کس است که با وی سخن گوید. فرمود که این کژ است و رسوا است و بازگونه است. موسی علیه السلام گفت و شنود و بعد از آن دیدار می طلبید. مقام گفت آنِ موسی و مقام دیدار آنِ محمد صلّی الله علیه و سلم. پس آن سخن چون راست آید و چون باشد؟ فرمود یکی پیش مولانا شمس الدیّن تبریزی (قدّس الله سره) گفت که من به دلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام. بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که الحمد لله خدای ما را ثابت کرد. خداش عمر دهاد. در حقّ عالمیان تقصير نکرد. ای مردک خدا ثابت است. اثبات او را دلیلی می نباید. اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وَاِنَّ مِنْ شُیْيءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ در این شک نیست.

فقیهان زیرکند و دَه اندر دَه می بینند در فن خود. لیک میان ایشان و آن عالم دیواری کشیده اند برای نظام یجوز و لایجوز که اگر آن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند. و نظير این مولانای بزرگ قدس الله سرهّ العزیز فرموده (است) که آن عالم بمانند دریایی است و این عالم مثال کف و خدای عزوّجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت به دریا کرد برای عمارت کفک. اگر ایشان به این مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و از آن خرابی کفک لازم آید پس خیمه ای است که زده اند برای شاه و قومی را در عمارت این خمیه مشغول گردانیده و یکی می گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند؟ همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند.

پس او را در آن شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است. پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولى. خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم. پس هر یکی را در آن کار خدای عزّ و جل خرسندی و خوشی می بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می شود و وی را در آن پیشه دقیقه ها می زاید و لذت ها و خوشی ها از آن می گيرد که وَ اِنْ مِنْ شَیْيءٍ اِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه می سازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامۀ خیمه می بافد تسبیحی دیگر. اکنون این قوم که بر ما می آیند اگر خاموش می کنیم ملول می شوند و می رنجند و اگر چیزی می گوییم لایق ایشان می باید گفتن. ما می رنجیم می روند و تشینیع می زنند که از ما ملول است و می گریزد. هیزم از دیک کی گریزد الّا دیگ می گریزد طاقت نمی دارد. پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلکه چون او را دید که ضعیف است از وی دور می شود. پس حقیقت علی کل حال دیک می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است. ما آیینه ایم. اگر در ایشان گریزی است در ما ظاهر می شود ما برای ایشان می گریزیم. آینه آن است که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن ملالت ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد.

مرا در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدیّن تواضعی بسیار می کرد. در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حد می بری تواضع به تدریج به اوّل دستش بمالى بعد از آن پای اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت، خدمت کردن چون به تدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنين دشمنی را چنين باید کردن اندک اندک به تدریج مثلا دشمنی را اوّل اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می فرماید: فَعِظُوْهُنَّ وَ اهْجُرُوْهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاْضرِبوُهُنَّ. و کارهای عالم بدین سان مي رود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمیی می نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می آیند. اول تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها را از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان می نهد و هرچه دارد جمله درمیبازد. پس کارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمد آن کار میسّر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنين گفته اند که اگر یک من نان می خورد هر روز در مسنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو برنگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنين عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نماز اگر به کلّی نماز می کرد چون در راه حق درآید اوّل مدّتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت می کند الى مالانهایه.

فصل

الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح الدیّن حتیّ ربما ینفعه و یندفع منه هذه الظلّمات و الغشاوة هذا ابن چاوش ما یقول فی نفسه ان الخلق و الناّس ترکوابلد هم و آباء هم و امهّم و اهلهم و قرابتهم و عشيرتهم وسافروا من الهندالى السند و عملوا الزرّابیل من الحدید حتّی تقطعت ربما یلتقوا رجلاله رائحة من ذلک العالم و کم من اناس ما توامن هذه الحسرة و مافازوا و ماالتقوا مثل هذاالرجل فانت قدالتقیت فی بیتک حاضراً مثل هذاالرجل و تتولى عنه ما هذالابلاء عظیم و غفلة هو کان ینصحنی فی حقّ شیخ المشایخ صلاح الحق و الدین خلد الله ملکه انه رجل کبير عظیم و فی وجه ظاهر و اقلّ الاشیاء من یوم جئت فی خدمة مولانا ماسمعته یوما یسمیّ اسمکم الاّ سیدّنا و مولانا و ربنّا و خالقنا قط ماغير هذه العبارة یومامن الایام الیس ان اغراضه الفاسدة حجبه عن هذا و الیوم یقول عن شیخ صلاح الدین انه ما هو شیء ایش اسی شیخ صلاح الدیّن من الاسیة فی حقه غيرانه یراه یقع فی الجب یقول له لاتقع فی الجب لشفقة له علی سائر الناس و هو یکره ذلک الشفقة لانک اذا فعلت شیئا لایرضی لصلاح الدیّن کنت فی وسط قهره فاذا کنت فی قهره کیف تنجلی بل کلمّا رحت تغشی و تسود من دخان جهنمّ فینصحک و بقول لک لاتسکن فی قهری و انتقل من دار قهری و غضبی الى دار لطفی و رحمتی لانکّ اذافعلت شیئا یرضیئی دخلت فی دارمحبتی و لطفی فمنه ینجلی فؤادک و یصير نورانیا هوینصحک لاجل غرضک و خيرک و انت تأخذ ذلک الشفّقة و النصّیحة من علّة و غرض ایش یکون لمثل ذلک الرجّل معک غرض اوعداوة الیس انکّ اذا حصل لک ذوق ما من خمر حرام او من حشیش اومن سماع او من سب من الاسباب ذلک الساّعة ترضی علی کلّ عدّو لک و تعفیهم و تمیل ان تبوس رجلیهم و ایدیهم و الکافر و المؤمن ذلک الساّعة فی نظرک شیی واحد فشیخ صلاح الدیّن هو اصل هذا الذّوق و ابحر الذوّق عنده کیف یکون له مع احد بغض و غرض معاذاللهّ و انمّا یقول هذا من الشفّقة و المرحمة فی حق العبید و الّا لولاکذلک ایش یکون له غرض مع هؤلاء تاجرد و الضفادع من يكون له ذلك الملك و ذلك العظمة ايش يسوي هؤلاء المساکين الیس ان ماء الحیوة قالوا انهّ فی الظلّمة و الظلّمة هی جسم الاولیاء و ماء الحیوة فیهم ولایقدر ان یلتقی ماء الحیوة الافی الظلمة فأن کنت تکره هذه الظلمة و تتنفرّ منه کیف یصل الیک ماء الحیاة الیس انکّ اذا طلبت ان تتعلمّ الخناث من المخنثين او القحوبیةّ من القحاب ما تقدر ان تتعلمّ ذلک کیف و ان ترید تحصّل حیاتاً باقیة سرمدیةّ و هو مقام الانبیاء و الاولیاء ولایجیی الیک مکروه و لاتترک بعض ما عندک کیف بصير هذا ما یحکم علیک الشیّخ ماحکموا مشایخ الاولّين انکّ تترک المرأة و الاولاد و المال و المنصب بل کانوا یحکمون علهی و یقولون اترک امرأتک حتی نحن نأخذها و کانوا یتحملّون ذلک و انتم اذا نصحکم بشیی یسير مالک لاتتحملّون ذلک و عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خير لکم. ایش یقول هذا الناّس قد غلب علیهم العمی و الجهل ما یتأملّون ان الشخص اذا عشق صبیّا اوامرأة کیف یتصنعّ و یتذللّ و یفدی المال حتّی کیف یخدعها ببذل مجهوده حتی یحصل تطییب قلبها لیلا ونهارا لایملّ من هذا و یملّ من غيرهذا فمحبة الشّیخ و محبةّ الله یکون اقل من هذا انهّ من ادنی حکم و نصیحة و دلال یعرض و یترک الشیخ فعلم انه لیس عاشق ولاطالب لو کان عاشقا و طالبا لتحمّل اضعاف ماقلنا و کان علی قلبه الذمّن العسل و السکّرّ.

فصل

فرمود که جانب توقات می باید رفتن که آن طرف گرمسير است اگرچه انطالیه گرمسير است امّا آنجا اغلب رومی ها هستند. سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم می کنند.

روزی سخن می گفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند در میان سخن می گریستند و متذوق می شدند و حالت می کردند. سئوال کرد که ایشان چه فهم کنند و چه دانند این جنس سخن را؟ مسلمانانِ گُزیده از هزار، یک فهم می کنند ایشان چه فهم می کردند که می گریستند؟ فرومد که لازم نیست که نَفْسِ این سخن را فهم کنند. آنچه اصل این سخن است آن را فهم می کنند آخر همه مقرّاند به یگانگی خدا و به آنکه خدا خالق است و رازق است و در همه متصرف و رجوع به وی است و عقاب و عفو از او است. چون این سخن را شنید و این سخن وصف حقّ است و ذکر اوست پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که از این سخن به وی معشوق و مطلوب ایشان می آید. اگر راه ها مختلف است امّا مقصد یکی است. نمی بینی که راه به کعبه بسیار است بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چين و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن، پس اگر در راه ها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بی حد است اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق اند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا (هیچ) خلاف نمی گنجد آن تعلق نه کفر است و نه ایمان یعنی آن تعلق مشوب نیست به آن راه های مختلف که گفتیم چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه ها می کردند که این او را می گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر این را چنين نماید اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راه ها بود و مقصودشان یکی بود مثلاً اگر کاسه را جان بودی (بنده) بندۀ کاسه گر بودی و با وی عشق ها باختی اکنون این کاسه را که ساخته اید بعضی می گویند که این را چنين می باید بر خوان نهادن و بعضی می گویند که اندرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که بيرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که مجموع را و بعضی می گویند که حاجت نیست شستن، اختلاف در این چیزها است اما آنکه کاسه را (قطعا) خالقی و سازنده ای هست و از خود نشده است متفق علیه است و کس را در این هیچ خلاف نیست، آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حقّ اند و طالب اویند و نیاز به او دارند و چشم داشت هر چیزی از او دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند. این چنين معنی نه کفرا ست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست اما چون از باطن سوی ناودان زبان آن آب معنی روان شود و افسرده گردد نقش و عبارت شود اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود همچنانکه نباتات از زمين می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپید رنگ می باید چندین که به این عالم قدم پیش می نهد غلیظ و کثیف (می گردد) و رنگی دیگر می گيرد اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانه اند بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادی است زیرا اندیشه ها لطیف هستند بر ایشان حکم نتوان کردن که نَحْنُ نَحْکُمُ بِالظَّاهِرِ وَ اللهُّ یَتَوَلَّی السَّرَائِرَ. آن اندیشه ها را حق تعالى پدید می آورد در تو. تو نتوانی آن را به صد هزار جهد و لاحول از خود دور کردن. پس آنچه می گویند که خدا را آلت حاجت نیست نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد؟ بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشی اند که ایشان را پیش از آنکه بگيری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست چه تسلیم کنی؟ پس اندیشه ها مادام که در باطن اند بی نام و نشان اند بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه به اسلام. هیچ قاضی گوید که تو در اندرون چنين اقرار کردی یا چنين بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنين اندیشه نکردی، نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست. اندیشه ها مرغان هوایی هستند اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد چنانکه اجسام را عالم است تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالى ورای همه عالم ها است نه داخل است و نه خارج. اکنون تصرّفات حق را درنگر در این تصورات که آنها را بی چون و چگونه و بی قلم و آلت مصوّر می کند آخر این خیال یا تصوّر اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذرهّ ذرهّ کنی آن اندیشه را در او نیابی در خون نیابی و در رگ نیابی بالا نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنين نیز بيرون نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنين نیز بيرون نیابی پس چون تصرفات او در این تصورّات بدین لطیفی است که بی نشان است پس او که آفرینندۀ این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد چنانکه این قالب ها نسبت به معانی اشخاص کثیف اند این معانی لطیف بی چون و چگونه نسبت با لطف باری اجسام و صورند کثیف.

 

               ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی    عقول و جان بشر را بدن شمردندی

 

و حق تعالى در این عالم تصورّات نگنجد و در هیچ عالمی که اگر در عالم تصورّات بگنجد لازم شود که مصور بر او محیط شود پس او خالق تصورّات نباشد پس معلوم شد که او ورای همه عالم ها است. لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُوْلَهُ الرُؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُّنَ الْمَسْجِد الْحَرَامَ اِنْ شَاءَ اللهُ. همه می گویند که در کعبه درآییم و بعضی می گویند که ان شاء الله درآییم. اینها که استثنا می کنند عاشقانند زیرا که عاشق خود را بر کار و مختار نبیند بر کار معشوق داند پس می گوید که اگر معشوق خواهد در آییم. اکنون مسجد الحرام پیش اهل ظاهر آن کعبه است که خلق می روند و پیش عاشقان و خاصان مسجد الحرام وصال حقّ است. پس می گویند که اگر حق خواهد به وی برسیم و به دیدار مشرف شویم اما آنکه معشوق بگوید ان شاء الله آن نادر است. حکایت آن غریب است. غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنیدن. خدا را بندگان اند که ایشان معشوق اند و محبوب اند. حق تعالى طالب ایشان است و هرچه وظیفه عاشقان است او برای ایشان می کند و می نماید همچنانکه عاشق می گفت ان شاء الله برسیم. حق تعالى برای آن غریب ان شاء الله می گوید اگر به شرح آن مشغول شویم اولیای واصل سررشته گم کنند. پس چنين اسرار و احوال را به خلق چون توان گفتن؟ قلم اینجا رسید و سر بشکست. یکی اشتر را بر مناره نمی بیند. تار موی در دهن اشتر چون بیند؟ آمدیم به حکایت اوّل اکنون آن عاشقان که ان شاء الله می گویند یعنی بر کار معشوق است. اگر معشوق خواهد به کعبه درآییم. ایشان غرق حقّ اند. آنجا غير نمی گنجد و یاد غير حرام است. چه جای غير است که تا خود را محو نکرد آنجا نگنجد. لَیْسَ فِي الدَّارِ غَیْرُ الله (دَیَّارٌ) اینک می فرمایند رسوله الرؤیا اکنون این رؤیا خواب های عاشقان و صادقان است و تعبيرش در آن عالم پدید شود بلکه احوال جمله عالم خوابیست تعبيرش در آن جهان پدید شود همچنانکه خوابی می بینی که سواری بر اسب، به مراد مي رسی. اسب به مراد چه نسبت دارد و اگر می بینی که به تو دِرَم های درست دادند تعبيرش آن است که سخن های درست و نیکو از عالمی بشنوی. دِرَم به سخن چه ماند و اگر بینی که تو را بردار آویختند، رئیس قومی شوی. دار به ریاست و سروری چه ماند همچنين احوال عالم را که گفتیم خوابی است که اَلدُّنْیَا کَحُلُمِ الناّئِم. تعبيرهاش در آن عالم دیگرگون باشد که به این نماند آن را معبر الهی تعبير کند زیرا بر او همه مکشوف است چنانکه باغبانی که به باغ درآید در درختان نظر کند بی آنکه بر سر شاخها میوه بیند حکم کند که این خرما است و آن انجير است و این انار است و این امرود است و این سیب است.

چون علم آن دانسته است حاجت قیامت نیست که تعبيرها را ببیند که چه شد و آن خواب چه نتیجه داد او دید است پیشين که چه نتیجه خواهد دادن همچنانکه باغبان پیشين می داند که البتّه این شاخ چه میوه خواهد دادن همه چیزهای عالم از مال و زن و جامه مطلوب لغيره است مطلوب لذاته نیست. نمی بینی که اگر تو را صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن؟ آن درم و زن برای فرزند است و قضای شهوت جامه برای دفع سرما است وهمچنين جمله چیزها مسلسل است با حق جلّ جلاله. اوست که مطلوب لذاته است برای او خواهند نه برای چیز دیگر که چون او ورای همه است و شریف تر از همه و لطیف تر از همه. پس او را برای کم از او چون خواهند. پس اِلَیْهِ الْمَنْتَهی. چون به او رسیدند به مطلوب کلی رسیدند از آنجا دیگر گذر نیست این نفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز به هیچ وجه نتوان از او شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن در او شبهه و اشکال نماند که حُبَّکَ الشَّیْيَ یُعْمِي وَ یُصِمُّ. ابلیس چون آدم را سجود نکرد و مخالفت امر کرد گفت خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِیْنِ. ذات من از نار است و ذات او از طين چون شاید که عالى ادنی را سجود کند چون ابلیس را به این جرم و مقابلگی نمودن و با خدا جدال کردن لعنت کرد و دور کرد. گفت یا رب آه همه تو کردی و فتنۀ تو بود. مرا لعنت می کنی و دور می کنی و چون آدم گناه کرد حق تعالى آدم را از بهشت بيرون کرد حق تعالى به آدم گفت که ای آدم چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه که کردی زجر کردم چرا با من بحث نکردی آخر تو را حجّت بود. نمی گفتی که همه از تو است و تو کردی هرچه تو خواهی در عالم آن شود و هرچه نخواهی هرگز نشود این چنين حجّت راست مبين واقع داشتی چرا نگفتی؟ گفت یا رب می دانستم الّا ترک ادب نکردم در حضرت تو و عشق نگذاشت که مؤاخذه کنم.

فرمود که این شرع مشرع است. یعنی آبشخور مثالش همچنان است که دیوان پادشاه در او احکام پادشاه از امر و نهی و سیاست و عدل و داد خاص را و عام را و احکام پادشاه دیوان بی حدّ است در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است. قوام عالم بدان است اما احوال درویشان و فقيران مصاحبت است با پادشاه (و دانستن علم حاکم کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه) فرقی عظیم است اصحاب و احوال ایشان همچون مدرسه است که در وفقها باشند که هر فقیهی را مدرس بر حسب استعداد او جامگی می دهد یکی را ده یکی را بیست یکی را سی ما نیز سخن را بقدر هر کس و استعداد او می گوئیم که کَلِّمَ النَّاسَ عَلَي قَدْرِ عُقُوْلِهِم.




فصل

هرکس این عمارت را به نیتی می کند یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی و حق تعالى را مقصود رفع مرتبۀ اولیا و تعظیم تُرَب و مقابر ایشان است ایشان به تعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظم اند چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد او را چه زیر چه بالا هرجا که هست چراغ منورّ است الّا می خواهد که نور او به دیگران برسد این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتاب است الّا عالم تاریک ماند پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است حاصل ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزه اند و فارغند تو را که ذرّه ای ذوق و لمحۀ لطف آن عالم روی می نماید آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه به تو نزدیک تر است بیزار می شوی و یادت نمی آید ایشان که کان و معدن و اصل آن نور و ذوقند ایشان مقیّد زیر و بالا کی باشند مفاخرت ایشان به حقّ است و حق از زیر و بالا مستغنی است این زیر و بالا ما راست که پای و سر داریم مصطفی صلوات الله علیه فرمود که لَا تُفَضِّلَوْنِیْ عَلَي یُوْنُسِ بْنِ مَتَّیَ بِاَنْ کَانَ عُرُوجُهُ فِ بَطْنِ الْحُوْتِ وَعُرَوْجِیَ کَانَ فِي السَّمَاءِ عَلَي الْعَرْشِ عینی اگر مرا تفضیل نهید بر او از این رو منهید که او را عروج در بطن حوت بود و مرا بالا بر آسمان که حق تعالى نه بالا است و نه زیر تجلّی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت همان او از بالا و زیرمنزهّ است و همه بر او یکی است. بسیار کسان هستند که کارها می کنند غرضشان چیزی دیگر و مقصود حق چیزی دیگر (حق جلّ جلاله چون خواست) که دین محمّد (صلّی الله علیه و سلم) معظم باشد و پیدا گردد و تا ابد الدهر بماند. بنگر که برای قرآن چند تفسير ساخته اند ده ده مجلّد و هشت هشت مجلّد و چار چار مجلّد غرضشان اظهار فضل خویشتن کشّاف را زمخشری به چندین دقایق نحو و لغت و عبارت فصیح استعمال کرد است برای اظهار فضل خود تا مقصود حاصل می شود و آن تعظیم دین محّمد است پس همه خلق نیز کار حق می کنند و از غرض حق غافل و ایشان را مقصود دیگر حق می خواهد که عالم بماند ایشان به شهوات مشغول می شوند با زنی شهوت می رانند برای لذتّ خود از آنجا فرزندی پیدا می شود و همچنين کاری می کنند برای خوشی و لذت خود آن خود سبب قوام عالم می گردد پس به حقیقت بندگی حق به جای می آرند الّا ایشان به آن نیت نمی کنند و همچنين مساجد می سازند چندین خرج ها می کنند در در و دیوار و سقف آن الّا اعتبار قبله راست هر چند که ایشان را مقصود آن نبود این بزرگی اولیا از روی صورت نیست ای والله ایشان را بالایی و بزرگی هست اما بی چون و چگونه آخر این درم بالای پول است چه معنی بالای پول است از روی صورت بالای ( او نیست که تقدیرا اگر درم را)  بر بام نهی و زر را زیر قطعاً زر بالا باشد علی کلّ حال و زر بالای درم است و لعل و دُر بالای زرست خواه زیر خواه بالا و همچنين سبوس بالای غربیل است و آرد زیرمانده است بالا کی باشد قطعاً آرد باشد اگرچه زیر است پس بالایی از روی صورت نیست در عالم معانی چون آن گوهر در او است علی کلّ حال او بالا است.

 

فصل

شخصی در آمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانکه شاخی را که میوۀ بسیار باشد آن

میوه او را فرو کشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حدّ بگذرد استونها نهند تا به کلی فرو نیاید، پیغامبر صلی اله علیه و سلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اوّل و آخر بر او جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود مَا سَبَقَ رَسُوْلَ اللهِّ اَحَدٌ بِالسَّلَامِ. گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلّی الله علیه و سلم نمی توان است سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و سلام می داد و اگر تقدیر اسلام پیشين ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام از او آموختند و از او شنیدند هرچه دارند اولّیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایۀ یکی درخانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است به صورت آخر سایه از او سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذرّه ای آدم در اجزای او این ذره ها بودند.

بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا می شود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذرّه او در آدم از همه صافی تر و روشن تر بود و متواضع تر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخر نگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که به اولّ نظر می کنند ایشان خاص تر اند. می گویند چه حاجت است که به آخر نظر کنیم چون گندم کِشته اند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کِشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان به اول است و قومی دیگر خاص تر اند که نه به اول نظر می کنند و نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمی آید. غرق اند در حق و قومی دیگر اند که ایشان غرق اند در دنیا به اول و آخر نمی نگرند از غایت غفلت. ایشان علف دوزخ اند. پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لَوْلَاکَ مَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاکَ و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایۀ او زیرا که از او پیدا شده است همچنانکه هرچه این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایۀ عقل بر او است. هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانکه معنی را هستی هست بی هستی اگر سایۀ عقل برآدمی نباشد همه اعضای او معطل شوند. دست به هنجار نگيرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود، پس به سایۀ عقل این اعضاء همه کارها به هنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید. اعضا آلت اند همچنين آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای ویند هرچه کنند از سایۀ او باشد و اگر از ایشان کژییی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنانکه مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گيرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته است و سایۀ بر او نمی افکند و از سایه و پناه عقل دورافتاده است عقل جنس ملک است اگر چه ملک را صورت هست و پر و بال هست و عقل را نیست اما در حقیقت یک چیز اند و یک فعل می کنند مثلاً صورت ایشان را اگر بگدازی همه عقل شود از پرّ و بال او چیزی بيرون نماند پس دانستیم که همه عقل بودند اما مجسّم شده. ایاشن را عقل مجسمّ گویند همچنانکه از موم مرغی سازند با پر و بال اما آن موم باشد نمی بینی که چون می گدازی آن پر و بال و سر و پای مرغ یکباره موم می شود و هیچ چیز از وی برون انداختنی نمی ماند به کلّی همه موم می گردد. پس دانستیم که موم همان است و مرغی که از موم سازند همان موم است مجسم نقش گرفته الّا موم است و همچون یخ نیز( همان) آب است و لهذا چون بگدازی همان آب می شود.

اما پیش از آنکه یخ نشده بود و آب بود کس او را در دست نتواند گرفتن و در دامن نهادن پس فرق بیش از این نیست اما یخ همان آب است و یک چیز اند احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دُم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زیرا که ممکن است که او هم رنگ فرشته گردد. از خِرَد پر داشت عیسی بر فلک پریّد او گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها، آخر این طفل که اوّل می زاید از خر بدتر است دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پایها را باز می کند تا بول بر او نچکد چون آن طفل را که از خر بدتر است. حق تعالى آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غيره سخن گویند، فلسفیان این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن به جای سخن باشد. همچنانکه ریش یا دنبلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم چنين شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد، گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام. سخن گفتن دست و باقی اعضا به این طریق باشد، سنیّان گویند که حاشا و کلاّ بلکه این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام، دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن شخص را با دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که اَنْطَقَنَااللهُّ الَّذِي اَنْطَقَ کُلَّ شَیْیءٍ مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار وسنگ و کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پارۀ دست گوشت پارۀ سخن گوشت پارۀ زبان چه معقول است از آنکه بسیار دیدی تو را محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید.

سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی است که ميراب آن را روان می کند آب چه داند که ميراب او را به کدام دشت روان کرده است، در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمين اندک است باغچه است یا چار دیواری کوچک یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ عَلَی لِسَانِ الْوَاعِظِیْنَ بِقَدْرِهِمَمِ الْمُسْتَمِعِیْنَ من کفش دوزم چرم بسیار است الاّ به قدر پای بُرّم و دوزم:

 

سایۀ شخصم و اندازۀ او قامتش چند بود چندانم

 

در زمين حیوانکی است که زیرزمين می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم ست یا بخل هست الّا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد، حکمت و لطف و کرم حق بار بر می گيرد بر کسی بارکی نهد مثلاً آلت دروگر را از تیشه و ارهّ و مِبرَد و غيره به درزیی دهی که این را بگير آن بر و بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر زمين در آن ظلمت زندگانی می کنند خلقان اند در ظلمت این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ایشان را آن چشم بصيرت و گوش هوش به چه کار آید کار این عالم به این چشم حسی که دارند برمی آید چون عزم آن طرف ندارند آن بصيرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید.

                 تا ظن نبری که ره روان نیز نیند     زین گونه که تو محرم اسرار نه ای

                  کامل صفتان بی نشان نیز نی اند       می پنداری که دیگران نیز نی اند

اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند، شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالى می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند.

فصل

فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضراً و غایباً من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصير می کنم ظاهراً بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن. به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیدۀ پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کردۀ که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضع ها و عذر خواستن و مدیح کردن حظ دنیا است، چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالى و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلّی از حق باشد جهت این عذر نمی خواهم بیان آنکه عذر خواستن دنیا است زیرا مال را نمی خورند مطلوب لغيره است به مال اسب و کنیزک و غلام می خرند و منصب می طلبند تا ایشان را مدح ها و ثناها می گویند پس دنیا خود آن است که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند.

شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امیّ بود می خواستند که از زبان او تفسير قرآن و احادیث شنوند. می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را می گفتند او تفسير و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی ( صلّی الله علیه و سلّم) در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنين است و مرتبۀ آن مقام را و راههای آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد و می گفت که چنين قاضی در عالم نباشد رشوت نمی ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می کند گفت اینک می گوئی که او رشوت نمی ستاند این یک باری دروغ است تو مرد علویی از نسل مصطفی صلّی الله علیه و سلم او را مدح می کنی و ثنا میگوئی این رشوت نیست و از این بهتر چه رشوت خواهد بودند که در مقابلۀ او او را شرح می گوئی.

شیخ الاسلام ترمدی می گفت سیّد برهان الدیّن قدّس الله سرهّ العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آن است که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند، یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چون است که چنان سخن نمی گوئی؟ گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گوئی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آن است و ما آن را می گوئیم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلّی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بروی چه مهر نهد و بروی چه دل بندد چون لذتّ آن تاجر در فروخت است او عنین است کنیزک را برای فروختن می خرد او را آن رجولیّت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنّث را اگر شمشير هندی خاص به دست آن را برای فروختن ستاند یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زهست و چون آنرا بفروشد مخنّث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن خریدن این سخن سریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن تا چیزی شوی تو می گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل این است عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان تو است و راه زن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کاری نیست مثلاً جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبه بُرند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرّف خود را ترک باید کردن و همچنين بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلم کردن نعره های پنهانی تو را گوش اصحاب می شنوند.

آنکس که چیزی دارد یا در او گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غيرخ کفک سِیْمَاهُمْ فِيْ وُجُوْهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُوْدِ هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ وبرگ و میوه پیدا می شود و آنکه نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سّرش آن است که از سخنی، سخن ها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانکه کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مساله ها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه های می کند یعنی که من زیر این چیزها ( فهم می کنم) و می بینم و این آن است که من در آنجا رنج ها برده ام و شب ها به روز آورده ام و گنج ها یافته ام که اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آن کس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می کند او را چه خبر و های های باشد سخن به قدر مستمع می آید چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می کشد و مُغذّی می گردد حکمت فرو می آید و اگر نه گوید ای عجب چرا سخن نم یآید جوابش گوید ای عجب چرا نمی کشی آن کس که تو را قوّت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیۀ گفت نمی دهد.

در زمان مصطفی صلّی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاس ها برگير که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه (رضوان الله علیهم) نماز می کرد، غلام گفت ای خواجه لله تعالى این طاس را لحظه ای بگير تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلّی الله علیه و سلم بيرون آمد و صحابه هم بيرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بيرون آی، گفت مرا نمی هلند چون کار از حدّ گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد جز کفشی و سایۀ کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که تو را نمی هلد جز کفشی و سایۀ کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که تو را نمی هلد که بيرون آیی؟ گفت آن کس که تو را نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد، بندۀ آنم که نمی بینمش و از آنچه فهم کرده است و دیده است ملول و گریزان است و از این رو است که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سير و ملول شوی و این روا نیست، سنیّان می گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ و اگر صد هزار تجلّی کند هرگز یکی به یکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعلش به فعلی دیگر نمی ماند در وقت شادی تجلّی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجا تجلّی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال و آثار او گوناگون است و به یک دیگر نمی ماند پس تجلی ذات او نیز چنين باشد مانند تجلی افعال او آنرا بر این قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه می شوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق مي رود و بعضی هستند خاص تر که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آنرا حق فرستاده است اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ، مفسّران می گویند که در حق قرآن است این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن مائیم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد.

یکی آمد به مصطفی صلّی الله علیه و سلم گفت اِنّی اُحِبُّکَ گفت هوش دار که چه می گوئی باز مکرر کرد که اِنّی اُحِبُّکَ گفت اکنون پای دار که به دست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلیّ الله علیه و سلم گفت که من این دین تو را نمی خواهم والله که نمی خواهم این دین را باز بستان چندانک در دین تو آمدم رزی نیاسودم مال رفت، زن رفت، فرزند نماند، حرمت نماند و شهوت نماند، گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت باز نیاید تا اورا از بیخ و بُن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند که لا یَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَّهَرُوْنَ چگونه معشوق است تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلّی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلى که قرار گرفت تا او را به حقّ نرساند و آنچه نابایست است از او جدا نکند از او دست ندارد پیغامبر(صلی الله علیه و سلم) فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی های اول تا در معدۀ تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد. تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد گُلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد.

آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گيرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلاً کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه مي رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که از این راه به انطالیه رسد اِلاّ آنکه به راه انطالیه مي رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه این است چون کار دنیا بي رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنين باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو میگوئی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را به مقصود نرساند.

گویند که معلمّی از بینوایی در فصل زمستان دراّعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست آن را بگير، استاد از غایت احتیاج و سرما در جست که پوستين را بگيرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستين را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستين را رها می کنم پوستين مرا رها نمی کند چه چاره کنم.

شوق حق تو را کی گذارد اینجا شکر است که به دست خویشتن نیستیم بدست حق ایم همچنانکه طفل در کوچکی جز شير و مادر را نمی داند حق تعالى او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنين در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است نگذارد و تو را به آنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فَعَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَروّنَ اِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَالْاَغْلالِ- خُذُوهُ فَغُلوّهُ ثُمَّ النَعیمَ صَلوّهُ ثُمَ الوِصالَ صَلوّهُ ثُمَّ الجَمالَ صَلوهُّ ثُمَّ الکَمالَ صَلوّهُ صیاّدان ماهی را یک بار نمی کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره میک شند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد بازش رها می کنند و همچنين باز می کشند تا به کلی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی می افتد حق تعالى او را به تدریج می کشد که آن قوت ها و خون های باطل که در او ست پاره پاره از او برود که اِنَّ اللّهَ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ لااله الاَّ الله ایمان عام است و ایمان خاص آن است که لاهو اِلاّ هو همچنانکه کسی در خواب می بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و اميران بر اطراف او استاده می گوید که من می باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غير من این را در خواب می گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود این بار بگوید که منم و جزمن کسی نیست.

اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفۀ او نیست هر طایفۀ طایفۀ دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیّم و وحی ما را است و ایشان باطل اند و ایشان نیز اینها را همچنين می گویند و همچنين هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاّق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفّق باشند و از این جمله یکی را هست بر این هم متفق اند اکنون ممیزی کیسّی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ مُمَیِّزٌ فَطِنٌ عاقِلٌ و ایمان همان تمیز و ادراک است.

سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندک اند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد، فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانکه مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پارۀ شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکر است چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد.

شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستين را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانکه معلمّی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصير نمی کنیم و اگر تقصير رفت فرما که زیادت خدمت کنیم، گفت نی از شما تقصيری نیست اما کودک از این نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توان است گفتن معلم گفت حال این است که می بینی چون از این نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمين گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بی نهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سير شدند جهت آن گفته می شود الحمدلله این نان و نعمت بنان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانکه خواهی به زور توان خوردن چون جماد است هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه به خلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمائی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید.

حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم رانیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که تو را از حال دون به حال عالى آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات. همچنانکه اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی، کرامات این باشد حق تعالى این چنين سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راه ها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و تو را آوردند و معین می بینی که آمدی همچنين تو را به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن، پیش عمر رضی الله عنه کاسۀ پر زهر آوردند بار مغانی گفت این چرا شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند از این پاره ای به او دهند مخفی بميرد و اگر دشمن باشد که به شمشير او را نتوان کشتن به پاره ای از این پنهان او را بکشند، گفت سخت نیکو چیزی آوردی به من دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشير به او نمي رسد و در عالم از او دشمن تر مرا کسی نیست گفتند که این همه حاجت نیست که به یکبار بخوری از این ذرۀه ای بس باشد این صد هزار کس را بس است، گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مَرده دشمن است و صد هزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را به یکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله به یکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حق است، عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود.

او را آن ایمان بود و زیادت بلکه ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عين الیقين بود و آن توقع داشت چنانکه آوازۀ شيری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شير یک ساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شير را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توان است رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شير و این شير را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلير رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی از او ترسان و هراسان باشد شير از وی خشم می گيرد بلکه بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که درحق من می برید چیزی که چنين است یک ساله راه قدم ها زدی اکنون نزدیک شير رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدم ها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شير سوی شير نهد و آن قدم عظیم نادر است جز کار خاصان و مقربّان نیست آن ایمان بجز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند. یار خوش چیزی است زیرا که یار از خیال یار قوّت می گيرد و می بالد و حیات می گيرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوّت میداد وغذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثير باشد که یار او را قوّت بخشد یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتّش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت ها است آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم ات و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنکه در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار به عکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به و او کهن نگردد منزهّ است از نوی و کهنه گی فرع های او متصف اند به کهنه گی و نویی و او (که) مُحدث اینها است از هر دو منزه است و ورای هر دوست مهندسی خانۀ در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین (باشد و صفه اش چندین) و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت از این خیال می زاید و فرع این خیال است آری اگر غيرمهندس (دردل) چنين صورت به خیال آورد و تصوّر کند آن را خیال گویند و عُرفاً مردم چنين کس را که بنّا نیست و علم آن ندارد گویندش که تو را خیال است.

فصل

از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنان است که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازم است جواب گفتن و جواب او آنچنان که حقّ است به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصلۀ او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچه فقير گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچه پیش او آن جواب است و سخن آن است و حق آن است آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست.

درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد. روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد. شب محتلم شد. پرسید که این طعام را از پیش که آوردی؟ گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام. این اثر لقمۀ او بود و همچنين درویش را احتراز می باید کردن و لقمۀ هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها و بر او ظاهر می شود همچنانکه در جامۀ پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامۀ سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی از او گردیده باشد اگر هزار گون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنين است درویش را لقمۀ ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن. در درویش لقمۀ آن کس اثر کند و اندیشه ای فاسد از تأثير آن لقمۀ بیگانه ظاهر شود همچنانکه از طعام آن دختر درویش محتلم شد ( والله اعلم)

فصل

اوراد طالبان و سالکان آن باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکّل شود ایشان را همچون رقیبی به حکم عادت مثلاً چون بامداد برخیزد آن ساعت به عبادت اولیتر که نفس ساکن تر است و صافی تر هر کس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازۀ نفس شریف او می کند و به جا می آرد وَ اِناّ لَنَحْنُ الصَّافوْنَ وَ اِنَّا لَنَحْنُ المُسَبِّحُوْنَ. صد هزار صف است هرچند که پاکتر می شود پیشترمی برند و هرچند کمتر می شود به صف پست ترمی برند که اَخرُّوْهُنَّ مِنْ حَیْثُ اَخَّرَهُّنَ الله. این قصهّ دراز است و از این دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصه را کوتاه کرد عمر خود را و جان خود را کوتاه کرد اِلّا مَنْ عَصَمَ اللهُ و امّا اوراد واصلان به قدر فهم می گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکۀ مطهر و آن خلق که لا یَعْلَمُهُمْ اِلَّا الله که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غيرت به زیارت ایشان بیایند وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُوْنَ فِیْ دِیْنِ اللّهِ وَ الْمَلَائِکَةُ یَدْخُلُوْنَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بَابٍ.

تو پهلوی ایشان نشسته ای و نبینی و از آن سخن ها و سلام ها و خنده ها نشنوی و این چه عجب می آید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنکه پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می گوید. آن حقایق هزار بار از این خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند و نشنود و آن حقایق را تا نميرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را می داند و عظمت ایشان را و آنچه در خدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده اند بی شمار توقف می کند تا نباید که در میان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانکه غلامان به در سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هریک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الّا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند به خدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تَخَلَّقُوْا بِاخْلَاق اللهّ حاصل شد کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَ بَصراً حاصل گشت و این مقامی است سخت عظیم. گفتن هم حیف است که عظمت آن به عين و ظ و میم و نی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عين و نه مخرج حرف عين ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود اِنَ الْمُلوُکَ اِذَا دَخَلِوْا قَرْیَةً اَفْسَدُوْهَا. شتری در خانۀ کوچک در آید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد.

                          گنج باشد بموضع ویران      سگ بود سگ بجای آبادان

 

و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال و اصلان را چه گوئیم الّا آنرا نهایت نیست این را نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوۀ پخته باز خام نگردد.

 

حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم والله دراز نمی کنم کوته می کنم.

خون میخورم و تو باده میپنداری       جان میبری و تو داده میپنداری

 

هرکه این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گيرد که فلان درخت نزدیک است.

 

فصل

قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ من اصحاب شیخ صدرالدیّن و قالوا لى کان عیسی هواللهّ کما نزعمون و نحن نعرف ان ذاک حق لیکن نکتم و ننکر قاصداً محافظةً للملة. قال مولانا رضی الله عنه کذب عدواّللهّ و حاشاللهّ هذا کلام من سکر من نبیذ الشیطان الضّال الذلّیل المذلّ المطرود من جناب الحق و کیف یجوزان یکون شخص ضعیفُ یهربُ من مکر الیهود من بقعة الى بقعة وصورته اقل من الذراّعين حافظاً لسبع السمّوات ثخاتة کلّ سمآءِ خمسمأیة عام و بين کلّ سمآء الي سماء خمسمائة عام ثخاتة کل ارض خمسمائة عام و بين کلّ ارض الى ارض خمسمایة عام و تحت العرش بحرٌ عمقهُ هکذا وللّه ملک ذاک البحر الى کعبه و اضعاف هذا کیف یعترف عقلک ان یکون مصرفها و مدبرّها اضعف الصور ثم قبل عیسی من کان خالق السموّات و الارض سبحانه عمّا یقول الظاّلمون قال المسیحی خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک. قال اذا کان روح عیسی هواللهّ فاین راحُ روحهُ و انمّا یروح الراّح الى اصله و خالقه و اذا کان الاصل هو و الخالق اَین یروحُ.

قال المسیحی نحن وجدناهکذا فاتخذناه ملةَّ قلت انت اذا وجدت و ورثت من ترکة ابیک ذهباً قلباً اَسود فاسداً ماتبدله بذهب صحیح المعیار صافیاً عن الغل و الغش بل تأخذ القلب و نقول وجدنا هذا اوبقیت من ابیک یداً شلآءِ و وجدت دوآءُ و طبیباً یصلح یدک الاشل ماتقبلُ و تقول وجدت یدّی هکذا اشلّ فلاارغب الى تبدیله اووجدت مآءٌ مالحاً فی ضیعة مات فیها ابوک و تربیت فیهاثم هدیت الى ضیعة اخری ماؤها عذبُ و نباتها حلوٌ و اهلها اصحّاء ماترغب الى النقل الیها و الشرب من المآء العذب یذهب عنک الامراض و العلل بل تقول انّا وجدنا تلک الضعیة و ماءَ ها المالح المورث للعلل فتمسک بما وجدنا حاشا لایفعل هذا و لایقول هذا من کان عاقلاً اوذا حس صحیح: ان الله تعالى اعطالک عقلاً علی حدة غيرعقل ابیک ونظراً علی حدة غير نظر ابیک و تمییز اعلی حدة فلم تعطلّ نظرک و عقلک و تتبع عقلاً یردیک ولایهدیک یوراش کان اَبوهُ اسکافاً فلما وصل الى حضرة السّلطان و علّم اداب الملوک و السّلاح داریة و اعطاهُ اعلی المناصب قطُ ما قال انّا وجدنا ابأنااساکفاً فلا نریدُ هذه المرتبة بل اعطنی ایهّا السلّطان دکاناً فی السوق اتعانی الاساکفیةّ بل الکلب مع کمال خسته اذا علم الصید و صار صیاداً للسلطان نسی ماوجد من ابیه و امه و هو السکون فی المتين و الخربات و الحرص علی الجیف بل یتبع خیل السلّطان و يتابع الصیّود و کذا البازُ اذا ادبه السلّطان قط لایقول اناّ وجدنا من ابائنا قفار الجبال و اکل المیتات فلا نلتفت الى طبل السلّطان ولاالى صیده فاذا کان عقل الحیوان یتشبث بما وَجَد اَحسن ممّاورث من ابویه فمن السمّج الفاحش ان یکون الانسان و الذی تفضلّ علی اهل الارض بالعقل و التمیز اقل من الحیوان نعوذ باللهّ من ذلک نعم یصحّ ان یقول ان رب عیسی علیه السلّام اعزّ عیسی و قربّه قمن خدمه فقد خدم الربّ و من اطاعه فقد اطاع الربّ فاذا بعث الله نبیاً افضل من عیسی اظهر علی یده ما اظهر علی ید عیسی و الزیادة یجب متابعة ذلک النبی للهّ تعالى لالعینه و لایعبد لعینه الّا الله ولا یُحبّ الّا الله و انّما یُحِب غيراللهّ للهّ تعالى و ان الى ربکّ المنتهی یعنی مُنتهی ان تُحبّ الشیء لغيره و تَطلبهُ لغيره حتّی بنتهی الى الله فتحيته لعینه.

 

                          کعبه را جامه کردن از هوس است         یاء بیتی حمال کعبه بس است

 

لیس التکحل فی العینين کالکحل کما ان خلاقة الثیابَ و رثاثتها یکتم لطف الغناء و الاحتشام فکذلک جودة الثیاب و حسن الکسوة تکتم سیماء الفقرآء و جمالهم و کمالهم اذا تخرقّ ثَوب الفقير انفتح قَلبه.

 

فصل

سری هست که به کلاه زرین آراسته شود و سری هست که به کلاه زرّین و تاج مرصّع جمال جعد او پوشیده شود

زیرا که جعد خوبان جذاب عشق است او تختگاه دل ها است تاج زرّین جماد است پوشندۀ آن معشوق فؤاد است انگشتری سلیمان (علیه السلّام) در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم به این شاهد هم سکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی بارمام از خرد کی کار من این بوده است بدانم مانع ها را این برگيرد پردها را این بسوزد اصل همۀ طاعت ها این است باقی فروع است چنانکه حلق گوسفند نبرّی دریاچۀ او دردمی چه منفعت کند سوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجا است وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرِیْنَ. هرچه در بازار دکانی است یا مشروبی و متاعی یا پیشۀ سررشتۀ هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشتۀ پنهان است تا آن چیز بایست نشود آن سر رشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هر ملتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزۀ و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ای است در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کُلُّ شَیْیءٍ اَحْصَیْناهُ فِي اِمَامٍ مُبِیْنٍ.

گفت فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز جواب از این رو که وقت تردد در مناظره اند قطعاً دو باشد که یک کس با خود مخالفت نکند و از این رو که لاینفک است بدی از نیکی زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی بی بدی محال است بیان آنکه نیکی ترک بدی است که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکوی ها است و اهرمن خالق بدی ها است و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست زیرا محبوب بی مکروه محال است زیرا که محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محال است شادی زوال غم است و زوال غم بی غم محال است پس یکی باشد لایتجزیّ.

گفتم تا چیزی فانی نشود فایدۀ او ظاهر نشود چنانکه سخن تا حروف او فانی نشود در نطق فایدۀ آن به مستمع نرسد، هرکه عارف را بد گوید آن نیک گفتن عارف است در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند عارف عدوّ آن صفت است پس بد گویندۀ آن صفت بد گویندۀ عدوّ عارف باشد و ستاینده عارف بود از آنکه عارف از چنين مذمومی می گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد وَ بِضِّدِهَا تَتَبَیَّنُ الاَشْیَاء پس به حقیقت عارف می داند. که او عدّو من نیست و نکوهندۀ من نیست که من مثل باغ خرمم و گرد من دیوار است و بر آن دیوار حدث ها است و خارها است. هرکه می گذر باغ را نمی بیند آن دیوار و آلایش را می بیند و بد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گيرد الّا این بد گفتن او را زیان کار است که او را با این دیوار می باید ساختن تا به باغ رسیدن پس به نکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات الله علیه گفت اَنَّا الضَّحُوْکُ الْقَتُوْل یعنی مرا عدوّی نیست تا در قهر او خشمگين باشد او جهت آن می کشد کافر را به یک نوع تا آن کافر خود را نکشد بصد لون لاجرم ضحوک باشد در این کشتن.

 

فصل

پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد و دزدان از او گریزان باشند این طُرفه افتاده است که دزدید طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگيرد و به دست آورد حق تعالى با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینک همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آن است که از خود تهی شده است و کلّی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالى می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دوی و فراق نگنجد.

وصل کلّی باشد و اتحّاد زیرا همه رنج ها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود چون نخواهی رنج

نماند مردان منقسم اند و ایشان را در این طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برساند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه به فعل نیاورند این مقدور بشر است امّا انک در اندرون دغدغۀ خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبۀ حق از او نبرد قُلْ جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ اُدْخُلْ یَامُؤْمِنُ فاِنَّ نُوْرَکَ اَطْفاءَ نَاری مؤمن چون تمام اور ا ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حق خواهی جذبۀ او باشد خواهی جذبۀ حق. آنچه می گویند بعد از مصطفی (صلیّ الله علیه و سلم) و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود، چرا نشود؟ شود. الّا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید اَلْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُوْرِاللهِّ چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند.

عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بيرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکير و وعظ و خطبه ایشان را آنچنان حالت نیکو نشده بود فایده ایی ایشان را حاصل شد و سرّهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنين نظر می کرد و چیزی نمی فرمود، چون خواست فرو آمدن فرمود که اِنَّ لَکُمْ اِمامٌ فَعَالٌ خَیْرٌ اِلَیْکُمْ مِنْ اِمَامٍ قَواّلٍ. راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقّت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد. پس آنچه فرمود عين صواب فرمود آمدیم که خود را فعاّل گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد به حج نرفت، صدقه نداد، ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورت ها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینک می فرماید مصطفی صلّی الله علیه و سلم اَصْحَابِیْ کَالنُّجُوْمِ بِاَیِّهِمِ اقْتَدَیْتُمْ اِهْتَدَیْتُمْ. اینک یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره سخن می گوید با وی؟ نی الّا به مجرد آن که در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل مي رسد همچنين ممکن است که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرّف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و تو را به منزل وصل رساند.

فَمَنْ شاءَ فَلْیَنْظُرْ اِلَیَّ فَمَنْطَریْ نَذیْرٌ اِلي مَنْ ظَنَّ اَنَّ الْهَوي سَهْلٌ. در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمّل محال نیست. مثلاً تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده. یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمّل کردن؟ ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی تو را تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکردۀ پس تحمّل مجاهدۀ عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اوّل مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بر ایشان کژ و راست کشف شد، راست را از کژ می دانند و می بینند.

باز در مجاهده ای عظیم اند زیرا این خلق را همه افعال کژ است و ایشان می بینند و تحمّل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الاّ حق تعالى ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمّل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژی هاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک از او دفع می کنند. همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلّم می نماید پیش معلّم آن همه کژ است و بد باوی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی. احسنت احسنت اِلّا این یک حرف را بد نبشتی چنين می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنين می باید نبشتن و باقی را تحسين می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسين قوّت می گيرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد.

ان شاء الله تعالى امیدواریم که امير را حق تعالى مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسّر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد از این خواست ها و تمناهای اوّل شرمش آید که چنين چیزی مرا در پیش بود به وجود چنين دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آنرا گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازۀ همت او باشد و اندازۀ قدر او باشد اما عطای حق اندازۀ قدر حقّ باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مَالَا عَیْنٌ رَأَتْ وَلَا اُذُنٌ سَمِعَتْ وَلَاخَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرٍ. هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بيرون آن همه باشد.

 

فصل

صفت یقين شیخ کامل است ظنّ های نیکوی راست مریدان او شد علی التفّاوت ظنّ و اغلب اغلب ظن و علی هذا همچنين هر ظنیّ که افزون تر است آن ظنّ او به یقين نزدیک تر و از انکار دورتر لَوْ وُزِنَ اِیَمَانُ اَبِيْ بَکْرٍ همه ظنون راست از یقين شير می خورند و می افزایند و آن شير خوردن و افزودن نشان آن تحصیل زیادتی ظنّ است به علم و عمل تا هر یکی یقين شود و در یقين فانی شوند به کلی زیرا چون یقين شوند ظن نماند و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقش های آن شیخ یقين اند و مریدانش دلیل بر آنکه این نقش ها متبدل می شوند دَوْراً بَعْدَدَوْرٍ وَ قَرْناً بَعْدَ قَرْنٍ و آن شیخ یقين و فرزندانش که ظنون راست اند قایم اند در عالم عَلی مِّرِ الْادْوَارِ وَ الْقُرُوْنِ مِنْ غَیْرَ تَبَدُّلٍ بازظنون غالط ضال منکر راندگان شیخ یقين اند که هر روز از او دورتر شوند و هر روز پس ترند زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظنّ بد را بیفزاید فِيْ قُلُوْبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً اکنون خواجگان خرما می خورند و اسيران خار می خورند قَالَ اللهُّ تَعَالى اَفَلَا یَنْظُرُوْنَ اِلَی الْاِبِلِ اِلَامَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَاوُلَئکَ یُبَدِّلُ اللهُّ سَیِّاتِهِم حَسَنَاتٍ هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن این ساعت قوّت شود در اصلاح ظنّ همچنانکه دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد آن همه طراری های دزدی که می ورزید این ساعت قوّت شد در احسان و عدل و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اوّل دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدی ها کرده است شیوۀ دزدان را می داند احوال دزدان از او پوشیده نماند و این چنين کس اگر شیخ شود کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان.

 

فصل

وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا فَکَیْفَ وَاَنْتُمْ حَاجَتِيْ اَتَجَّنبُ معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لا ینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و اُمهّ ملتصقٌ به و آن حاجت بند اوست که او را می کشد این سو و آن سو همچون مهار و محال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری او را کسی دیگر بند کرده باشد مثلاً او طالب صحّت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحّت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهندۀ خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشندۀ خود بود الّا آنکه نظر او بر مهار است از بهر آن بی عزّ و مقدار است اگر نظر او بر مهار کش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهار کش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده اند که او بی مهار پی مهار کننده نمي رود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُوْمِ در بینیش کنیم مهار و می کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی آید.

یَقُوْلُوْنَ هَلْ بَعْدَ الثَّمَانِیْنَ مَلْعَبٌ فَقُلْتُ وَهَلْ قَبْلَ الثَّمَانِیْنَ مَلْعَبٌ حق تعالى صبوتی بخشد پيران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی م یآرد و برمی جه اند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان چون این پير جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید.

لَقَدْ جَلَّ خَطْبُ الشَّیْب اِنْ کَانَ کُلَمَّا بَدَتْ شَیْبَةٌ یَعْدُوْ مِنَ اللَّهْو مَرْکَبٌ پس جلالت پيری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پيری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که بهر ریختن دندانی خندۀ بهار حق کم شود و بهر سپیدی موئی سرسبزی فضل حق یاوه شود و بهر گریه باران خزانی باغ حقایق منغصّ شود تَعَالَی اللّهُ عَمَّا یَقُوْلُ الظَّالِمُوْنَ.

 

فصل

دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغيرة ینظر من الدرّج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال. التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثيرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الى حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا وجوهرا و دراّ ویاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شئت واقفز الى ایّ جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصوّر من دقائق الشهابیة و غيره واشرب فی قلبه وهویرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لانّ للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات ولایلیق ادراک هذا. الصیدّ بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الاّ باختیاره انت قعدت مرصاداً لاجل الصیّد الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض الله واسعة ولا یحیطون بشیء من علمه الّا بماشاء ثم تلک الرقائق لمّا وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقائق بل فسدت به سبب الاتصّال بک کما ان کل فاسد اوصالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ماهو بل یصير شیئاً آخر متدثرا متزملّا بالعنایات و الکرامات الاتری الى العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیّة العصا و کذا اسطوانة الحناّنة و القضیب فی یدالرسّول والدّعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتّها بل صارت شیئا اَخر غير ما کانت فکذا الرقائق و الدعّوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان.

کعبه باطاعتت خراباتست

تا تو را بود با تو در ذاتست

الکافر بأکل فی سبعة امعاء و ذلک الجحش الذی اختاره الفراّش الجاهل یأکل فی سبعين معاءً و لواکل فی معاواحد لکان آکلا فی سبعين معاء لانّ کل شییء من. المبغوض مبغوض کما ان کل شیء من المحبوب محبوب و لو کان الفراّش هنهنا لدخلت علیه و نصحته ولااخرج من عنده حتی یطرده ویبعده لانه مفسد لدینه و قلبه و روحه و عقله ویالیت کان یحمله علی الفسادات غير هذا مثل شرب الخمر و القیان کان یصلح ذلک اذااتصّلت بعنایات صاحب العنایة لکنهّ ملأ البیت من السجادات لیت یلفّ فیها و یحرق حتیّ یتخّلصّ الفراّش منه و من شرهّ لانّه یفسد اعتقاده عن صاحب العنایة و یهمزه قداّمه و هو یسکت و یهلک نفسه و قد اصطاده بالتسبیحات والاوراد و المصلیّات لعل یوما یفتح الله عين الفراّش و یری ماخسره و بعده عن رحمة صاحب العنایة فیضرب عنقه بیده و یقول اهلکتنی حتّی اجتمع علی اوزاری و صور افعالى کما رأوا فی المکاشفات قبایح اعمالى و العقاید الفاسدة الطاغیة خلف ظهری فی زاویة البیت مجموعة و انا اکتمها من صاحب العنایة بنفسی و اجعلها خلف ظهری و هو یطلّع علی ما اخفیه عنه و یقول ایش تخفی فوالّذی نفسی بیده لودعوت تلک الصور الخبیثة یتقدموا الى واحد واحد رأی العين و یکشف نفسها و یخبر عن حالها و عمایکتم فیها خلصّ الله المظلومين من مثل هولاء القاطعين الصّادیّن عن سبیل الله بطریق التعبّد الملوک یلعبون بالصولجان فی المیدان ليری اهل المدینة الذین هم لایقدرون ان یحضروا الملحمة و القتال تمثالا لمبارزة المبارزین و قطعرؤس الاعداء ودحرجتها تدحرج الاکرة فی المیدان و طرادهم و کرهّم و فرهّم فهذااللعب فی المیدان کالاسطرلاب للجدّ الذی هو فی القتال و کذلک الصلوة و السماع لاهل الله اراءة للناظرین ما یفعلون فی السّر من موافقة لاوامراللهّ ونواهیه المختصةّ بهم و المغنی فی السمّاع کالامام فی الصلّوة والقوم یتعبونه ان غنیّ ثقیلا رقصوا ثقیلا و ان غنیّ خفیفا رقصوا خفیفا تمثالالمتابعتهم فی الباطن لمنادی الامر و النهّی.




فصل

مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان چنين شرح که می فرماید وَلَاتُطِع کُلَّ حَلَّافٍ غماّز. خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنين است با تو هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیْمٍ مَناّعٍ لِلْخَیْرِ الّا قرآن عجب جادو است غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنانکه فهم می کند و هیچ خبر ندارد باز می رباید خَتَمَ اللهُّ عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند الله لطیف و قهرش لطیف و قفلش لطیف اما نه چون قفل گشایش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فرو سکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهم می کنید که آن جهت روپوش است کشندۀ من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشير که پیش آید جهت دفع چشم اغیار است تا چشم های نحس بیگانه ای جُنب ادراک این مقتل نکند.

 

فصل

صورت فرع عشق آمد که بی عشق این صورت را قدر نبود فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن پس الله را صورت نگویند چون صورت فرع باشد او را فرع نتوان گفتن گفت که عشق نیز بی صورت متصوّر نیست و منعقد نیست پس فرع صورت باشد گوییم چرا عشق متصوّر نیست بی صورت بلکه انگیزندۀ صورت است صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود هم ممثّل هم محقق اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل کَحَرَکَةِ اِلْاصْبَعِ مَعَ حَرَکَةِ الْخَاتَمِ تا عشق خانه نبود هیچ مهندس صورت و تصوّر خانه نکند و همچنين گندم سالى به نرخ زر است و سالى به نرخ خاک و صورت گندم همان است پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد و همچنين آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد هیچ آن هنر را نیاموزند و نورزند گویند که عشق آخر افتقار است و احتیاج است به چیزی پس احتیاج اصل باشد و محتاجٌ الیه فرع گفتم آخر این سخن که می گویی از حاجت می گویی آخر این سخن از حاجت تو هست شد که چون میل این سخن داشتی این سخن زاییده شد پس احتیاج مقدم بود و این سخن از او زایید پس بی او احتیاج را وجود بود پس عشق و احتیاج فرع او نباشد گفت آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود پس مقصود فرع چون باشد گفتم دائماً فرع مقصود باشد که مقصود از بیخ درخت فرع درخت است.



فصل

فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغ است پیش نخواهد رفتن اما در وهم این جماعت چیزی نشست، این وهم و باطن آدمی همچو دهلیز است اوّل در دهلیز آیند آنگه در خانه روند این همه زاییدند و خانه را معمور دیدند اگر ایشان بگویند که این خانه قدیم است بر ما حجّت نشود چون ما دیده ایم که این خانه حادث است همچنانکه آن جانوران که از در و دیوار این خانه رسته اند و جز این خانه چیزی نمی دانند و نمی بینند، خلقان اند که از این خانۀ دنیا رسته اند در ایشان جوهری نیست منبتشان از اینجاست هم در اینجا فرو روند اگر ایشان عالم را قدیم گویند برانبیا و اولیا که ایشان را وجود بوده است پیش از عالم به صد هزار هزار هزار سال چه جای سال و چه جای عدد که آن را نه حد است و نه عدد حجّت نباشد که ایشان حدوث عالم را دیده اند همچنانکه تو حدوث این خانه را و بعد از آن آن فلسفیک به سنّی می گوید که حدوث عالم به چه دانستی ای خر تو قِدَم عالم را به چه دانستی. آخر گفتن تو که عالم قدی امست معنی اش این است که حادث نیست و این گواهی بر نفی باشد آخر گواهی بر اثبات آسان تر باشد از آنکه گواهی بر نفی زیرا که گواهی بر نفی معنی اش آن است که این مرد فلان کار را نکرده است و اطلّاع بر این مشکل است می باید که این شخص از اوّل عمر تا آخر ملازم آن شخص بوده باشد شب و روز در خواب و بیداری که بگوید البتّه این کار را نکرده است هم حقیقت نشود شاید که این را خوابی برده باشد یا آن شخص به حاجت خانه رفته باشد که این را ممکن نبوده باشد ملازم او بودن سبب این گواهی بر نفی روا نیست زیرا که مقدور نیست اما گواهی بر اثبات مقدور است و آسان زیرا که می گوید لحظۀ با او بودم چنين گفت و چنين کرد لاجرم این گواهی مقبول است زیرا که مقدور آدمی است اکنون ای سگ اینک به حدوثِ گواهی می دهد آسانتر است از آنچه تو به قدم عالم گواهی می دهی زیرا که حاصل گواهی ات این است که حادث نیست، پس گواهی بر نفی داده باشی پس چو هر دو را دلیلی نیست و ندیده ایت که عالم حادث است یا قدیم تو او را می گویی به چه دانستی که حادث است او نیز می گوید ای قلتبان تو به چه دانستی که قدیم است آخر دعوی تو مشکل تر است و محال تر.

 

فصل

مصطفی صلی الله علیه و سلم با اصحاب نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متفّق اید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی بر او فرو می آید بر هر کسی فرو نمی آید و آن کس را علامت ها و نشان ها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همۀ اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشان ها را دیدیت روی به وی آرید و او را قوی گيرید تا دست گير شما باشد ایشان همه محجوج می شدند و بیش سخن شان نمی ماند دست به شمشير می زدند و نیز می آمدند و صحابه را می رنجانیدند و می زدند و استخفاف ها می کردند. مصطفی صلّی الله علیه و سلم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند به غلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین راخواهد ظاهر کردن و صحابه مدتّ ها نماز پنهان می کردند و نام مصطفی را ( صلی الله علیه و سلم)  پنهان می گفتند تا بعد مدّتی وحی آمد که شما نیز شمشير بکشید و جنگ کنید. مصطفی را (علیه السلّام) که اُمّی می گویند از آن رو نمی گویند که بر خط  و علوم قادر نبود یعنی از این رو امیّ اش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که بر وی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه از او می آموزند، عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کلّ را نباشد، عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینکِ مردم تصنیف ها کرده اند و هندسه ها و بنیادهای نو نهاده اند تصنیف نو نیست، جنس آن را دیده اند بر آنجا زیادت می کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کلّ باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است به تعلیم عقل کلّ معلّم است محتاج نیست وهمچنين جمله پی شها را چون باز کاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلّ اند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند. غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد.

او از او بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنين جملۀ حرفت ها هرکه را عقل جزوی است محتاج است به تعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را به عقل کلّ متّصل کرده اند و یکی شده است مثلاً دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابل اند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می آموزد دست ازدل و عقل گرفتن می آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد امّا اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم به نسبت به عقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف ااند و این کثیف به آن لطیف قایم است و اگر لطفی و تازگی دارد از او دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنين عقول جزوی نیز به نسبت با عقل کلّ آلت است تعلیم از او کند و از او فایده گيرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کلّ.

می گفت که ما را به همت یاد دار اصل همّت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همّت در عالم ارواح بود. پیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی مصلحتی آوردند، این محال باشد پس سخن در کار است و پر فایده. دانۀ قیسی را اگر مغزش را تنها در زمين بکاری چیزی نروید چون با پوست به هم بکاری بروید پس دانستم که صورت نیز در کار است نماز نیز در باطن است لاصَلوةَ اِلَّا بِحُضُوْرِ الْقَلْبِ امّا لابدسّت که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر آنگه بهره مند شوی و به مقصود رسی هُمْ عَلَی صَلاتِهِم دَائِمُوْنَ این نماز روح است نماز صورت موقّت است، آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریا است آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکی است محدود باشد و مقدرّ پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست اما به صورت آن رکوع و سجود ظاهر می باید کردن زیرا معنی را به صورت اتصّالى هست تا هردو به هم نباشند فایده ندهند اینک می گویی صورت فرع معنی است و صورت رعیت است و دل پادشاه آخر این اسمای اضافیات است چون می گویی که این فرع آن است تا فرع نباشد نام اصلیت بر او کی نشیند پس او اصل از این فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون رب گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید.

 

فصل

حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنکه به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحّاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی به جدّ بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد، نبرد عشق را جز عشق دیگر مَنْ اَرَادَ اَنْ یَجْلِسَ مَعَ اللّهِ تَعالى فَلْیَجْلِسْ مَعَ اَهْلِ التَّصوُّفِ این علم ها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است که اِنَّمَا الدُّنْیا لَعِبٌ اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوس های دنیا باد ست و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشم ها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد، اما اکنون اگرچه خاک است بهر سخنی که می شنود می گرید اشکش چون آب روان است تَرَی اَعْیُنَهُمْ تَفِیْضُ مِنَ الدَمْعِ اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرو می آید کار به عکس خواهد بودن. لاشک چون خاک آب یافت بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهست که در او به جمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته در این راه به تو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملک ها و تسخير خلق و تفوق براقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچه بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه به تو رسد هیچکس در این راه نرفت که شکایت کرد بخلاف راههای دگر هرکه در آن راه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانکه دل او خنک گردد و قرار گيرد زیرا هر راهی را اسبابی است و طریقی است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود اِلّا از راه اسباب و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالى تو را ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچه اول تمنا می کردی و می خواستی خجل گردی که آوه من بوجود چنين چیزی چنان چیز حقير چون می طلبیدم.

اما حق تعالى گوید اگر تو از آن منزه شدی و نمی خواهی و بیزاری اما آن وقت در خاطر تو آن گذشته بود برای ما ترک کردی کرم ما بی نهایت است البته آن نیز میسر تو گردانم چنانکه مصطفی صلّی الله علیه و سلم پیش از وصول و شهرت، فصاحت و بلاغت عرب را می دید تمنا می برد که مرا نیز این چنين فصاحت و بلاغت بودی چون او را عالم غیب کشف گشت و مست حق شد به کلی آن طلب و آن تمنا بر دل او سرد شد، حق تعالى فرمود که آن فصاحت و بلاغت که می طلبیدی به تو دادم، گفت یا رب مرا به چه کار آید آن و فارغم و نخواهم، حق تعالى فرمود غم مخور آن نیز باشد و فراغت قایم باشد و هیچ تو را زیان ندارد، حق تعالى او را سخنی داد که جمله عالم از زمان او تا بدین عهد در شرح آن چندین مجلدّها ساختند و می سازند وهنوز از ادراک آن قاصرند و فرمود حق تعالى که نام تو را صحابه از ضعف و بیم سر و حسودان در گوش پنهان می گفتند بزرگی تو را به حدّی نشر کنم که بر منارهای بلند در اقالیم عالم پنج وقت بانگ زنند به آوازهای بلند و الحان لطیف در مشرق و مغرب مشهور شود، اکنون هرکه  در این راه خود را درباخت همه مقصودهای دینی و دنیاوی او را میسّر گشت و کس از این راه شکایت نکرد. سخن ما همه نقد است و سخن های دیگران نقل است و این نقل فرع نقد است، نقد همچون پای آدمی است و نقد همچنان است که قالب چوبين به شکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبين را از این قدم اصلی دزدیده اند و اندازۀ آن از این گرفته اند.

اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی پس بعضی سخن ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می مانند ممیّزی می باید که نقد را از نقل بشناسد و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است، نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوب ها و رسن های ساحران مار شدند آنکه تمییز نداشت همه را یک لون دید و فرق نکرد و آنکه تمییز داشت سحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد به واسطۀ تمییز، پس دانستیم که ایمان تمییز است آخر این فقه اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرّف خلق آمیخته شد آن لطف نماند و این ساعت چه ماند ه بلطافت وحی چنانکه این آب که در ثروت روان است سوی شهر آنجا که سرچشمه است بنگر که چه صاف و لطیف است و چون در شهر درآید و از باغ ها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد چندین خلق دست و رو و پا او اعضا و جام ها و قالي ها و بول های محلّه ها و نجاست ها از آن اسب و استر در او ریخته و با او آمیخته گردد. چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری.

اگرچه همان است گل کند خاک را و تشنه را سيراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که دریابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ مُمَیِّزٌ فَطِنٌ عَاقِلٌ. پير عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز (خام) و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پير است اینجا سنّ معتبر نیست مَاءٍ غَیْرِ آسِنٍ میباید ماء غير آسن آن باشد که جمله پلیدی های عالم را پاک کند و در او هیچ اثر نکند همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گنده نگردد و آن آب حیات است.

یکی در نماز نعره زد و بگریست نماز او باطل شود یا نی، جواب این به تفصیل است اگر آن گریه از آنرو بود که او را عالمی دیگر نمودند بيرون محسوسات اکنون آن را آخر آب دیده می گویند تا چه دید چون چنين چیزی دیده باشد که جنس نماز باشد و مکملّ نماز باشد مقصود از نماز آن است نمازش درست و کاملتر باشد و اگر به عکس این دید برای دنیا گریست یا دشمنی بر او غالب شد از کين او گریه اش آمد یا حسد برد بر شخصی که او را چندین اسباب هست و مرا نیست نمازش ابتر و ناقص و باطل باشد، پس دانستیم که ایمان تمییز است که فرق کند میان حق و باطل و میان نقد و نقل هرکه را تمییز نیست این سخن پیش او ضایع است همچنانکه دو شخص شهری عاقل و کافی بروند از روی شفقت برای نفع روستائی گواهی بدهند، امّا روستائی از روی جهل چیزی بگوید مخالف هر دو که آن گواهی هیچ نتیجه ای ندهد و سعی ایشان ضایع گردد و از این روی می گویند که روستایی گواه با خود دارد الاّ چون حالت سکر مستولى گردد مست به آن نمی نگرد که اینجا ممیزی هست یا نی مستحق این سخن و اهل این هست یا نی از گزاف فرو مي ریزد همچنانکه زنی را که پستان هاش قوی پر شود و درد کند سگ بچگان محله را جمع کند و شير را بریشان می ریزد، اکنون این سخن به دست ناممیز افتاد همچنان باشد که درّ ثمين به دست کودکی دادی که قدر آن نمی داند چون از آن سوتر رود سیبی به دست او نهند و آن درّ را از او بستانند چون تمییز ندارد پس تمییز به معنی عظیم است.

ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد. چون پیش مدرسّش برد گفت هَذا فِقْهُ اَبِیْ حَنِیْفَة گفت اَنَا اُرِیْدُ فِقْهَ اللهِّ چون بر نحوی اش بُرد گفت هَذا نَحْوُ اللهِّ گفت هَذا نَحْوُ سِیْبَوَیْهِ گفت مَااُرِیْدُ همچنين هرجاش که می بُرد چنين گفت پدر از او عاجز شد او را بگذاشت بعد از آن در این طلب به بغداد آمد. حالى که جُنِید را بدید نعره ای بزد گفت هَذا فِقْهُ اللهِّ و چون باشد که برّه مادر خود را نشناسد چون رضیع آن لِبان است و او از عقل و تمیز زاده است صورت را رها کن.

شیخی بود مریدان را استاده رها کردی دست بسته در خدمت، گفتند ای شیخ این جماعت را چرا نمی نشانی که این رسم درویشان نیست این عادت اُمرا و ملوک است، گفت نی خمش کنید من می خواهم که ایشان این طریق را معظم دارند تا برخوردار شوند اگرچه تعظیم در دل است ولکن اَلظَّاهِرُ عِنْوانُ الْباطِنِ معنی عنوان چیست یعنی که از عنوان نامه بدانند که در اینجا چه باب ها است و چه فصل ها از تعظیم ظاهر و سر نهادن و به پا ایستادن معلوم شود که در باطن چه تعظیم ها دارند و چگونه تعظیم می کنند حق را و اگر در ظاهر تعظیم ننمایند معلوم گردد که باطن بی باک است و مردان حق را معظم نمی دارد.

فصل

سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی یکی را پنج بار تلقين می کنند سخن را فهم نمی کند و ضبط نمی کند بعد از مرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سوال های آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال نا آموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی این رد و قبول و بحث باطن تو را هیچ کس می شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی، این آمدن تو به زیارت عين سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمائید و آنچه نموده اید روشنتر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت جواب آن سوال های پنهانی شما است چون از اینجا به خدمت پادشاه باز روی آن سؤال ست با پادشاه و جواب است و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤال است که چون می ایستید و چون می خورید و چون می نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می آید و با خود برنمی آید که جواب راست گوید چنانکه کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است زر جواب می گوید که اینم خالصم یا آمیخته ام.

 

                        بوته خود گویدت چو پالودی     که زری یا مس زراندودی

 

گرسنگی سؤال است از طبیعت که در خانۀ تن خللی هست،.خشت بده گل بده. خوردن جواب است که بگير ناخوردن جواب است که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب می آید نبض می گيرد آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است. نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمين انداختن سؤال است که مرا فلان می باید درخت رستن جواب است بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با آنکه دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جواب است اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ تَرْکَ الْجَوَاب جَوَابٌ. پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردمّ بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وَجَوابُ الْاَحْمَقِ سُکُوْتٌ ناروییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است و هرچه او را پیش می آید از غم و شادی جوابست اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بران سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فَلَوْلَااِدْجَاءَهُمْ بَأْسنا تَضَرَّعُواْ وَلِکنْ فَسَتْ قُلوْبُهُمْ یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زَیَّنَ لَهُمْ الشَّیْطَانُ مَاکَانُوا یَعْمَلُوْنَ یعنی سؤال خود را جواب می دیدند می گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک تر دود آن کمتر گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا به وی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه بر گلستان.

گفت مادر را چرا کشتی، گفت چیزی دیدم لایق نبود. گفت آن بیگانه را می بایست کشتن، گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچه تو را پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کُلُّ مِنْ عِنْدِالله گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم مِن عندالله چنانکه آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می ریخت و می خورد خداوند باغ مطالبه می کرد گفت از خدا نمی ترسی؟ گفت چرا ترسم درخت از آن خدا ومن بندۀ خدا می خورد از مال خدا گفت بایست تا جوابت بگویم. رسن بیارید و او را بر این درخت بندید و می زنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم که تو بندۀ خدایی و این چوب خدا را می زنم بر بندۀ خدا حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است هرچه گویی از خير و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقين دان که بانگ خر کرده باشی.

 

                      بانگ خوش دار چون بکوه آیی    کوه را بانگ خر چه فرمایی     

 

 خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا.

 

فصل

ما همچون کاسه ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است گفت این عام است الاّ بعضی می دانند که بر سر آب اند و بعضی نمی دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ اِصْبَعَیْنِ (مِنْ اَصَابِعِ الرَّحْمنِ) راست نبودی و نیز فرمود اَلرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ ونتوان گفتن که این عام است همگی علم ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خَلَقَ الْسَّموَاتِ وَالْاَرْضَ تخصیص آسمان و زمين چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی ادبی باشد چنانکه یَاخَالِقَ السِّرْقِیْنِ وَالضِّراطِ وَالفِسَا الّا یَا خَالِقَ السّمواتِ وَیَاخَالقَ الْعُقُولِ پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند حاصل کاسه بر سر آب می رود و آب او را بر وجهی می برد که همۀ کاسه ها نظاره گر آن کاسه می شوند و کاسه را بر سر آب می برد بر وجهی که همۀ کاسه ها از وی می گریزند طبعاً و ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانائی گریز و دریشان این می نهد که اَللهُّّمَ زِدْنَا مِنْهُ بَعْداً و به آن اول اَللهُّمَّ زِدْنَا مِنْهُ قُرْباً اکنون این کس که عام می بیند می گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی ست او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی تو را پروای آن صفت عام نبودی چنانکه معشوق کسی با همه سرگین ها و خفربق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز اند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غيرها مِنَ الاَوْصافِ العامَّة هرگز در او این نگنجد و هرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گيرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظارۀ حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظرهای ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غير اهلش ظلم باشد اِلاّ به اهلش. لَاتُعْطَوا الْحِکْمَةَ غَیْرَ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوها وَلَاتَمْنَغُوهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهُمْ این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی شکفد به پائیز که این مناظره باشد یعنی به پائیز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پائیز اگر نظر آفتاب عمل یافت بيرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پائیز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من (شاخ) خشکم و نامردم هرچه خواهی بگو.

 

             ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای        با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام

تو که بهاءالدّینی اگر کم پيرزنی که دندانه ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله و الله که مرد نیستم و آنچه حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت توی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خندۀ تو را ببینم می گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچه گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و ازمن دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنين نبودی نفرمودی اِنَّ اِبرَاهِیمَ لَآوْاهٌ حَلِیْمٌ و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می گویی از بهر آن می گویی که ذوق بیاید.

پس اگر برندۀ ذوق است برندۀ ذوق را مباشرت می کنی تا ذوق بیاید و این نظير آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد در این خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبّه او صاحب علم باشد و او را بیداری باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گيرد چون او را از حالى بلند آواز دادند اما اگر به عکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد چون بیدار کنندۀ او اسفل است لابد او را نظر اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود.

 

فصل

این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیل اند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علم هاشان همه جان گيرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد درآن عالم گفت است بی حرف و سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن « علیه السلام » صوت که وَکَلَّمَ الله مُوْسی تَکْلِیْماً. حق تعالى با موسی نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالى و تقدس او منزه است از لب و دهان و کام پس انبیا را درعالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن اما انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می آید و طفل می شوند برای این طفلان که بُعِثْتُ مُعَلِّماً اکنون اگرچه این جماعت که در حرف وصوت مانده اند باحوال او نرسد اما از او قوّت گيرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند همچنانکه طفل اگرچه مادر را (نمی داند و) نمی شناسد به تفصیل اما به وی می آرامد و قوّت می گيرد و همچنانکه میوه بر شاخ می آرامد و شيرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند اما ایشان از او قوّت گيرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان و به زیارت میروند و می گویند باشد که این آن باشد.

راست است چنين چیزی هست اما محلّ را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کُلُّ جَوْزٍ مُدَوَّرٌوَلَیْسَ کُلُّ مُدَوِّرٍ جَوْز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن درگفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوّت گيرد و پرورده شود و در این دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظۀ به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیبان می گویند که هرچه مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوّت دهد و خون او را صافی گرداند.

اما وقتی که بی علتّش خوش آید تقدیرا اگر گل خوری را گل خوش می آید آن را نگوییم مصلح مزاج است اگرچه خوشش می آید و همچنين صفرایی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است خوشی آن است که اول پیش از علت وی را خوش می آید مثلاً دست یکی را بریده اند یا شکسته اند و آویخته است کژ شده جراّح آن را راست می کند و بر جای اوّل می نشاند او را آن خوش نمی آید و دردش می کند آنچنان کژش خوش می آید جراّح می گوید تو را اوّل آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغين است این را اعتبار نباشد همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه اگر ایشان به واسطۀ اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می آید نبی و ولى که طبیباند می گویند که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است تو را خوش چیزی دیگر می آید آن را فراموش کردۀ خوشی مزاج اصلی صحیح تو آن است که اوّل خوش می آمد این علت تو را خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی عارف پیش نحوی نشسته بود، نحوی گفت سخن بيرون از این سه نیست یا اسم باشد یا فعل یا حرف، عارف جامه بدرید که واویلتا بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به اومید آنکه بيرون از این سخنی دیگر هست مجاهده ها کرده ام تو امید مرا ضایع کردی هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الاّ نحوی را به این طریق تنبیه می کرد. آورده اند که حسن و حسين رضی الله عنهما شخصی را دیدند در حالت طفلی که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروعا ست هر دو پیش او وضو ساختند، گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروعا ست و راست است و نیکو است وضوی من مسکين کژ بوده است. چندانک مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشۀ او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غير شير و دایه نمی داند و چون بزرگ تر شد مهمانان اندیشه ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غيره خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت ها سازد پرده های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانۀ او نگنجد وآن پردها لایق این در نباشد آن چنان حشم بی حد را مقام بی حد می آید و آن پردها را چون در آویزند همه روشنایی ها دهد و حجاب ها بردارد و پنهان ها آشکار گردد به خلاف پردهه ای این عالم که حجاب می افزاید این پرده به عکس آن پرده ها است.

اِنِّی لَاَشْکُوْ خُطُوْباً لااُعَینُّهَا کَالشَّمْعِ یَبْکی وَلَایُدْری اَعَبْرَتُهُ لِیَجْهَلَ النّاسُ عَنْ عُذْريْ وَعَنْ عَذَلِی مِنْ صُحْبةِّ النّارِ اَمْ مِنْ فُرْقَةِ العَسَلِ شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسير قضا اند و قضا اسير شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد. گفت صفحۀ از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و تو را نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی تو را ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم مرا خدا دیر است که از شما پاک و فارغ کرده است از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید الاّ اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود به خلاف طایفۀ دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنۀ ایشان شوند و مشوش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنۀ ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل بر او بندند بعد از او از او بهتر بینند آن بر دل ایشان سرد شود فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که در او شاهدان بی حد اند و آن خوارزم فقرست که در او خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدن اد که به هرکه فرو آیی و قرار گيری دیگری رو نماید که آن اوّل را فراموش کنی الى مالانهایه پس بر نفس فقر عاشق شویم که در او چنين شاهدان اند.

 

فصل

سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة و یعشق مرآة صفاته وفوایده وهولایعرف حقیقة وجهه و انما یحسب البرقع و جهاومرآة البرقع مرآة وجهه انت اکشف وجهک حتی تجدنی مرآة لوجهک و تبت عندک انی مرآة قوله تحقق عندی ان الانبیاء و الاولیاء علی ظن باطل ماثم شیئی سوی الدعوی قال اتقول هذا جزافاام تری وتقول ان کنت تری و تقول فقد تحققت الرؤیة فی الوجود وهو اعزاّلاشیاء فی الوجودو اشرفها و تصدیق الانبیاء لانهم ماادعوا الّا الرؤیة و انت اقررت به ثم الرؤیة لایظهره الّا بالمرئی لان الرؤیة من الافعال المتعدیّة لابد للرؤیة من مرئی وراء فاما المرئی مطلوب و الرائی طالب او علی العکس فقد ثبت بانکارک الطالب و المطلوب و الرؤیة فی الوجود فیکون الالوهیة و العبودیة قضیة فی نفیها اثباتها و کانت واجبة الثبوت البتة قیل اولئک الجماعة مریدون لذلک المغفل و یعظمونه قلت لایکون ذلک الشیخ المغفل ادنی من الحجر و الوثن و لعبادها تعظیم و تفخیم و رجاء و شوق و سؤال و حاجات و بکاء ما عند الحجر شیئی من هذا ولاخبر ولاحس من هذا فاللهّ تعالى جعلها سببا لهذا الصدق فیهم و ماعندها خبر. ذلک الفقیه کان یضرب صبّیا فقیل له لایش تضربه و ما ذنبه قال انتم ما تعرفون هذا ولدالزنافاعل ضایع قال ایش یعمل ایش جنی قال یهرب وقت الانزال یعنی عندالتخمیش یهرب خیاله فیبطل علی الانزال و لاشک ان عشقه کان مع خیاله و ما کان للصبی خبر منذلک فکذلک عشق هولاء مع خیال هذا الشیخ البطال و هو غافل عن هجرهم و وصلهم و حالهم و لکن و ان کان العشق مع الخیال الغالط المخطی موجب للوجد لایکون مثل المعاشقة مع معشوق حقیقی خبير بصير بحال عاشقه کالذی یعانق فی ظلمة اسطوانة علی حسبان انّه معشوق ویبکی و یشکو لایکون فی اللذاذة شبیها به من یعانق حبیبه الحی الخبير.

 

فصل

هر کسی چون عزم جایی و سفری می کند او را اندیشۀ معقول روی می نماید اگر آنجا روم مصلحت ها و کارهای بسیار میسر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبيرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبير و اختيار خود اعتماد می کند.

 

                           تدبير کند بنده و تقدیر نداند       تدبير به تقدیر خداوند نماند

 

و مثال این چنين باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهر غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد نه کس او را می شناسد و نه او کس را سرگردان می گردد این مرد پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم و دست بر دست می زند و لب می خاید چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم، معلومش گردد آن غصه و تأسف و حسرت خوردن بی فایده بود پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقاً در چنان شهری بیند و غم و غصّه و حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیندیشد و یادش نیاید که من در بیداری از آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بی فایده. اکنون همچنين است خلقان صدهزار بار دیده اند که عزم و تدبير ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان پیش نرفت الّا حق تعالى نسیانی بر ایشان می گمارد آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند اِنَّ اللهَّ یَحُوْلُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ.

در وقت پادشاهی به شکار رفته بود در پی آهوی تاخت تا چندان که از لشکر « رحمة الله علیه » ابراهیم ادهم به کلی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی او هنوز می تاخت، در آن بیابان چون از حدّ گذشت آهو به سخن درآمد و روی بازپس کرد که مَا خُلِقْتَ لِهذا تو را برای این نیافریده اند و ازعدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی خود مرا صید کرده گير تا چه شود ابراهیم چون این را بشنید نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت، هیچکس در آن صحرا نبود غير شبانی به او لابه کرد و جامه های پادشاهانه مرصع به جواهر و صلاح و اسب خود را گفت از من بستان و آن نمد خود را به من ده و با هیچکس مگوی و کس را از احوال من نشان مده، آن نمد در پوشید وراه گرفت اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود، او خواست که آهو را صید کند حق تعالى او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او.

عمر رضی الله عنه پیش از اسلام به خانۀ خواهر خویشتن درآمد، خواهرش قرآن می خواند طه مَااَنْزَلْنَا به آواز بلند، چون برادر را دید پنهان کرد و خاموش شد عمر شمشير برهنه کرد و گفت البتّه بگو که چه می خواندی و چرا پنهان کردی و الّا گردنت را همين لحظه به شمشير ببرّم هیچ امان نیست، خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می دانست از بیم جان مقر شد گفت از این کلام می خواندم که حق تعالى در این زمان به محمّد صلّی الله علیه و سلم فرستاد گفت بخوان تا بشنوم سوره طه را فرو خواند عمر عظیم خشمگين شد و غضبش صد چندان شد گفت اکنون اگر تو را بکشم این ساعت زبون کشی باشد. اول بروم سر او را ببرّم آنگاه به کار تو پردازم، همچنان از غایت غضب با شمشير برهنه روی به مسجد مصطفی نهاد، در راه چون صنا دید قریش او را دیدند گفتند هان عمر قصد محمّد دارد و البتّه اگر کاری خواهد آمدن از این بیاید زیرا عمر عظیم باقوت و رجولیت بود و به هر لشکری که روی نهادی البتّه غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا به حدّی که مصطفی صلّی الله علیه و سلم می فرمود همیشه که خداوندا دین مرا به عمر نصرت ده یا به ابوجهل زیرا آن دو در عهد خود به قوت و رجولیت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت همیشه عمر می گریستی و می گفتی یا رسول الله وای بر من اگر بوجهل را مقدم می داشتی و می گفتی که خداوندا دین مرا به ابوجهل نصرت ده یا به عمر. حال من چه بودی و در ضلالت می ماندمی، فی الجمله در راه با شمشير برهنه صلیّ » نهاد در آن میان جبرائیل علیه السلام وحی آورد به مصطفی « صلی الله علیه و سلم » روی به مسجد رسول که اینک یا رسول الله عمر می آید تا روی به اسلام آورد در کنارش گير همين که عمر از در « الله علیه و سلم و در دلش نشست. " علیه السلام"  مسجد درآمد معين دید که تيری از نور بپرید از مصطفی گداخته " علیه السّلام"  نعره ای زد بی هوش افتاد مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می خواست که در مصطفی شود از غایت محبت و محو گردد گفت اکنون یا نبی الله ایمان عرض فرما و آن کلمه ای مبارک بگوی تا بشنوم چون مسلمان شد گفت اکنون به شکرانۀ آنکه به شمشير برهنه به قصد تو آمدم و کفارت آن، بعد از این از هرکه نقصانی در حقّ تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشير سرش را از تن جدا گردانم از مسجد بيرون آمد ناگاه پدرش پیش آمد گفت دین گردانیدی فی الحال سرش را از تن جدا کرد و شمشير خون آلود در دست می رفت صنا دید قريش شمشير خون آلود دیدند گفتند آخر وعده کرده بودی که سرآورم سر کو گفت اینک گفت این سر را از اینجا اکنون بنگر که عمر را قصد چه بود و حق تعالى را از آن « این آن سریست » بُردی گفت نی این آن سر نیست مراد چه بود تا بدانی که کارها همه آن شود که او خواهد.

                 شمشير به کف عمّر در قصد رسول آید     در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد

 

اکنون اگر شما را نیز گویند که چه آوردید بگویید سر آوردیم گویید ما این سر را دیده بودیم بگویند نی این آن نیست این سری دیگر است سر آن است که در او سرّی باشد و اگر نه هزار سر بپولى نيرزد، این آیت را خواندند که وَ اِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلناّس وَاَماً وَاتْخِذُوُاْمِن مَقَام اِبْرَاهِیْمَ مُصَلّیً ابراهیم علیه السّلام گفت خداوندا چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان حق تعالى فرمود لا یَنَالُ عَهْدِیَ الظاّلِمِیْنَ یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند. چون ابراهیم دانست که حق تعالى را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و از ایشان دریغ مدار، حق تعالى فرمود که رزق عام است همه را از روی نصیب باشد و از این مهمان خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند اِلّا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصان است و برگزیدگان اهل ظاهر می گویند که غرض از این بیت کعبه است که هرکه در وی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و به کس نشاید ایذا رسانیدن و حق تعالى آن را برگزیده است این راست است و خوب است الّا این ظاهر قرآن است محققان می گویند که بیت درون آدمی است یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالی گردان و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن تا در او هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گردد و به کلی محل وحی تو باشد در و دیو و وسواس او را راه نباشد همچنانکه حقّ تعالى بر آسمان شهاب گماشته است تا شیاطين رجیم را مانع می شوند از استماع ملایکه تا هیچ کسی بر اسرار ایشان وقوف نیابد و ایشان از آفت ها دور باشند.

یعنی خداوندا تو نیز پاسبان عنایت خود را بر درون ما گماشته گردان تا وسواس شیاطين و حیل نفس و هوا را از ما دور گردانند این قول اهل باطن و محققان است هر کسی از جای خود می جنبد قران دیبائی دو رویه است بعضی از این روی بهره می یابند و بعضی از آن روی و هر دو راست است چون حقّ تعالى می خواهد که هر دو قوم از او مستفید شوند همچنانکه زنی را شوهر است و فرزندی شيرخوار و هر دو را از او حظّی دیگر است طفل را لذّت از پستان و شير او و شوهر لذّت جفتی یابد از او، خلایق طفلان راهند از قرآن لذّت ظاهر یابند و شير خورند اِلاّ آنها که کمال یافته اند ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند.

مقام و مصلای ابراهیم در حوالى کعبه جایی است که اهل ظاهر می گویند آنجا دو رکعت نماز می باید کردن، این خوب است ای والله اِلاّ مقام ابراهیم پیش محققان آن است که ابراهیم وار خود رادر آتش اندازی جهت حق و خود را بدین مقام رسانی به جهد و سعی در راه حق یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فدا کرد یعنی نفس را پیش او خطری نماند و بر خود نلرزید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوب است اِلاّ چنان نمازی که قیامش در این عالم باشد و رکوعش در آن عالم. مقصود از کعبه دل انبیا و اولیا است که محل وحی حقّ است و کعبه فرع آن است اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید؟ انبیا و اولیا به کلی مراد خود ترک کرده اند و تابع مراد حقّ اند تا هرچه او فرماید آن کنند و با هرکه او را عنایت نباشد اگر پدر و مادر باشد از او بیزار شوند و در دیدۀ ایشان دشمن نماید.

              دادیم به دست تو عنان دل خویش      تا هرچه تو گویی پخت من گویم سوخت

 

هرچه گویم مثال است مثل نیست مثال دیگر است و مثل دیگر. حقّ تعالى نور خویشتن را به مصباح تشبیه کرد است جهت مثال و وجود اولیا را به زجاجه این جهت مثال است نور او در کون و مکان نگنجد در زجاجه و مصباح کی گنجد مشارق انوار حقّ جلّ جلاله در دل کی گنجد اِلّا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی نه از روی ظرفیت که آن نور در آنجا است بلکه آن را از آنجا یابی همچنانکه نقش خود را در آینه یابی ومع هذا نقش تو در آینه نیست الاّ چون در آینه نظر کنی خود را ببینی چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود همچنانکه بگویی که چون یکی چشم به هم می نهد چیزهای عجب میبیند و صور و اشکال محسوس مشاهده می کند و چون چشم می گشاید هیچ نمی بیند.

این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند اِلاّ چون مثال بگویی معلوم شود و این چون باشد همچون کسی در خواب صدهزار چیز می بیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن خانه تصوّر کرد و عرض و طول و شکل آن را کسی را این معقول ننماید اِلاّ چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معین کند کیفیّت آن را معقول گردد و بعد ازآن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد و همچنين می گویند که در آن عالم نامها پران شود بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنّت باشد و میزان و حساب و کتاب هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند.

اگر چه آن را در این عالم مثل نباشد الاّ به مثال معینّ گردد و مثال آن در این عالم آن است که شب همه خلق می

خسبند از کفش گر و پادشاه و قاضی و خیاط و غيرههم جمله اندیشه ها از ایشان می پرد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند تا چون سپیدۀ صبح همچون نفخۀ اسرافیل ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشه ای هر یکی چون نامه پران (ودوان)  سوی هر کسی می آید هیچ غلط نمی شود اندیشه درزی سوی درزی و اندیشۀ فقیه سوی فقیه و اندیشۀ آهنگر سوی آهنگر و اندیشۀ ظالم سوی ظالم و اندیشۀ عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی می خسبد و روز کفشگر می خیزد نی زیرا که عمل و مشغولى او آن بود باز به آن مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست و در این عالم واقع است، پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سر رشته رسد جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و به وی برد و بر او مکشوف شود تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد بسا استخوان ها بینی در گور پوسیده الّا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذّت ومستی باخبر آخر این گزاف نیست که می گویند خاک بر او خوش باد پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی

            صد سال بقای آن بت مه وش باد         بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من

            تير غم او ر ادل من ترکش باد            یا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد

و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنانکه دو کس در یک بستر خفته اند یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیۀ دوزخ و کژدمان می بیند و اگر بازکاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن، پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد و مثال به مثل نماند همچنانکه عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان می گوید چه ماند خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت الاّ این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصوّر و ادراک نتواند کردن و همچنانکه حق تعالى می فرماید که وَمَا یَسْتَوِی الْاَعْمی وَالْبَصِیْرُ وَلَاالْظُّلُمَاتُ وَلَاالْنُّوْرُ وَلَاالْظِّلُ وَلَاالْحُروْرُ ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت یا ایمان را به سایۀ خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان یا فرخجی و ظلمت کفر به تاریکی این عالم.

اگر کسی در وقت سخن گفتن ما میخسبد آن خواب از غفلت نباشد بلکه از امن باشد همچنانکه کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک می رود و می رانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همين که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و بده آمدند فارغ گشتند و پا کشیدند و خوش خفتند در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمی آمد و در ده بوجود امن با آن همه غلغلۀ سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می شوند سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید وحدیث انبیاء و اولیا است، ارواح چون سخن آشنایان می شنوند ایمن می شوند و از خوف خلاص می یابند زیرا از این سخن به وی امید و دولت می آید همچنانکه کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه می پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده اند می خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد چون سخن ایشان می شنود ایمن می شود قُلْ یَا مُحَمَّدُ أقْرَا زیرا ذات تو لطیف است نظرها به او نمی رسند چون سخن می گویی در می یابند که تو آشنای ارواحی ایمن می شوند و می آسایند سخن بگو. کَفی بجسْمِیْ نُحُوْلاً اَنَّنِی رَجُلٌ لَوْلَا مُخَاطَبَتَی اِیّاکَ لَمْ تَرَنِي در کشتزار جانور کیست که ازغایت خردگی در نظر نمی آید چون بانگ کند او را می بینند به واسطۀ بانگ یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرق اند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید سخن بگو تا تو را بشناسند چون تو می خواهی که جایی روی اوّل دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلّع می شود آنکه دل باز میگرد و بدن را می کشاند اکنون این جمله خلایق به نسبت به اولیاء و انبیا اجسام اند دل عالم ایشانند اوّل ایشان به آن عالم سير کردند و از بشریّت و گوشت و پوست بيرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون می باید رفتن آنگه آمدند و خلایق را دعوت می کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خراب است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می کنیم پس معلوم شد که دل من جمیع الاحوال ملازم دلدار است و او را حاجت قطع منازل و خوف ره زن و پالان استر نیست تن مسکين است که مقیّد اینهاست با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت کیی می دانی دل گفت مرا تخته غلط می خوانی من لازم خدمتم تو سرگردانی هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محبّ باشی و عاشق باشی و چون محبّت ملک تو شد همشیه محب باشی در گور و در حشر و در بهشت الى مالانهایه چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید ودر انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.

مجنون خواست که پیش لیلی نامۀ نویسد قلم در دست گرفت و این بیت گفت خَیَالُکَ فِیْ عَیْنِیْ وَاِسْمُک فِیْ فَمِیْ وَذکْرُک فِیْ قَلْبي الي اَیْنَ اَکْتُبُ خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالى نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو در این محلّه ها می گردی قلم بشکست و کاغذ بدرّید.

بسیار کس باشد که دلش از این سخنان پر باشد الاّ به عبارت و الفاظ نتواند آوردن اگرچه عاشق و طالب و نیازمند این باشد عجب نیست و این مانع عشق نباشد بلکه خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت، همچنانکه طفل عاشق شير است و از آن مدد می یابد و قوّت می گيرد و مع هذا نتواند شرح شير کردن و حدّ آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شير چه لذّت می یابم و بنا خوردن آن چگونه ضعیف و متألم می شوم اگر چه جانش خواهان و عاشق شير است و بالغ اگرچه بهه زار گونه شير را شرح کند (و وصف کند) امّا او را از شير هیچ لذّت نباشد و ازآن حظ ندارد.

 

فصل

نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف در غلاف است نمی توان دیدن، سیف الدین آن باشد که برای دین جنگ کند و کوشش او کلّی برای حق باشد و صواب را از خطا پیدا کند و حقّ را از باطل تمیز کند الّا جنگ اوّل با خویشتن کند و اخلاق خود را مهذبّ گرداند اِبْدَأْ بِنَفْسِکَ و همه نصیحت ها با خویشتن کند آخر تو نیز آدمیی، دست و پا داری و گوش و هوش و چشم و دهان و انبیا و اولیا نیز که دولت ها یافتند و به مقصود رسیدند ایشان نیز بشر بودند و چون من گوش و عقلو زبان و دست و پا داشتند.

چه معنی که ایشان را راه می دهند و در می گشایند و مرا نی گوش خود را بمالد و شب و روز با خویشتن جنگ

کند که تو چه کردی و از تو چه حرکت صادر شد که مقبول نمی شوی تا سیف الله و لسان الحقّ باشد مثلا ده کس خواهند که در خانه روند نُه کس راه می یابند و یک کس بيرون می ماند و راهش نمی دهند قطعاً این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند و از من چه بی ادبی آمد باید گناه برخود نهد و خویشتن را مقصرّ و بی ادب شناسد نه چنانکه گوید این را با من حق می کند من چه کنم خواستِ او چنين است اگر بخواستی راه دادی که این کنایت دشنام دادن است حق را و شمشير زدن با حق پس به این معنی سیف علی الحقّ باشد نه سیف الله حقّ تعالى منزه است از خویش و از اقربا لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُوْلَدْ هیچ کس به او راه نیافت الّا به بندگی اَللهُّ الْغَنِیُّ وَاَنْتُمُ الْفُقَراءُ ممکن نیست که بگویی آن کس را که به حق راه یافت او از من خویش تر و آشناتر بود و او متعلق تر بود از من پس قربت او میسر نشود الّا به بندگی، او معطی علی الاطلاق است دامن دریا پر گوهر کرد و خار را خلعت گل پوشانید و مشتی خاک را حیات و روح بخشید بی غرض و سابقۀ و همه اجزای عالم از او نصیب دارند.

کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخشش ها و احسان می کند بدین امید البته آنجا رود تا از او بهرهمند گردد، پس چون انعام حقّ چنين مشهور است و همه عالم از لطف او باخبراند چرا از او گدائی نکنی و طمع خلعت وصله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی، سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می آید و دنبک می جنباند یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و تو را هست این قدر تمیز دارد آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه می کند و دُم می جنباند تو نیز دُم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنين معطی گدایی کردن عظیم مطلوب است، چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است حق عظیم نزدیک است به تو، هر فکرتی و تصورّی که می کنی او ملازم آن است زیرا آن تصوّر و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد الّا او را از غایت نزدیکی نم یتوانی دیدن و چه عجب است که هر کاری که می کنی عقل تو با تو است و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نم یتوانی دیدن اگرچه باثر می بینی الاّ ذاتش را نمی توانی دیدن مثلاً کسی در حمام رفت گرم شد هرجا که (در حمام) می گردد آتش با اوست و از تأثير تاب آتش گرمی می یابد الاّ آتش را نمی بیند چون بيرون آید و آن را معين ببیند و بداند که از آتش گرم می شوند بداند که آن تاب حماّم نیز از آتش بود وجود آدمی نیز حماّمی شگرف است در او تابش عقل و روح ونفس همه هست الّا چون از حماّم بيرون آیی و بدان جهان روی معینّ ذات عقل را ببینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معینّ و آن تلبیس ها و حیل از نفس بود و حیات اثر روح بود معینّ ذات هر یکی را ببینی الا مادام که در حمّامی آتش را محسوس نتوان دیدن الّا باثر چنانکه کسی هرگز آب روان ندیده است او را چشم بسته در آب انداختند چیزی تر و نرم بر جسم او می زند الّا نمی داند که آن چیست چون چشمش بگشایند بداند معين که آن آب بود اول به اثر میدان است این ساعت ذاتش را ببیند پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که اُدْعُوْنِيْ اَسْتَجِبْ لَکُمُ. در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگر کشیده جنگ می کرد در آن محلهّ دختری بود عظیم صاحب جمال چنانکه در آن شهر او را نظير نبود هر لحظه می شنیدم که می گفت خداوندا کی روا داری که مرا به دست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسير می بردند و کنیزکان آن زن را اسير می بردند و او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالى کس او را نظر نمی کرد تا بدانی که هر که خود را به حق سپرد از آفت ها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچکس در حضرت او ضایع نشد.

درویشی فرزند خود را آموخته بود که هرچه می خواست پدرش میگ فت که از خدا خواه، او چون می گریست و آن را از خدا می خواست آنگه آن چیز را حاضر می کردند تا بدین سال ها برآمد، روزی کودک در خانه تنها مانده بود هریسه اش آرزو کرد بر عادت معهود گفت هریسه خواهم ناگاه کاسه هریسه ازغیب حاضر شد کودک سير بخورد پدر و مادر چون بیامدند گفتند چیزی نمی خواهی گفت آخر هریسه خواستم و خوردم پدرش گفت الحمدلله که بدین مقام رسیدی و اعتماد و وثوق بر حق قوّت گرفت، مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانۀ خدا کند و به او هیچ کاری نفرماید در گوشه مسجدش بگذاشت، زکریا می خواست که او را تیمار دارد و هرکسی نیز طالب بودند میان ایشان منازعت افتاد و در آن دور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد چوب هر که بر روی آب بماند آن چیز از آنِ او باشد اتفّاقاً فالِ زکریا راست شد گفتند حق این است وزکریا هر روز او را طعامی می آورد در گوشۀ مسجد جنس آن آنجا می یافت گفت ای مریم آخر وصی تو منم این ازکجا می آوری گفت چون محتاج طعام می شوم و هرچه می خواهم حق تعالى می فرستد.

کرم و رحمت او بی نهایت است و هر که بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد، زکریا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می کنی من نیز آرزویی دارم میسر گردان و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آنکه اورا تحریض کنم او را با تو مؤانست باشد و به طاعت تو مشغول گردد حقّ تعالى یحیی را در وجود آورد بعد از آنکه پدرش پشت دو تا و ضعیف شده بود و مادرش خود در جوانی نمی زاد پير گشته عظیم حیض دید و آبستن شد تا بدانی که آن همه پیش قدرت حقّ بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست. مؤمن آن است که بداند در پس این دیوار کسی است که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند اگرچه ما او را نمی بینیم و این او را یقين شد به خلاف آن کس که گوید نی این همه حکایت است و باور ندارد روزی بیاید که چون گوشش بمالد پشیمان شود گوید آه بد گفتم و خطا کردم خود همه او بود من او را نفی می کردم مثلاً تو می دانی که من پس دیوارم و رباب می زنی قطعاً نگاه داری و منقطع نکنی که ربابیی این نماز آخر برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی الاّ غرض از این آن است که می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی در جمیع احوال خالى نباشی از یاد حقّ تا هُمْ عَلي صَلَاتِهِمْ دَائِمُوْنَ باشی پس آن گفتن و خاموشی و خوردن و خفتن و خشم و عفو و جمیع اوصاف گردش آسیاب است که می گردد قطعاً این گردش او به واسطه آب باشد زیرا خود را نیز بی آب آزموده است پس اگر آسیاب آن گردش از خود بیند عين جهل و بی خبری باشد پس آن گردش را میدان تنگ است زیرا احوال این عالم است با حقّ بنال که خداوندا مرا غير این سيرم و گردش گردشی دیگر روحانی میسر گردان. چون همه حاجات از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عام است پس حاجات خود دمیدم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوّت و پر و بال است اگر آن مقصود کلّی حاصل شد نور علی نور باری بیاد کردن حق اندک اندک باطن منوّر شود و تو را از عالم انقطاعی حاصل گردد مثلاً همچنانکه مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگر چه بر آسمان نرسد الاّ دم بدم از زمين دور می شود و از مرغان دیگر بالا می گيرد یا مثلاً در حقۀّ مشک باشد و سرش تنگ است دست دروی می کنی مشک بيرون نمی توانی آوردن الاّ مع هذا دست معطر می شود و مشام خوش می گردد پس یاد حقّ همچنين است اگرچه به ذاتش نرسی الاّ یادش جلّ جلاله اثرها کند در تو و فایده های عظیم از ذکر او حاصل شود.

 

فصل

شیخ ابراهیم عزیز درویشی است چون او را می بینیم از دوستان یاد می آید مولانا شمس الدین را عظیم عنایت بود با ایشان پیوسته گفتی شیخ ابراهیم ما و به خود اضافت کردی عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر انبیا به مقام نبوت به واسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت به عنایت یافتند الّا سنت چنان است که هرکه را آن حاصل شود سيرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا برایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمی افتد و ظاهربين اند و چون عوام متابعت ظاهر کنند به واسطه و برکت آن به باطن راه یابند آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم می کرد در بذل و احسان و اشاعت خير الاّ چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسان او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید همچنانکه اميری در قلعه با اهل قلعه احسان و خير می کند و غرض او آن است که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود لاجرم آن احسان او را قدر و فروغی نباشد، و اگر چه به کلی نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالى را با او عنایت خفی باشد برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو می باید.

اهل دل از او به کلی نفی عنایت نکنند، الاّ اهل ظاهر او را به کلی مردود دانند، و مصلحت در آن است جهت قوام ظاهر، پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را می آویزند اگرچه در خانه پنهان ازمردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الاّ می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گيرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود آخر همه دارها از چوب نباشد منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است، چون حق تعالى خواهد که کسی را بگيرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها آن همه چو داری ست که حقّ تعالى ایشان را بر آنجا می کند تا جملۀ خلایق بر آنجا مطلّع شوند زیرا حقّ تعالى می فرماید که کُنْتِ کُنْزاً مَخْفِیًّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی به لطف گاهی به قهر این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند، پس همه خلایق روز و شب اظهار حق می کنند الاّ بعضی انند که ایشان می دانند و بر اظهار واقف اند و بعضی غافل اند اَیَّامَا کَانَ اظهار حقّ ثابت می شود. همچنانکه اميری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند آن کس بانگ می زند و فریاد می کند و مع هذا هر دو اظهار حکم امير می کنند اگرچه آن کس از درد بانگ می زند الاّ همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم امير اند و از این هر دو اظهار حکم امير پیدا می شود آن کس که مثبت حقّ است اظهار می کند حقّ را همیشه و آن کس که نافی است هم مظهر است زیرا اثبات چیزی بی نفی تصوّر ندارد و بی لذّت و مزه باشد مثلاً مناظری در محفل مسئلۀ گفت اگر آنجا معارضی نباشد که لانُسلمّ گوید او اثبات چه کند و نکتۀ او را چه ذوق باشد زیرا اثبات در مقابلۀ نفی خوش باشد همچنين این عالم نیز محفل اظهار حقّ است بی مثبت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقّند. یاران رفتند پیش ميراکدشان بر ایشان خشم گرفت که این همه اینجا چه کار دارید، گفتند این غلبۀ ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم برای آن است تا خود رادر تحمّل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم همچنانکه در تعزیت خلق جمع می شوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند الّا غرض آن است که تا صاحب مصیبت را متسلی شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند اَلْمُؤْمِنُوْنَ کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ درویشان حکم یک تن دارند اگر عضوی از اعضا درد گيرد باقی اجزا متألم شوند چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن همه بر آنجا جمع شوند شرط یاری آن است که خود را فدای یار خود کند و خویشتن را در غوغا اندازد جهت یار زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرق یک بحرند اثر ایمان و شرط اسلام این باشد باری که بتن کشند چه ماند بباری که آن را به جان کشند لَا ضَیْرَ اِناّ اِلى رَبِّنَا مُنْقَلِبُوْنَ مؤمن چون خود را فدای حقّ کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حقّ می رود دست و پا چه حاجت است دست و پا برای آن داد تا از او بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پا گر و دست گر می روی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شی همچون سحرۀ فرعون میروی چه غم باشد.




                   زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد        بس با نمکست یار بس با نمکست

                   تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد     جایی که نمک بود جگر بتوان خورد

واللهّ اعلم.

 

فصل

اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی اِلاّ بالخير لانهّ قال کنت کنزاً مخفیاً فاحببت بان اعرف لاشک ان الله تعالى یرید الامر و النهی و الامر لایَصلح اِلاّ اذا کان المأمور کارهاً لما امر به طبعاً لایُقال کل الحلاوة و السکّر یا جایع و ان قیل لایسمیّ هذا امراً بل اکراماً و النهی لایَصحّ عن الشیء يرغب عنه الانسان لایَصحّ ان یُقال لاتأکل الحجر و لاتأکل الشوّک ولو قیل لایُسمّی هذا نهیاً فلا بُدّ لصحّة الامر بالخير و النهی عن الشرّ من نفس راغب الى الشرّ وارادة وجود مثل هذا النفس ارادة للشرّ ولکن لایرضی بالشرّ والاّ لَما اَمر بالخير و نظير هذا مَن اراد التدریس یفهو مریدُ لجهل المتعلم لاَن التدریس لایمکن اِلا بجهل المتعلم و ارادة الشیی ارادة ماهو مِن لوازمهِ و لکن لایرضی بجهله و الاّ لما علمّه، و کذالطبیبُ یُریدُ مرضَ الناسِ اِذا أراد طب نفسه لانهُ لایمکن ظهور طبهِّ الّا بمرض الناّس ولکن لایرضی بمرض النّاسِ والا لماداواهم و عالجهم و کذا الخبّاز یُریدُ جوع الناّس لِحصول کسبهِ وَمعاشهِ ولکن لایرضی بجوعِهم والا لماباعَ الخبز، ولذا المراء و الخیلُ یریدون اَن یکون لسلطانِهم مُخالفٌ و عدوّ و الاّ لما ظَهر رُجولیتهّم و محبّتهم للسّلطان ولایجمعهم السّلطان لِعدم الحاجة اِلیهم ولکن لایَرضون بالمخالف والا لما قاتلوا و کذلک الانسان یُرید دَواعی الشرّ فی نفسهِ لِانهُ یُحبّ شاکراً مُطیعاً متقّیاً و هذالایمکن الابوجود الدّواعی فی نفسه وارادةُ الشیء ارادة ماهُو من لوازمِهِ ولکن لایرضی بهالانّه مجاهد بازالة هذه الاشیاء من نفسه فعلم انهُ مُریُ للشرّمن وجهٍ وغير مُرید لَهُ مِن وجهٍ والخصم یقولُ غير مرید للشرّ مِن وجهٍ ما و هذا محال أن یُرید الشیئ و ما یُرید ماهو من لوازمِهِ و من لوازم الامر و النهی هذه النفس الابیةّ التی ترغب اِلى الشرّ طبعاً و تنفر عن الخير طبعاً و هذه النفس من لوازمها جمیع الشّرور التی فی الدنیا فلولم یرد هذه الشرّور لم یرد النفس لایریدُ الامر و النهّی الملزومين للنفس ولورضی بها ایضاً لما امرها و لما نهاها فَالحاصلُ الشرُّ مُرادٌ لغيره ثم یقول اِذا کان مُریداً لِکُلّ خيرومن الخيرات دفعُ الشرّور فکان مریداً لِدفع الشّر ولایُمکن دفع الشرّ اِلاّ بوجود الشرّ او یقل مُریدٌ لِلایمان ولایمکن الایمان الاّ بعد الکفر فیکون من لوازمِهِ الکفرُ الحاصل ارادةُ الشرّ اِنما یکون قبیحاً اِذا ارادهُ لعینه اما اذا ارادهُ لخير لایکون قبیحاً قال الله تعالى وَلَکُمْ فِي الْقِصصاصِ حَیوةٌ لاشک بان القصاص شَرٌ وهدمٌ لِبنیان اللهِّ تعالى و لکنهذا شَرٌ جزوی وصون الخلق عن القتل خيرٌ کلّی وارادة الشرّ الجوزی لارادة الخيرالکلیّ لیسَ بقبیح و ترک ارادة الله الجزویّ رضآء بالشّر الکلّی فهو قبیح و نظير هذا الامّ لاترید زجر الوالد لانهّا تنظر اِلَی الشرّ الجزوی و الاَب یرضی یزجره نظراً الى الشّر الکلّی لقطع الجزؤ فی الآکلة الله تعالى عفوٌّ غفورٌ شدیدُ العقاب فهل یُرید ان یصدق علیه هذهِ الاقسام ام لافلابُد من بَلی ولایکون عفواًّ غفوراً الابوجود الذُنوب و ارادةُ الشیء ارادة ماهو من لوازمِهِ و کذا اَمرنا بالعفو و اَمرنا بالصلح والاصلاح و لایکون لهذا الامرفایدةٌ اِلاّ بوجود الخصومة، نظيرهُ ماقال صدرالاسلام ان الله تعالى اَمرنا بالکسب و تحصیل المالِ لِانهُّ قال انفقوا فی سبیل الله و لایمکن انفاقُ المال اِلا بالمال فکان امراً بتحصیل المال و من قال لغيره قم صَلّ فقداَمره بالوضوء و امرهُ بتحصیل الماء و لِکلّ ماهو من لوازمِه.

 

فصل

الشکرُ صیدٌ وقید النعّم اِذا سمعت صوتَ الشکر تأهیتَ للمزید اِذا اَحبّ الله عبداً ابتلاءُ فَان صبرَ اِجتباهُ وان شکرَ اصطفاءُ بعضهم یشکرون الله لِقهره و بَعضهم یَشکرونَهُ لِلطفهِ و کلُّ واحِدٍ منهما خيرٌ لِاَنّ الشکرتریقاٌ یُقلّب القهر لطفاً العاقل الکامل هُوَ الذی یشکرُ علی الجفاء فی الحضور و الخفاء فَهوُالذیّ اصطفاه الله و ان کان مُرادهُ دَرَک الناّر فبالشکر یَستعجل مقصودهُ لان اَلشکوی الظاهر تنقیص لشکوی الباطن قالَ علیه السّلم اَنَا الضّحوکُ القتول یعنی ضحکی فی وجه الجافی قتلُ لَهُ وَالمراد مِنَ الضحک الشکرُ مَکان الشکایة و حکی اَنّ یَهودیّاً کان فی جواراَحدٍ من اصحاب رسول الله و کانَ الیهودیُّ عَلی غُرفةٍ ینزل منها الاحداثُ والاَنجاس وابوال الصبیان و غَسیل الثیّاب اِلى بیتهِ وهو یشکر الیهودیَّ و یامُر اَهلهُ بِالشکر وَ مضی عَلی هذا ثمان سِنينَ حَتی ماتَ المسلم فدَخَل الیهودی لیعزی اهله قَرأی فی البیت تلک النجاساتِ ورآی مَنافِذَها مِن الغرفة فعلم ما جَری فی المدةِّ الماضیة وَنَدِم ندماً شدیداً وقال لِاَهلهِ ویحکم لِمَ لم تُخبرونی و دایماً کنتم تَشکرونی قالوا انهّ کان یَأمُرنا بِالشکّر و یُهددنّا عن ترکِ الشکر فَآمَنَ الیهودی.ّ

 

                      ذکر نیکان مُحرضّ نیکیست    همچو مطرب که باعث سیکیست

 

و لهذا ذکراللهّ فی القرآن انبیاءهُ و صالحی عِباد و شکرَهُم عَلی ما فَعلوا و لمن قَدر و غَفر.

شکر مزیدن پستان نعمت است پستان اگرچه پر بود تا نمزی شير نیاید. پرسید که سبب ناشکری چیست و آنچه مانع شکر است چیست، شیخ فرمود مانع شکر خام طمعی ست که آنچه بدو رسید بیش از آن طمع کرده بود آن طمع خام او را بر آن داشت چون از آنچه دل نهاده بود کمتر رسید مانع شکر شد پس از عیب خود غافل بود و آن نقد که پیش کش کرد از عیب و از زیافت آن غافل بود لاجرم طمع خام همچو میوۀ خام خوردن است و نان خام و گوشت خام پس لاجرم موجب تولّد علّت باشد و تولّد ناشکری چون دآن است که مضر خورد استفراغ واجب است حقّ تعالى به حکمت خویشتن او را ببی شکری مبتلا کرد تا استفراغ کند و از آن پنداشت فاسد فارغ شود تا آن یک علتّ صد علتّ نشود وَ بَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَالسَیئّآتِ لَعَلهُّم یَرْجِعُوْنَ یعنی رزقناهُم من حیث لایحتسبونَ وهوَ الغیب و یَتنفرُّ نَظرهم عن رؤیَةِ الاسباب التی هی کَالشر کَاءللّه کما قال ابویزید یارَب ما اشرکت بُک قال الله تعالى یا ابایزید ولالیلة اللبّن قلتَ ذاتَ لیلةٍ اللّبن اَضرّنی واناالضّار النّافع فنظر الى السبب فعدهُّ اللّهُ مُشرکاً و قال اَنَاالضّار بعداللبّن و قبل اللّبن لکن جعلتُ اللّبن کالذنب و المضّرة کالتأدیب من الاُستاذ فاذا قال الاستاذ لاتأکل الفواکه فاکل التلمیذ و ضربَ الُستاذ علی کفٌ رجله لایصحّ ان یقول اَکَلتُ الفواکه فاضرّ رَجلی و علی هذاالاصل من حفظ لسانه عن الشّرک تکفل الله ان یُطهّر روحَه عَن اغراس الشرّک القلیلُ عنداللهّ کثيرالفرق بين الحمد و الشکّر اَنّ اَلشکر علی نِعمٍ لایقال شَکرتهُ علی جماله و علی شجاعَتِهِ والحمداعم.

 

فصل

شخصی امامت می کرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً مگر از رؤساء عرب یکی حاضر بود یکی سیلی محکم

وی را فرو کوفت، در رکعت دیگر خواند وَمِنَ الْاَعْرَابِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ آن عرب گفت اَلْصَّفْعُ اَصْلَحَکَ هر دم سیلی می خوریم از غیب در هرچه پیش می گيریم بسیلی از آن دور می کنند باز چیزی دیگر پیش می گيریم باز همچنان قیل ماطافة لنا هوالخسفُ والقذفِ و قیل قطعُ الاوصال ایسرُ من قطع الوصال مُراد خسف بدنیا فرو رفتن و از اهل دنیا شدن و القذف از دل بيرون افتادن، همچون که  کسی طعامی بخور دو در معدۀ وی ترش شود و آنرا قی کند اگر آن طعام نترشیدی و قی نکردی جزو آدمی خواست شدن اکنون مُرید نیز چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد و العیاذ بالله چیزی از مُرید صادر شود شیخ را خوش نیاید و او را از دل بیندازد مثل آن طعام است که خورد و قی کند چنانکه آن طعام جزو آدمی خواست شدن و سبب ترشی قی کرد و بيرونش انداخت آن مُرید نیز به مرور ایّام شیخ خواست شدن به سبب حرکت ناخوش از دلش بيرون انداخت.

 

             عشق تو منادیی به عالم در داد     وآنگه همه را بسوخت و خاکستر کرد

             تا دلها را بدست شور و شر داد      وآورد بباد بی نیازی برداد

 

در آن باد بی نیازی ذرات خاکستر آن دلها رقصان اند و نعره زنان اند و اگر نه چنين اند پس این خبر را که آورد و هردم این خبر را که تازه می کند و اگر دل ها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازۀ و رونقی می بینی میشنوی: لَقَدْ عَلِمْتُ وَمَا الْاِسْرَافُ منْ خُلُقِیْ اَسْعی لَهُ فَیُعَنِّیْنِیْ تَطَلُّبُهُ اَنَّ الَّذي هُوَ رزْقِیْ سَوْفَ یَأتِیْنِیْ وَلَوْ جَلَسْتُ اَتَانِی لَاُیُعَنِیَّنِیْ به درستی که من دآن استهام قاعدۀ روزی را و خوی من نیست که به گزافه دوادو کنم و رنج برم من بی ضرورت بدرستی که آنچه روزی من است از سیم و از خورش و از پوشش و از نارِ شهوت چون بنشینم بر من بیاید من چون می دوم در طلب آن روزی ها مرا پر رنج و مانده و خوار می کند طلب کردن اینها و اگر صبر کنم و به جای خود بنشینم بی رنج و بی خواری آن بر من بیاید زیرا که آن روزی هم طالب من است و او مرا می کشد چون نتوان مرا کشیدن او بیاید چنانکه منش نمی توانم کشیدن من می روم، حاصل سخن این است که به کار دین مشغول می باش تا دنیا پس تو دَوَد مراد از این نشستن نشستن است بر کار دین اگرچه می دود چون برای دین می دود او نشسته است و اگرچه نشسته است چون برای دنیا نشسته است او می دود قال علیه السلّم مَن جَعَلَ الهُمُوْمَ هَمّاً وَاَحِداً کَفَاهُ اللّهُ سَائِرَ هُمُوْمِه هر کرا ده غم باشد غم دین را بگيرد حق تعالى آن نه را بی سعی او راست کند. چنانکه انبیا در بند نام و نان نبوده اند در بند رضا طلبی حقّ بوده اند نان ایشان بردند و نام ایشان بردند هرکه رضای حقّ طلبند این جهان و آن جهان با پیغامبر آن است و هم خوابه اُولئِکَ مَعَ النَّبِیِّنَ وَالصِدِّیْقِیْنَ وَالشُهدّآءَ وَالصَّالِحِیْنَ چه جای این است بلکه با حقّ همنشين است که اَنَا جَلِیْسُ مَنْ ذَکَرَنِیْ اگر حقّ همنشين او نبودی در دل او شوق حقّ نبودی هرگز به وی گل بی گل نباشد هرگز به وی مشک بی مشک نباشد، این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخن های دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید، شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهرتر باشد چنانکه شب عمر انبیا علیهم السلام بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن.  مجنون را گفتند که لیلی را اگر دوست می دارد چه عجب که هر دو طفل بودند و در یک مکتب بودند مجنون گفت این مردمان ابله اند و اَیُّ مَلِیْحَةٍ لَاتُشْتَهی هیچ مردی باشد که به زنی خوب میل نکند و زن همچنين بلکه عشق آن است که غذا و مزۀ از او یابد همچنانکه دیدار مادر و پدر و برادر و خوشی فرزند و خوشی شهوت و انواع لذّت از او یابد مجنون مثال شد از آن عاشقان چنانکه در نحو زَید و عمرو.

           گر نقل و کباب و گر می ناب خوری       چون برخیزی ز خواب باشی تشنه

           می دانک بخواب در همی آب خوری       سودت نکند آب که در خواب خوری

 

اَلْدُّنْیا کَحُلُمٌ النَّائِمِ دنیا وتنعمّ او همچنآن است که کسی درخواب چیزی خورد پس حاجت دنیا وی خواستن همچنان است که کسی درخواب چیزی خواست ودادندش عاقبت چون بیداری است از آنچه در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آن را به وی داده باشند فَکانَ النَّوالُ قَدُرَ الْکَلام.



فصل

گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد، هیچ معلوم نگشت که آنچه در او باقی خواهد ماندن آن چه چیز است، فرمود اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی خود به چندین کوشش و مجاهدۀ به انواع محتاج نبودی و هیچ کس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی مثلاً یکی به بحر آمد غير آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند می گوید این گوهر کجاست مگر خود گوهر نیست، گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود، اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیماید گوهر را نیابد، غواصی می باید تا به گوهر راه برد وآنگاه هر غواصی نی، غواصی نیکبختی چالاکی. این علم ها و هنرها همچون پیمودن آب دریاست به طاس، طریق یافتن گوهر نوعی دیگر است. بسیار کس باشد که به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال الاّ در او آن معنی نباشد و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد اورا حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد الاّ آن معنی که باقی است در او باشد و آن آن است که آدمی بدان مشرفّ و مکرمّ است و به واسطۀ آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات پلنگان و نهنگان و شيران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد الاّ آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست اگر آدمی به آن معنی راه برد خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الّا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد این جمله هنرها و آرای شها چون نشاندن گوهر ها است بر پشت آینه، روی آینه از آن فارغ است روی آینه را صفا می باید آنکه او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غماز است و آنکه خوب روست او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست.

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید گفت جهت من چه ارمغان آوردی؟ گفت چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی الاّ جهت آنکه از تو خوب تر هیچ نیست آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی چیست که حق تعالى را نیست و او را بدان احتیاج است پیش حق تعالى دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند اِنَّ اللهَّ لَایَنْظُرُ اِلى صُوَرِکُمْ وَلَا اِلى اَعْمَالِکُمْ وَاِنَّمَا یَنْظُرُ اِلى قُلُوْبِکُمْ بَلادٌ مَا اَرَدْتَ وَجَدْتَ فِیْهَا وَلَیْسَ یَفُوْتُهَا اِلّا الْکِرَامُ شهری که در او هرچه خواهی بیابی از خوب رویان و لذّات و مشت های طبع و آرایش گوناگون الاّ در او عاقلی نیابی یا لیت که به عکس این بودی آن شهر وجود آدمی است اگر در او صد هزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولی تر و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست باکی نیست سر او می باید که معمور باشد، آدمی در هر حالتی که هست سر او مشغول حقّ است و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولى باطن نیست همچنانکه زنی حامله در هر حالتی که هست در صلح و جنگ و خوردن و خفتن آن بچه ای در شکم او می بالد و قوّت و حواس می پذیرد و مادر را از آن خبر نیست، آدمی نیز حامل آن سر است. وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً. الاّ حق تعالى او رادر ظلم و جهل نگذارد از معمول صورتی آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی می آید از آن سِر که آدمی حامل آن است چه عجب که یاری ها و آشنایی ها آید تا بعداز مرگ از او چه ها خیزد سِر می باید که معمور باشد زیرا که سِر همچون بیخ درخت است اگرچه پنهان است اثر او بر سر شاخسار ظاهر است اگر شاخی دو شکسته شود چون بیخ محکم است باز بروید الاّ اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه مرگ.

حقّ تعالى فرمود اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا النَّبِیُ یعنی که سلام بر تو و بر هر که جنس تو است، و اگر غرض حقّ تعالى این نبودی مصطفی مخالفت نکردی و نفرمودی که عَلَیْنَا وَعَلی عِبَادَاللّهِ الصَّالِحِیْنَ زیرا که چون سلام مخصوص بودی بر او او اضافت ببندگان صالح نکردی یعنی آن سلام که تو برمن دادی برمن و بندگان صالح که جنس من اند چنانکه مصطفی فرمود در وقت وضو که نماز درست نیست الّا به این وضو مقصود آن نباشد معین والّا بایستی که نماز هیچ کس درست نبودی چون شرط صحّت صَلاة وضوی مصطفی بودی بس، الّا غرض آن است که هرکه جنس این وضو نکند نمازش درست نباشد چنانکه گویند که این طبق گلنار است چه معنی یعنی که گلنار همين است بس، نی بلکه این جنس گلنار است. روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی با اشتها بخورد آن را گفت ای شهری من شب و روز بگزر خوردن آموخته بودم این ساعت طعم حلوا چشیدم لذّت گزر از چشمم افتاد اکنون هرباری حلوا نخواهم یافتن و آنچه داشتم بر دلم سرد شد چه چاره کنم چون روستایی حلوا چشید بعد از این میل شهر کند زیرا شهری دلش را بُرد ناچار در پی دل بیاید.

بعضی باشد که سلام دهند و از سلام ایشان به وی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید این کسی دریابد که او را مشامی باشد. یار را می باید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد. سنتّ حقّ این است اِبْدَأْ بِنَفْسِکَ. نفس نیز اگر دعوی بندگی کند بی امتحان از او قبول مکن در وضو آب را در بینی می برند بعد از آن می چشند به مجردّ دیدن قناعت نمی کنند یعنی شاید صورت آب برجا باشد و طعم و بویش متغیّر باشد. این امتحان است جهت صحّت آبی آنگه بعد از امتحان بر او می برند هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد حق تعالى آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند هرچه بیخ درخت پنهان می خورد اثر آن درشاخ و برگ ظاهر می شود سِیْمَاهُمْ فِیْ وُجُوْهِهِمْ وقوله تعالى سَنَسِمُهُ عَلَي الْخُرْطُوْمِ اگر هر کسی بر ضمير تو مطلّع نشود رنگ روی خود را چه خواهی کردن.

فصل

همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی. طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند و شب و روز در جست و جوی آن باشد الاّ طلبی که یافته باشد و مقصود حاصل بود و طالبِ آن چیز باشد این عجب است این چنين طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن را تصوّر کردن زیرا طلب او از برای چیز نویست که نیافته است و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حقّ است زیرا که حقّ تعالى همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت او موجود است که کُنْ فَیَکُوْنْ اَلْواحِدُ الْمَاجِدُ واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا حق تعالى طالب است که هُوَ الطاّلِبُ وَالْغَالِبُ پس مقصود از این آن است که ای آدمی چندان که تو در این طلبی که حادث است و وصف آدمی است از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حقّ فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولى گردد تو آنگه طالب شوی به طلب حق. یکی گفت که ما را هیچ دلیلی قاطع نیست که ولى حقّ و واصل به حقّ کدام است نه قول و نه فعل و نه کرامات و نه هیچ چیز زیرا که قول شاید که آموخته باشد و فعل و کرامات رها بين را هم هست و ایشان استخراج ضمير می کنند و بسیار عجایب به طریق سحر نیز اظهار کرده اند و از این جنس برشمرد فرمود که تو هیچ کس را معتقد هستی یا نه گفت ای والله معتقدم و عاشقم فرمود که آن اعتقاد تو در حقّ آن کس مبنی بر دلیلی و نشانی بود یا خود همچنين چشم فراز کردی و آن کس را گرفتی گفت حاشا که بی دلیل و نشان باشد فرمود که پس چرا می گوئی که بر اعتقاد هیچ دلیلی نیست و نشانی نیست و سخن متناقض می گوئی.

یکی گفت هر ولیی را و بزرگی را در زعم آن است که این قُرب که مرا با حقّ است و این عنایت که حقّ را با من است هیچ کس را نیست و با هیچ کس نیست، فرمود که این خبر را که گفت ولى گفت یا غير ولى، اگر این خبر را ولى گفت پس چون او دانست که هر ولى را اعتقاد این است در حقّ خود پس او بدین عنایت مخصوص نبوده باشد و اگر این خبر را غير ولى گفت پس فی الحقیقة ولى و خاص حقّ اوست که حقّ تعالى این راز را از جملۀ اولیا پنهان داشت و از او مخفی نداشت آن کس مثال گفت که پادشاه را ده کنیزک بود، کنیزکان گفتند خواهیم تا بدانیم که از ما محبوب تر کیست پیش پادشاه، شاه فرمود این انگشتری فردا در خانۀ هرکه باشد او محبوب تر است، روز دیگر مثل آن انگشتری ده انگشتری بفرمود تا بساختند و به هر کنیزک یک انگشتری داد فرمود که سؤال هنوز قایم است و این جواب نیست و بدین تعلق ندارد این خبر را از آن ده کنیزک یکی گفت یا بيرون آن ده کنیزک اگر از آن ده کنیزک یکی گفت پس چون او دانست که این انگشتری به او مخصوص نیست وهر کنیزک مثل آن دارد پس او را رجحان نباشد و محبوب تر نبود اگر این خبر را غير آن ده کنیزک گفتند پس خود قِرناق خاصِ پادشاه و محبوب اوست.

یکی گفت عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حَمول باشد و از این اوصاف بر می شمرد، فرمود که عاشق این چنين می باید وقتی که معشوق خواهد یا نه اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد پی رو مراد خود باشد و اگر به مراد معشوق باشد چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد او ذلیل و خوار چون باشد پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق الاّ تا معشوق اورا چون خواهد، عیسی فرموده است که عَجِبْتُ مِنَ الْحَیَوَانِ کَیْفَ یَأْکُلُ الْحَیَوَانَ اهل ظاهر می گویند که آدمی گوشت حیوان می خورد و هر دو حیوان اند این خطا است چرا زیراکی آدمی گوشت می خورد و آن حیوان نیست جماد است زیرا چون کشته شد حیوانی نماند درو، الاّ غرض آن است که شیخ مرید را فرو می خورد بی چون و چگونه عجب دارم از چنين کاری نادر.

یکی سؤال کرد که ابراهیم علیه السلّم به نمرود گفت که خدای من مرده را زنده کند و زنده را مرده گرداند، نمرود گفت که من نیز یکی را معزول کنم چنان است که او را می رانیدم و یکی را منصب دهم چنان باشد که او را زنده گردانیدم، آنگه ابراهیم از آنجا رجوع کرد و ملزم شد بدان در دلیلی دیگر شروع کرد که خدای من آفتاب را از مشرق بر می آرد و به مغرب فرو می برد تو به عکس آن کن، این سخن از روی ظاهر مخالف آن است فرمود که حاشا که ابراهیم بدلیل او ملزم شود و او را جواب نماند بلکه این یک سخن است در مثال دیگر یعنی که حقّ تعالى جنين را از مشرق رحم بيرون می آرد و به مغرب گور فرو می برد پس یک سخن بوده باشد حجّت ابراهیم علیه السلام آدمی را حقّ تعالى هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر تازه تازه می فرستد که اوّل به دوم  نمی ماند و دوم  به سوم الاّ او از خویشتن غافل است و خود را نمی شناسد.

سلطان محمود را رحمة الله علیه اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب و صورتی به غایت نغز داشت، روز عید سوار شد بر آن اسب جمله خلایق به نظاره بر بام ها نشسته بوند و آن را تفرج می کردند، مستی در خانه نشسته بود و او را به زور تمام بر بام بردند که تو نیز بیا تا اسب بحری را ببینی، گفت من به خود مشغولم و نمی خواهم و پروای آن ندارم فی الجمله چارۀ نبود چون برکنار بام آمد و سخن سرمست بود سلطان میگذشت چون مست سلطان را بر آن اسب دید گفت این اسب را پیش من چه محل باشد که اگر در این حالت مطرب ترانه ای بگوید و آن اسب از آن من باشد فی الحال به او ببخشم چون سلطان آن را شنید عظیم خشمگين شد فرمود که او را به زندان محبوس کردند، هفته ای بر آن بگذشت این مرد به سلطان کس فرستاد که آخر مرا چه گناه بود و جُرم چیست شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود، سلطان فرمود که او را حاضر کردند، گفت ای رندِ بی ادب آن سخن را چون گفتی و چه زهره داشتی گفت ای شاه عالم آن سخن را من نگفتم آن لحظه مَردکی مست بر کنار بام ایستاده بود آن سخن را گفت و رفت این ساعت من آن نیستم مردی ام عاقل و هشیار شاه را خوش آمد خلعتش داد و از زندانش استخلاص فرمود، هرکه با ما تعلق گرفت و از این شراب مست شد هرجا که رود با هرکه نشیند و با هر قومی که صحبت کند او فی الحقیقه با ما می نشیند وبا این جنس می آمیزد زیرا که صحبت اغیار آینۀ لطف صحبت یار است و آمیزش با غير جنس موجب محبّت و اختلاط با جنس است وَبِضِدِّهَا تَتَبَیَّنُ الْاَشَیَاءُ ابوبکر صدّیق رضی الله عنه شکر را نام امیّ نهاده بود یعنی شيرین مادرزاد اکنون میوهای دیگر برشکر نخوت می کنند که ما چندین تلخی کشیده ایم تا به منزلت شيرینی رسیدیم تو لذّت شيرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده ای.

 

فصل

سؤال کردند از تفسير این بیت

              ولیکن هوا چون بغایت رسد                 شود دوستی سر بسر دشمنی

فرمود که عالمِ دشمنی تنگ است نسبت به عالم دوستی زیرا از عالمِ دشمنی می گریزند تا به عالم دوستی رسند، و هم عالم دوستی نیز تنگ است نسبت به عالمی که دوستی و دشمنی از او هست می شود و دوستی و دشمنی و کفر و ایمان موجب دویی ست زیرا که کفر انکار است و منکر را کسی می باید که منکر او شود و همچنين مقررّا کسی می باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دُویی است و آن عالم و رای کفر و ایمان ودوستی و دمشنی است و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اوّل که دوی بود و آن عشق است و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازل است و دون پس آن را نخواهد و دشمن دارد چنانکه منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت اَنَا الْحَقُّ یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی هُوَالْحَقُّ هم دویی است زیرا که تا اَنَا نباشد هو ممکن نشود پس حقّ گفت اَنَا الْحَقُّ چون غير او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بود عالم خیال نسبت به عالم مصورّات و محسوسات فراختر است زیرا جملۀ مصورات از خیال می زاید و عالم خیال نسبت به آن عالمی که خیال از او هست می شود هم تنگ است از روی سخن این قدر فهم شود و الّا حقیقت معنی محال است که از لفظ و عبارت معلوم شود سؤال کرد که پس عبارت و الفاظ را فایده چیست فرمود که سخن را فایده آن است که تو را در طلب آرد و تهیج کند نه آنکه مطلوب به سخن حاصل شود و اگر چنين بودی به چندین مجاهده و فنای خود حاجت نبودی سخن همچنان است که از دور چیزی می بینی جنبده در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آنکه به واسطۀ تحرک او او را ببینی ناقطۀ آدمی نیز در باطن همچنين است مهیج است تو را بر طلب آن معنی و اگرچه او را نمی بینی به حقیقت یکی می گفت من چندین تحصل علوم کردم و ضبط معانی کردم هیچ معلوم نشد که در آدمی آن معنی کدام است که باقی خواهد بودن و به آن راه نبردم فرمود که اگر آن به مجرد سخن معلوم شدی خود محتاج به فنای وجود و چندین رنج ها نبودی چندین می باید کوشیدن که تو نمانی تا بدانی آن چیز را که خواهد ماندن یکی می گوید من شنیده ام که کعبه ای است ولیکن چندانک نظر می کنم کعبه را نمی بینم بروم بربام نظر کنم کعبه را، چون بر بام می رود و گردن دراز می کند نمی بیند کعبه را منکر می شود دین کعبه به مجرد این حاصل نشود چون از جای خود نمی تواند دیدن همچنانکه در زمستان پوستين را به جان می طلبیدی چون تابستان شد پوستين را می اندازی و خاطر از آن منتفر می شود.

اکنون طلب کردن پوستين جهت تحصیل گرما بود زیرا تو عاشق گرما بودی در زمستان به واسطۀ مانع گرما نمی یافتی و محتاج وسیلت پوستين بودی امّا چون مانع نماند پوستين را انداختی اِذَا السَّمَاءُ اْنشَقَّتْ و اِذَا زُلْزِلَتِ الْارْضُ زِلْزَالَهَا اشارت با تو است یعنی که تو لذّت اجتماع دیدی اکنون روزی بیاید که لذّت افتراق این اجزا بینی و فراخی آن عالم را مشاهده کنی و از این تنگنا خلاص یابی مثلاً یکی را به چهار میخ مقیّد کردند او پندارد که در آن خوش است و لذّت خلاص را فراموش کرد چون از چار میخ برهد بداند که در چه عذاب بود، و همچنان طفلان را پرورش و آسایش در گهواره باشد و در آنکه دست هاش را ببندند الاّ اگر بالغی را به گهواره مقیّد کنند عذاب باشد و زندان، بعضی را مزه در آن است که گلها شکفته گردند و از غنچه سر بيرون آرند و بعضی را مزه در آن است که اجزای گل جمله متفرق شود و به اصل خود پیوندد، اکنون بعضی خواهند که هیچ یاری و عشق و محبّت و کفر و ایمان نماند تا به اصل خود پیوندد زیرا این همه دیوارها است و موجب ننگی است و دویست و آن عالم موجب فراخی است و وحدتِ مطلق، آن سخن خود چندان عظیم نیست و قوّتی ندارد و چگونه عظیم باشد آخر سخن است، و بلکه خود موجب ضعف است موثر حقّ است و مهیج حقّ است این در میان روپوش است ترکیب دو سه حرف چه موجب حیات و هیجان باشد مثلاً یکی پیش تو آمد او را مراعات کردی و اهلاً و سهلاً گفتی به آن خوش شد و موجب محبّت گشت و یکی را دو سه دشنام دادی آن دو سه لفظ موجب غضب شد و رنجیدن اکنون چه تعلقّ دارد ترکیب دو سه لفظ به زیادتی محبّت و رضا و بر انگیختن غضب ودشمنی الاّ حقّ تعالى اینها را اسباب و پرده ها ساخته است تا نظر هر یکی بر جمال و کمال او نیفتد پرده ای ضعیف مناسب نظرهای ضعیف، و او سپس پردها حکم ها می کند و اسباب می سازد این نان در واقع سبب حیات نیست الاّ حق تعالى او را سبب حیات و قوّت ساخته است آخر او جماد است از این رو که حیات انسانی ندارد چه موجب زیادتی قوّت باشد اگر او را حیاتی بودی خود خویشتن را زنده داشتی.

 

فصل

پرسیدند معنی این بیت:

                       ای برادر تو همان اندیشه ای           مابقی تو استخوان و ریشه ای

فرمود که تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت به آن اندیشۀ مخصوص است و آن را به اندیشه عبارت کردیم جهت توسّع اما فی الحقیقه آن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند ما را غرض این معنی بود از لفظ اندیشه و اگر کسی این معنی را خواهد که نازل تر تأویل کند جهت فهم عوام بگوید که اَلْاِنْسَانُ حَیَوَانٌ نَاطِقٌ و نطق اندیشه باشد خواهی مُضمر خواهی مُظهر و غير آن حیوان باشد پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است باقی استخوان و ریشه است کلام همچون آفتاب است همه آدمیان گرم و زنده ازواند و دایماً آفتاب هست و موجودست و حاضرست و همه از او دایماً گرمند الاّ آفتاب در نظر نمیآید و نمیداند که از او زنده اند و گرمند، اما چون به واسطۀ لفظی و عبارتی خواهی شکر خواهی شکایت خواهی خير خواهی شر گفته آید آفتاب در نظر آید همچون که آفتاب فلکی که دایماً تابان است اما در نظر نمیآید شعاعش تا بر دیواری نتابد همچنانکه تا واسطۀ حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود.

اگرچه دایماً هست زیرا که آفتاب لطیفست وَهُوَاللَّطِیْفُ کثافتی می باید تا به واسطۀ آن کثافت در نظر آید و ظاهر شود یکی گفت خدا هیچ او را معنیی روی ننمود و خيره و افسرده ماند چونکه گفتند خدا چنين کرد و چنين فرمود و چنين نهی کرد گرم شد و دید، پس لطافت حقّ را اگرچه موجود بود و بر او می تافت نمی دید، تا واسطۀ امر و نهی و خلق و قدرت به وی شرح نکردند نتوان است دین بعضی هستند که از ضعف طاقت انگبين ندارند تا به واسطۀ طعامی مثل زرد برنج و حلوا و غيره توانند خوردن تا قوّت گرفتن تا به جای رسد که عسل را بی واسطه می خورد پس دانستیم که نطقْ آفتابی است لطیف تابان دایماً غير منقطع الاّ تو محتاجی به واسطۀ کثیف تا شعاع آفتاب را می بینی و حظ می ستانی چون به جایی برسد که آن شعاع و لطافت را بی واسطۀ کثافت ببینی و به آن خو کنی درتماشای آن گستاخ شوی و قوّت گيری در عين آن دریای لطافت رنگ های عجب و تماشاهای عجب بینی و چه عجب می آید که آن نطق دایماً در تو هست اگر می گویی و اگر نمی گوئی و اگرچه دراندیشه ات نیز نطقی نیست آن لحظه می گوییم نطق هست دایماً همچنانکه گفتند الانسان حیوان ناطقٌ، این حیوانیت در تو دایماً هست تا زنده ای، همچنان لازم می شود که نطق نیز با تو باشد دایماً همچنانکه آنجا خاییدن موجب ظهور حیوانیّت است و شرط نیست همچنان نطق را موجب گفتن و لاییدن است و شرط نیست آدمی سه حالت دارد.

اولّش آن است که گرد خدا نگردد و همه را عبادت و خدمت کند از زن و مرد و از مال و کودک و حجر و خاک و خدا را عبادت نکند باز چون او را معرفتی و اطلاعی حاصل شود غير خدا را خدمت نکند باز چون در این حالت پیشتر رود خاموش شود نگوید خدمت خدا نمی کنم و نگوید خدمت خدا می کنم بيرون از این هر دو مرتبت رفته باشد، از این قوم در عالم آوازۀ بيرون نیامد خدایت نه حاضر است و نه غایب و آفرینندۀ هردوست، یعنی حضور و غیبت پس او غير هر دو باشد زیرا اگر حاضر باشد، باید که غیبت نباشد، و غیبت هست و حاضر نیز نیست زیرا که عند الحضور غیبت هست پس او موصوف نباشد به حضور و غیبت و الاّ لازم آید که از ضدّ، ضدّ زاید زیرا که در حالت غیبت لازم شود که حضور را او آفریده باشد، و حضور ضدّ غیبت است، و همچنان در غیبت، پس نشاید که از ضدّ، ضدّ زاید و نشاید که حقّ، مثل خود آفریند زیرا که می گوید لَا نِدَّ لَهُ زیرا که اگر ممکن شود مِثل مِثل را آفریند ترجیح لازم شود بلامُرَجِّحْ و هم لازم آید ایجادُ الشِّیْیءِ نَفْسَهُ و هر دو مُنتفی است، چون اینجا رسیدی بایست و تصرّف مکن، عقل را دیگر اینجا تصرّف نماند تا کنار دریا رسید بایستد چندانک ایستادن نماند، همه سخن ها و همه علم ها و همه هنرها و همه حرفت ها مزه و چاشنی از این سخن دارند، که اگر آن نباشد در هیچ کاری و حِرفتی مزه نماند غایةُ ما فی الباب نمی دانند ودانستن شرط نیست همچنانکه مردی زنی خواسته باشد مالدار که او را گوسفندان و گلۀّ اسبان و غيره باشد و این مرد تیمار داشتِ آن گوسفندان و اسبان می کند و باغ ها را آب می دهد اگرچه به آن خدمت ها مشغول است مزه آن کارها از وجودِ آن زن دارد که اگر آن زن از میان برخیزد در آن کارها هیچ مزه نماند و سرد شود و بیجان نماید همچنين همه حِرفت های عالم و علوم و غيره زندگانی و خوشی و گرمی از پرتو ذوق عارف دارند که اگر ذوق او نباشد و وجود او در آن همه کارها ذوق و لذّت نیابند و همه مُرده نماید.

 

فصل

فرمود اوّل که شعر می گفتیم داعیه ای بود عظیم که موجب گفتن بود، اکنون در آن وقت اثرها داشت و این ساعت که داعیه فاتر شده است و در غروب است هم اثرها دارد سنتّ حق تعالى چنين است که چیزها را در وقت شروق تربیت میفرماید و از او اثرهای عظیم و حکمت بسیار پیدا می شود در حالت غروب نیز همان تربیت قایم است رَبُّ الْمَشرِقِ وَالْمَغْرِب یعنی یُرَبّیْ الدَّوَاعِیَ الشاّرِقَةَ وَالْغَارِبَةَ معتزله می گویند که خالق افعال بنده است، و هر فعلی که از او صادر می شود بنده خالق آن فعل است نشاید که چنين باشد، زیرا که آن فعلی که از او صادر می شود یا به واسطۀ این آلت است که دارد مثل عقل و روح و قوّت و جسم یابی واسطه نشاید که او خالق افعال نباشد به واسطۀ آن آلت چون آلت محکوم او نیست، و نشاید که بی این آلت خالق فعل باشد، زیرا محال است که بی آن آلت از او فعلی آید، پس علی الاطلاق دانستیم که خالق افعال حقّ است نه بنده، هر فعلی اما خير و اِماّ شرکّه از بنده صادر میشود، او آن را بنیتّی و پیش نهادی می کند اما حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصوّر او آید، آن قدر معنی و حکمت و فایده که او رادر آن کار نمود فایدۀ آن همان قدر بود که آن فعل از او بوجودآید، امّا فواید کلّی آن را خدای می داند که ازآن چه بَرها خواهد یافتن مثلاً چنانکه نماز می کنی به نیت آنکه تو را ثواب باشد در آخرت، و نیک نامی و امان باشد در دنیا، اما فایدۀ آن نماز همين قدر نخواهد بودن، صدهزار فایده ها خواهد دادن که آن در وهم تو نمی گذرد آن فایده ها را خدای داند که بنده را بر آن کار می دارد اکنون آدمی در دستِ قبضۀ قدرت حقّ همچون کمان است و حقّ تعالى او را در کارها مستعمل می کند و فاعل در حقیقت حقّ است نه کمان. کمان آلت است و واسطه است. لیکن بی خبر است و غافل از حقّ جهت قوام دنیا، زهی عظیم کمانی که آگه شود که من دردست کیستم چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد، و نمی بینی که چون کسی را بیدار می کنند از دنیا نیز بیزار می شود و سرد می شود و او نیز می گدازد و تلف می شود آدمی از کوچکی که نشو و نما گرفته است به واسطه غفلت بوده است، والاّ هرگز نبالیدی و بزرگ نشدی، پس چون او معمور و بزرگ به واسطۀ غفلت شد، باز بر وی حقّ تعالى رنج ها و مجاهده ها جَبراً و اختیاراً برگمارد، تا آن غفلت ها را از او بشوید، و او را پاک گرداند بعد از آن تواند به آن عالم آشنا گشتن وجود آدمی مثال مزبله است تَلِّ سرگين، الاّ این تلّ سرکين اگر عزیز است جهتِ آن است که در او خاتم پادشاه است و وجود آدمی همچون جوال گندم است، پادشاه ندا می کند که آن گندم را کجا می بری که صاع من در اوست، او از صاع غافل است، و غرق گندم شده است، اگر از صاع واقف شود به گندم کی التفات کند، اکنون هر اندیشه که تو را به عالم علوی می کشد و از عالم سفلی سرد و فاتر می گرداند، عکس و پرتو آن صاع است که بيرون می زند، آدمی میل به آن عالم می کند، و چون به عکس میل به عالم سفلی کند علامتش آن باشد که آن صاع در پرده پنهان شده باشد.

 

فصل

گفت قاضی عزالدیّن سلام می رساند و همواره ثنای شما و حمد شما می گوید فرمود:

                    هرکه از ما کند به نیکی یاد                یادش اندر جهان به نیکی باد

اگر کسی در حقّ کسی نیک گوید آن خير و نیکی به وی عاید می شود و در حقیقت آن ثنا و حمد به خود می گوید نظير این چنان باشد که کسی گرد خانۀ خود گلستان و ریحان کارد هر باری که نظر کند گل و ریحان بیند، او دایماً در بهشت باشد، چون خو کرد به خير گفتن مردمان چون به خير یکی مشغول شد، آن کس محبوب وی شد، و چون از وی اش یاد آید محبوب را یاد آورده باشد و یاد آوردن محبوب گل و گلستان است و روح و راحت است و چون بدِ یکی گفت آن کس در نظر او مبغوض شد، چون از او یاد کند و خیال او پیش آید چنان است که مار یا کژدم یا خار و خاشاک در نظر او پیش آمد اکنون چون می توانی که شب و روز گل و گلستان بینی و ریاض ارم بینی، چرا در میان خارستان و مارستان گردی همه را دوست دار تا همیشه در گل و گلستان باشی، و چون همه را دشمن داری، خیال دشمنان در نظر می آید، چنان است که شب و روز در خارستان و مارستان می گردی پس اولیا که همه را دوست می دارند و نیک می بینند آن را برای غير نمی کنند برای خود کاری می کنند، تا مبادا که خیالى مکروه و مبغوض در نظر ایشان آید، چون ذکر مردمان و خیال مردمان در این دنیا لابد و ناگزیر است پس جهد کردند که در یاد ایشان و ذکر ایشان همه محبوب و مطلوب آید تا کراهتِ مبغوض مُشوشّ راه ایشان نگردد، پس هرچه می کنی در حقّ خلق و ذکر ایشان می کنی بخير و شر آن جمله به تو عاید می شود و از این می فرماید حق تعالى مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ اَسَاءَ فَعلَیهَا وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرِّةٍ خَیْراً یَرَهْ وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَراًّ یَرَهْ. سؤال کرد که حق تعالى می فرماید اِنِّي جَاعِلٌ فِي الْاَرْضِ خَلِیْفَةً فرشتگان گفتند اَتَجْعَلُ فِیْهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیْهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لک هنوز آدم نیامده فرشتگان پیشين چون حکم کردند بر فساد و یَسفک الدمّاء آدمی فرمود که آن را دو وجه گفته اند یکی منقول و یکی معقول امّا آنچه منقول است آن است که فرشتگان در لوح محفوظ مطالعه کردند که قومی بيرون آیند صفتشان چنين باشد پس از آن خبر دادند و وجه دومّ آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمين خواهند بودن، لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آید هر چند که این معنی در ایشان باشد، و ناطق باشند اما چون حیوانیت در ایشان باشد ناچار فسق کنند و خون ریزی که آن از لوازم آدمی است، قومی دیگر معنی دیگر می فرمایند می گویند که فرشتگان عقل محض اند و خير صرف اند و ایشان را هیچ اختیاری نیست در کاری، همچنانکه تو در خواب کاری کنی در آن مختار نباشی لاجرم بر تو اعتراض نیست در وقت خواب اگر کفر گویی و اگر توحید گویی، و اگر زنا کنی، فرشتگان در بیداری این مثابتاند، و آدمیان به عکس ایناند ایشان را اختیاری هست و آز و هوس و همه چیز برای خود خواهند، قصد خون کنند تا همه ایشان را باشد و آن صفتِ حیوان است، پس حال ایشان که ملایکه اند ضدّ حال آدمیان آمد پس شاید به این طریق از ایشان خبر دادن که ایشان چنين گفتند و اگرچه آنجا گفتی و زبانی نبود، تقدیرش چنين باشد اگر آن دو حال متضاد در سخن آیند و از حال خود خبر دهند این چنين باشد، همچنانکه شاعر می گوید که بر که گفت که من پُر شدم بر که سخن نمی گوید معنیش این است که اگر بر که را زبان بودی در این حال چنين گفتی، هر فرشتۀ را لوحی است در باطن که از آن لوح به قدر قوّت خود احوال عالم را و آنچه خواهد شدن پیشين می خواند، و چون وقتی که آنچه خوانده است و معلوم کرده در وجود آید اعتقاد او در باری تعالى و عشق او و مستی او بیفزاید و تعجّب کند در عظمت و غیب دانی حق، آن زیادتی عشق و اعتقاد و تعجّب بی لفظ و عبارت تسبیح اوباشد همچنانکه بنایی به شاگرد خود خبر دهد که در این سَرا که می سازند چندین چوب رود و چندین خشت و چندین سنگ و چندین کاه، چون سَرا تمام شود وهمان قدر آلت رفته باشد بی کم و بیش، شاگرد در اعتقاد بیفزاید ایشان نیز در این مثابتاند.

یکی از شیخ پرسید که مصطفی با آن عظمت که لَوْلاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْاَفْلاکَ می گوید یا لَیْتَ رَبّ مُحَمدٍ لَمْ یَخْلُقْ مُحَمَّداً این چون باشد شیخ فرمود سخن بمثال روشن شود این را مثالى بگویم تا شما را معلوم گردد، فرمود که در دهی مردی بر زنی عاشق شد و هر دو را خانه و خرگاه نزدیک بود و به هم کام و عیش می راندند و از همدیگر فربه می شدند و می بالیدند، حیاتشان از همدیگر بود چون ماهی که به آب زنده باشد سال ها به هم می بودند، ناگهان ایشان را حقّ تعالى غنی کرد گوسفندان بسیار و گاوان و اسبان و مال و زر و حشم و غلام روزی کرد از غایت حشمت و تنعم عزم شهر کردند و هر یکی سرای بزرگ پادشاهانه بخرید و بخیل و حشم در آن سرا منزل کرد، این به طرفی او به طرفی و چون حال به این مثابت رسید نمی توانستند آن عیش و آن وصل را ورزیدن، اندرونشان زیر زیر می سوخت ناله های پنهانی می زدند، و امکان گفت نی تا این سوختگی به غایت رسید کلّی ایشان در این آتش فراق بسوخت، چون سوختگی به نهایت رسید، ناله در محلّ قبول افتاد اسبان و گوسفندان کم شدن گرفت به تدریج به جایی رسید که بدان مثابتِ اوّل باز آمدند بعد مدّت دراز باز به آن ده اوّل جمع شدند، و به عیش و وصل و کنار مشغول گشتند از تلخی فراق یاد کردند آن آواز برآمد که یالیتَ رَبّ مُحمّدِ لم یخلق محمّداً چون جان محمّد مجردّ بود در عالم قدس و وصل حقّ تعالى می بالید، در آن دریای رحمت همچون ماهی غوطه  ها می خورد هر چند در این عالم مقام پیغامبری و خلق را رهنمایی و عظمت و پادشاهی و شهرت و صحابه شد امّا چون باز به آن عیش اوّل بازگردد گوید که کاشکی پیغامبر نبودمی و به این عالم نیامدمی که نسبت به آن وصال مطلق آن همه بار و عذاب و رنج است این همه علم ها و مجاهده ها و بندگی ها نسبت به استحقاق و عظمت باری همچنان است که یکی سر نهاد و خدمتی کرد تو را و رفت، اگر همه زمين را بر سر نهی در خدمت حقّ همچنان باشد که یک بار سر بر زمين نهی که استحقاق حقّ و لطف او بر وجود و خدمت تو سابق است تو را از کجا بيرون آورد، و موجود کرد و مستعد بندگی و خدمت گردانید، تا تو لاف بندگی او می زنی، این بندگی ها و علم ها همچنان باشد که صورتک ها ساخته باشی از چوب و از نمد بعد از آن به حضرت عرض کنی که مرا این صورتک ها خوش آمد ساختم امّا جان بخشیدن کار توست اگر جان بخشی عمل های مرا زنده کرده باشی و اگر نبخشی فرمان تو راست، ابراهیم فرمود که خدا آن استکه یُحْیِیْ وَیُمِیْتُ، نمرود گفت که اَنَا اُحْیِیْ وَاُمِیْتُ چون حقّ تعالى اورا ملک داد او نیز خود را قادر دید، به حقّ حواله نکرد گفت من نیز زنده کنم و بميرانم و مرادم از این ملک دانش است چون آدمی را حقّ تعالى علم و زیرکی و حذاقت بخشید کارها را به خود اضافت کند، که من به این عمل و به این کار کارها را زنده کنم، و ذوق حاصل کنم گفت نی هو یُحیی و یُمیت.

یکی سؤال کرد از مولانای بزرگ که ابراهیم به نمرود گفت که خدای من آن است که آفتاب را از مشرق برآرد و به مغرب فرو برد که اِنَّ اللهَّ یَأْتِيْ بالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ الآیه اگر تو دعوی خدایی می کنی به عکس کن، از اینجا لازم شود که نمرود ابراهیم را ملزم گردانید که آن سخن اوّل را بگذاشت جواب ناگفته در دلیلی دیگر شروع کرد فرمود که دیگران ژاژ خاییدند تو نیز ژاژ می خایی، این یک سخن است در دو مثال، تو غلط کرده ای و ایشان نیز، این را معانی بسیار است، یک معنی آن است که حقّ تعالى تو را از کتم عدم در شکم مادر مصوّر کرد، و مشرق تو شکم مادر بود از آنجا طلوع کردی و به مغرب گور فرو رفتی این همان سخن اولّ است به عبارت دیگر که یُحیی و یُمیتُ اکنون تو اگر قادری از مغرب گور برون آور و به مشرق رحم باز بر، معنی دیگر این است که عارف را چون به واسطۀ طاعت و مجاهده و عملهای سَنی روشنی و مستی و روح و راحت پدید آید و در حالتِ ترکِ این طاعت و مجاهده آن خوشی در غروب رود، پس این دو حالتِ طاعت و ترکِ طاعت مشرق و مغرب اوبوده باشد پس اگر تو قادری در زنده کردن در این حالتِ غروب ظاهر که فسق وفساد و معصیت است، آن روشنی و راحت که از طاعت طلوع می کرد این ساعت در حالت غروب ظاهر گردان، این کار بنده نیست و بنده آن را هرگز نتواند کردن این کار حق است، که اگر خواهد آفتاب را از مغرب طالع گرداند، و اگر خواهد از مشرق که هُوَ الذّی یُحْیْي و یُمیتُ کافر و مؤمن هر دو مُسبّح اند زیرا حقّ تعالى خبر داده است که هرکه راه راست رود و راستی ورزد و متابعت شریعت و طریق انبیا و اولیا کند او را چنين خوشی ها و روشنائی ها و زندگی ها پدید آید و چون به عکس آن کند چنين تاریکی ها و خوف ها و چاه ها و بلاها پیش آید هر دو چون این می ورزند و آنچه حقّ تعالى وعده داده است لَایَزیدُ وَلاَ یَنْقُصُ شَتاّنَ بَیْنَ آن مسبحّ واین مسبحّ مثلا دزدی دزدی کرد و او را بدار آویختند او نیز واعظِ مسلمانان است که هرکه دزدی کند حالش این است و یکی را پادشاه جهت راستی و امانت خلعتی داد او نیز واعظ مسلمانان است اما دزد به آن زبان و امين به این زبان و لیکن تو فرق نگر میان آن دو واعظ.

 

فصل

فرمود که خاطرت خوش است و چون است زیرا که خاطر عزیز چیزی است همچون دام است دام می باید که درست باشد تا صید گيرد اگر خاطر ناخوش باشد دام دریده باشد به کاری نیاید پس باید که دوستی در حقّ کسی به افراط نباشد و دشمنی به افراط نباشد که از این هر دو دام دریده شود میانه باید این دوستی که به افراط نمی باید در حقّ غير حق می گویم اما در حقّ باری تعالى هیچ افراط مصوّر نگردد محبّت هرچه بیشتر بهتر زیرا که محبّتِ غير حقّ چون مفرط باشد و خلق مسخر چرخ فلک اند و چرخ فلک دایر است و احوال خلق هم دایر پس چون دوستی به افراط باشد در حقّ کسی دایماً سعود بزرگی او خواهد و این متعذر است پس خاطر مشوش گردد و دشمنی چون مفرط باشد پیوسته نحوست و نکبتِ او خواهد و چرخ فلک دایر است و احوال او دایر وقتی مسعود و وقتی منحوس این نیز که همیشه منحوس باشد میسر نگردد.

پس خاطر مشوش گردد اما محبّت در حقّ باری در همه عالم و خلایق از گبر و جهود و ترسا و جملۀ موجودات کامِن است کسی موجد خود را چون دوست ندارد دوستی در او کامِن است الاّ موانع آن را محجوب می دارد چون موانع برخیزد آن محبّت ظاهر گردد چه جای موجودات که عدم در جوش است به توقع آنکه ایشان را موجود گرداند عدم ها همچنانکه چهار شخص پیش پادشاهی صف زده اند هر یکی می خواهد و منتظر که پادشاه منصب را به وی مخصوص گرداند و هر یکی از دیگری شرمنده زیرا توقّع او منافی آن دیگر است پس عدم ها چون از حقّ متوقع ایجاد اند صف زده که مرا هست کن و سَبق ایجاد خود می خواهند از باری، پس از همدگر شرمنده اند اکنون چون عدم ها چنين باشند موجودات چون باشند و اِنْ مِنْ شَیْیء اِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ عجب نیست این عجب است که وَاِنْ مِنْ لَاشَیْیءٍ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

                کفر و دین هر دودر رهت پویان                 وحده لاشریک له گویان

این خانه بناش از غفلت است و اجسام و عالم را همه قوامش بر غفلت است این جسم نیز که بالیده است از غفلت است، و غفلت کفرست و دین بی وجود کفر ممکن نیست زیرا دین ترک کفرست، پس کفری بباید که ترک او توان کرد پس هر دو یک چیزند چون این بی آن نیست و آن بی این نیست لا یتجزّی اند و خالقشان یکی باشد که اگر خالقشان یکی نبودی متجزی بودندی زیرا هر یکی چیزی آفریدی پس متجزی بودند پس چون خالق یکی است وحده لاشریک باشد.

گفتند که سیّد برهان الدیّن سخن خوب می فرماید اما شعر سنائی در سخن بسیار می آرد سیّد فرمود همچنان باشد که می گویند آفتاب خوب است اما نورمی دهد این عیب دارد زیرا سخن سنائی آوردن نمودن آن سخن است و چیزها را آفتاب نماید و در نور آفتاب توان دیدن مقصود از نور آفتاب آن است که چیزها نماید آخر این آفتاب چیزها می نماید که به کار نیاید آفتابی که چیزها نماید به کار آید حقیقت آفتاب او باشد و این آفتاب فرع و مجاز آن آفتاب حقیقی باشد آخر شما را نیز بقدر عقل جزوی خود از این آفتاب دل می گيرید و نور علم می طلبید که شما را چیزی غير محسوسات دیده شود و دانش شما در افزایش باشد و از هر استادی و هر یاری متوقّع می باشید که از او چیزی فهم کنید و دریابید پس دانستیم که آفتاب دیگر هست غير آفتاب صورت که از وی کشف حقایق و معانی می شود و این علم جزوی که در وی می گریزی و از او خوش می شوی فرع آن علم بزرگ است و پرتو آن است. این پرتو تو را به آن علم بزرگ و آفتاب اصلی می خواند که اُولئِکَ یُنَادَوْنَ مِنْ مَکَانٍ بَعِیْدٍ تو آن علم را سوی خود می کشی او می گوید که من اینجا نگنجم و تو آنجا دیر رسی گنجیدن من اینجا محال است و آمدن تو آنجا صعب است تکوین محال، محال است اما تکوین صعب محال نیست پس اگرچه صعب است جهد کن تا به علم بزرگ پیوندی و متوقّع مباش که آن اینجا گنجد که محال است و همچنين اغنیا از محبّت غنای حقّ پول پول جمع می کنند و حبّه حبّه تا صفت غِنا ایشان را حاصل گردد از پرتو غنا، پرتو غنا می گوید من منادیام شما را از آن غنای بزرگ مرا چه اینجا می کشید که من اینجا نگنجم شما سوی این غنا آیید فی الجمله اصل عاقبت است عاقبت محمود باد عاقبت محمود آن باشد که درختی که بیخ اودرآن باغ روحانی ثابت باشد و فروع و شاخه های او میوه های او به جای دیگر آویخته شده باشد و میوه های او ریخته عاقبت آن میوها را به آن باغ برند زیرا بیخ در آن باغ است و اگر به عکس باشد اگرچه به صورت تسبیح و تهلیل کند چون بیخش در این عالم است آن همه میوه های او را به این عالم آورند و اگر هر دو در آن باغ باشد نور علی نور باشد.

 

فصل

اکمل الدین گفت مولانا را عاشقم و دیدار او را آرزومندم و آخرتم خود یاد نمی آید نقش مولانا را بی این اندیشه ها و پیش نهادها مونس می بینم و آرام می گيرم بجمال او و لذتّها حاصل می شود از عين صورت او یا از خیال او، فرمود اگرچه آخرت و حقّ درخاطر نیاید الاّ آن همه مُضمرست در دوستی و مذکورست.

پیش خلیفه رقاصۀّ شاهد چار پاره میزد خلیفه گفت که فِي یَدَیْکِ صَنْعَتُکَ قَالَ فُي رِجْلِي یَا خَلِیْفَةَ رَسُوْلِ الله خوشی در دست های من از آن است که آن خوشی پادرین مضمرست پس اگرچه مُرید به تفاصیل آخرت را یاد نیاورد اما لذّت او بدیدن شیخ و ترسیدن او از فراق شیخ متضمّن آن همه تفاصیل است و آن جمله در او مضمرست چنانکه کسی فرزند را یا برادر را می نوازد و دوست می دارد اگرچه از بنوتّ و اخّوت و امید وفا و رحمت و شفقت و مهر او بر خویشتن و عاقبت کار و باقی منفعت ها که خویشان از خویشان امید دارند از اینها هیچ به خاطر او نمی آید اما این تفاصیل جمله مضمرست در آن قدر ملاقات و ملاحظت همچنانکه باد در چوب مضمرست اگرچه در خاک بود یا در آب بود که اگر در او باد نبودی آتش را با او کار نبودی زیرا که باد علفِ آتش است و حیاتِ آتش است نمی بینی که به نفخ زنده می شود اگرچه چوب در آب و خاک باشد باد در او کامِن است اگر باد درو کامن نبودی بر روی آب نیامدی و همچنانکه سخن می گویی اگرچه از لوازم این سخن بسیار چیزهاست از عقل و دماغ و لب و دهان و کام و زبان و جمله اجزای تن که رئیسان تناند و ارکان و طبایع و افلاک و صدهزار اسباب که عالم به آن قایم است تا برسی به عالم صفات و آنگه ذات و با این همه این معانی در سخن مُظهر نیست و پیدا نمی شود آن جمله مضمرست در سخن چنانکه ذکر رفت.

آدمی را هر روز پنج و شش بار بی مرادی و رنج پیش می آید بی اختیار او قطعاً از او نباشد از غير او باشد و او مسخر آن غير باشد و آن غير مراقب او باشد زیرا پسِ بدفعلی رنجش می دهد اگر مراقب نباشد چون دهد مناسب و با این همه بی مرادی ها طبعش مقر نمی شود و مطمئن نمی شود که من زیر حکم کسی باشم خَلَقّ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ در وصف الوهيت که مضاد صفت عبودیت است مستعار نهاده است چندین بر سرش می کوبد و آن سرکشی مستعار را نمی گذارد زود فراموش می کند این بی مرادی ها را ولیکن سودش ندارد تا آن وقت که آن مستعار را ملک او نکنند از سیلی نرهد.

 

فصل

عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاهِ بعضی اولیا بوده است دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود میان بسته بود کار می کرد و اوش می گفت که این بکن و آن بکن او چست کار می کرد گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری گفت آری همچنين چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری مقام خود به تو دهم و تو را بجای خود بنشانم مرا خنده گرفت و عقدۀ من بگشاد دیدم رئیسان این عالم را همه بدین صفتاند با چاکران خود.

 

فصل

گفت که آن منجم می گوید که غيرافلاک و این کرۀ خاکی که می بینم شما دعوی می کنید که بيرون آن چیزی هست پیش من غير آن چیزی نیست و اگر هست بنمایید که کجاست؟ فرمود که آن سؤال فاسد است از ابتدا زیرا می گویی که بنمایید که کجاست و آنرا خود جای نیست و بعد از آن بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جایی است در زبان نیست و در دهان نیست در سینه نیست این جمله را بِکاو و پاره پاره و ذرّه ذرّه کن ببين که این اعتراض و اندیشه را در اینها همه هیچ می یابی پس دانستیم که اندیشۀ تو را جای نیست چون جای اندیشۀ خود را ندآن استی جای خالق اندیشه را چون دانی چندین هزار اندیشه و احوال بر تو می آید به دست تو نیست و مقدور و محکوم تو نیست و اگر مطلع این را دانستی که از کجاست آن را افزودی ممرّیست این جمله چیزها را بر تو و تو بی خبر که از کجا می آید و به کجا می رود و چه خواهد کردن چون از اطلّاع احوال خود عاجزی چگونه توقّع می داری که بر خالق خود مطلقّ گردی، قحبه خواهرزن می گوید که در آسمان نیست ای سگ چون می دانی که نیست آری آسمان را وژه وژه پیمودی همه را گردیدی خبر می دهی که در او نیست قحبۀ خود را که در خانه داری ندانی آسمان را چون خواهی دانستن هی آسمان شنیده ای و نام ستاره ها و افلاک چیزی می گویی اگر تو از آسمان مَطلّع می بودی یا سوی آسمان وژۀ بالا میرفتی از این هرزهها نگفتی این چه می گوییم که حقّ بر آسمان نیست مراد ما آن نیست که بر آسمان نیست یعنی آسمان بر او محیط نیست و او محیط آسمان است تعلّقی دارد به آسمان از این بی چون و چگونه چنانکه به تو تعلّق گرفته است بی چون و چگونه و همه در دستِ قدرتِ اوست و مَظهرِ اوست ودر تصرّف اوست پس بيرون از آسمان و اَکوان نباشد و به کلّی در آن نباشد یعنی که اینها بر او محیط نباشد و او بر جمله محیط باشد.

یکی گفت که پیش از آنکه زمين و آسمان بود و کرسی بود عجب کجا بود گفتیم این سؤال از اوّل فاسد است زیرا که خدای آن است که او را جای نیست تو می پرسی پیش از این هم کجا بود آخر همه چیزهای تو بی جاست این چیزها را که در تو است جای آن را دانستی که جای او را می طلبی چون بی جایست احوال و اندیشه های تو جای چگونه تصوّر بندد آخر خالق اندیشه از اندیشه لطیف تر باشد مثلاً این بنّا که خانه ساخت آخر او لطیف تر باشد از این خانه زیرا که صد چنين و غيراین بناّیی کارهای دیگر و تدبيرهای دیگر که یک به یک نماند آن مرد بنّا تواند ساختن پس او لطیفتر باشد و عزیزتر از بِنی اما آن لطف در نظر نمی آید مگر به واسطۀ خانه و عملی که در عالم حس درآید تا آن لطف او جمال نماید، این نفس در زمستان پیداست و در تابستان پیدا نیست نه آن است که در تابستان نفس منقطع شد و نفس نیست اِلاّ تابستان لطیف است و نفس لطیف است پیدا نمی شود به خلاف زمستان همچنين همه اوصاف تو و معانی تو لطیفند در نظر نمی آیند مگر به واسطۀ فعلی مثلاً حلم تو موجود است امّا در نظر نمی آید چون بر گناه کار ببخشایی حلم تو محسوس شود و همچنين قهاری تو در نظر نمی آید چون بر مجرمي قهر راني و او را بزني قهر تو در نظر آيد و همچنين الى مالانهایه. حقّ تعالى از غایت لطف" فَوْقَهُمْ " آسمان و زمين را آفرید تا قدرت او وصنع او در نظر آید و لهذا می فرماید اَفَلَمْ یَنْظُرَوْا اِلَی السمَّاءِ بَنَیْنَاهَا سخن من بدست من نیست و از این رو می رنجم زیرا میخواهم که دوستان را موعظه گویم و سخن منقاد من نمی شود از این رو می رنجم اما از آن رو که سخن من بالاتر از من است و من محکوم وی هستم شاد می شوم زیرا که سخنی را که حقّ گوید هر جا که رسد زنده کند و اثرهای عظیم کند وَمَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمی تيری که ازکمان حقّ جَهد هیچ سپری و جوشنی مانع آن نگردد از این رو شادم علم اگر به کلّی در آدمی بودی و جهل نبودی آدمی بسوختی و نماندی پس جهل مطلوب آمد از این رو که بقای وجود به وی است و علم مطلوب است از آن رو که وسیلت است به معرفت باری پس هر دو یاری گر همدگرند و همه اضداد چنين اند، شب اگر چه ضدّ روز است اما یاری گر اوست و یک کار می کنند اگر همیشه شب بودی هیچ کاری حاصل نشدی و بر نیامدی و اگر همیشه روز بودی چشم و سر و دماغ خيره ماندندی و دیوانه شدندی و معطلّ پس در شب می آسایند و می خسبند و همه آلت ها از دماغ و فکر و دست و پا و سمع و بصر جمله قوّتی می گيرند و روز آن قوتّها را خرج می کنند، پس جملۀ اضداد نسبت به ما ضدّ می نماید نسبت به حکیم همه یک کار می کنند و ضدّ نیستند در عالم بِنَما کدام بَد است که در ضمن آن نیکی نیست و کدام نیکی است که در ضمن آن بدی نیست مثلاً یکی قصد کشتن کرد به زنا مشغول شد آن خون از او نیامد از این رو که زنا است بدست از این رو که مانع قتل شد نیک است پس بدی و نیکی یک چیزند غير متجزیّ و از این رو ما را بحث است با مجوسیان که ایشان می گویند که دو خداست، یکی خالق خير و یکی خالق شر اکنون تو بنما خير بی شرّ تا ما مُقِر شویم که خدای شرّ هست و خدای خير و این محال است زیرا که خير از شر جدا نیست چون خير و شر دو نیستند و میان ایشان جدایی نیست پس دو خالق محال است ما شما را الزام نمی کنیم که البتهّ یقين کن که چنين است، می گوییم کم از آنکه در تو ظنیّ درآید که مبادا که این چنين باشد که می گویند مسلّم که یقینت نشد که چنان است چگونه ات یقين شد که چنان نیست خدا می فرماید که ای کافرک اَلَا یَظُنُّ أولئکَ اَنَّهُمْ مَبْعُوْثَوْنَ لِیَوْمٍ عظِیمٍ ظنیتّ نیز پدید نشد که آن وعده ای ما که کرده ایم مبادا که راست باشد و مؤاخذه بر کافران بر این خواهد بودن که تو را گمانی نیامد چرا احتیاط نکردی و طالب ما نگشتی؟

 

فصل

مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ وَصَوْمٍ وَصَدَقَةٍ وُقِرَّ بِمَافِي قَلْبِهِ، می فرماید که تفضیل ابوبکر بر دیگران نه از روی نماز بسیار و روزۀ بسیار است بل از آن روست که با او عنایت است و آن محبت اوست، در قیامت چون نمازها را بیارند در ترازو نهند و روزها را و صدقه ها را همچنين، اما چون محبت را بیارند محبت در ترازو نگنجد، پس اصل محبت است اکنون چون در خود محبت می بینی آن را بیفزای تا افزون شود، چون سرمایه در خود دیدی و آن طلب است آن را بطلب بیفزای که فِي الْحَرَکَاتِ بَرَکَاتٌ و اگر نیفزایی سرمایه از تو برود، کم از زمين نیستی زمين را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون می گردانند، و نبات می دهد و چون ترک کنند سخت می شود، پس چون در خود طلب دیدی می آی و می رو و مگو که در این رفتن چه فایده. تو می رو فایده خود ظاهر گردد رفتنِ مردی سوی دکّان فایده اش جز عرض حاجت نیست. حق تعالى روزی می دهد که اگر به خانه بنشیند آن دعوی استغنا است روزی فرو نیاید، عجب آن بچه کوچک که می گريد مادر او را شير می دهد اگر اندیشه کند که در این گریه من چه فایده است و چه موجب شير دادن است از شير بماند، حالا می بینیم که به آن سبب شير به وی می رسد، آخر اگر کسی در این فرو رود که در این رکوع و سجود چه فایده است چرا کنم، پیش اميری و رئیسی چون این خدمت می کنی و در رکوع می روی و چوک میزنی آخر آن امير بر تو رحمت می کند و نان پاره می دهد آن چیز که در امير رحمت می کند پوست و گوشت امير نیست، بعد از مرگ آن پوست و گوشت برجا است و درخواب هم و در بیهوشی هم اما این خدمت ضایع است پیش او پس دانستیم که رحمت که در اميرست در نظر نمی آید و دیده نمی شود، پس چون ممکن است که در پوست و گوشت چیزی را خدمت می کنیم که نمی بینیم بيرون گوشت و پوست هم ممکن باشد، و اگر آن چیز که در پوست و گوشت است پنهان نبودی ابوجهل و مصطفی یکی بودی، پس فرق میان ایشان نبودی این گوش از روی ظاهر کَر و شنوا یکی است فرقی نیست، آن همان قالب است و آن همان قالب، الاّ آنچه شنوایی است در او پنهان است آن در نظر نمی آید، پس اصل آن عنایت است، تو که اميری تو را دو غلام باشد یکی خدمت های بسیار کرده و برای تو بسیار سفرها کرده، و دیگری کاهل است در بندگی، آخر می بینیم که محبّت هست با آن کاهل بیش ازآن خدمتکار، اگرچه آن بندۀ خدمتکار را ضایع نمی گذاری امّا چنين می افتد برعنایت حکم نتوان کردن این چشم راست و چشم چپ هر دو از روی ظاهر یکی است، عجب آن چشم راست چه خدمت کرد که چپ نکرد و دست راست چه کار کرد که چپ آن نکرد وهمچنين پای راست امّا عنایت به چشم راست افتاد و همچنين جمعه بر باقی ایّام فضیلت یافت که اِنَّ لِلهِّ اَرْزَاقاً غَیْرَ اَرْزَاقٍ کُتیبَتْ لَهُ فِي الْلَّوْحِ فَلْیَطْلُبُهُا فِيْ یَوْمِ الجُمْعَة اکنون این جمعه چه خدمت کرد که روزهای دیگر نکردند، اما عنایت باو کرد و این تشریف به وی مخصوص شد و اگر کوری گوید که مرا چنين کور آفریدند معذورم، به این گفتن او که کورم و معذورم گفتن سودش نمیدارد و رنج از وی نمی رود، این کافران که در کفرند آخر در رنج کفرند وباز چون نظر می کنیم آن رنج هم عين عنایت است چون او در راحت کردگار را فراموش می کند پس برنجش یاد کند، پس دوزخ جای معبدست و مسجد کافران است، زیرا که حقّ را در آنجا یاد کند همچنانکه در زندان و رنجوری و درد دندان، و چون رنج آمد پردۀ غفلت دریده شد. حضرت حقّ را مقر شد و ناله می کند که یا رب یا رحمن و یا حقّ صحّت یافت، باز پرده های غفلت پیش آمد، می گوید کو خدا نمی یابم نمی بینم چه جویم؟ چونست که دروقت رنج دیدی و یافتی این ساعت نمی بینی؟ پس چون در رنج می بینی رنج را بر تو مستولى کنند تا ذاکر حق باشی پس دوزخی در راحت از خدا غافل بود و یاد خدا نمی کرد در دوزخ شب و روز ذکر خدا کند چون عالم را و آسمان و زمين را و ماه و آفتاب و سیّارات را و نیک و بد را برای آن آفرید که یاد او کند، و بندگی او کنند و مسبّح او باشند اکنون چون کافران در راحت نمی کنند و مقصودشان از خلق ذکر اوست، پس در جهنم روند تا ذاکر باشند، امّا مؤمنان را رنج حاجت نیست ایشان در این راحت از آن رنج غافل نیستند و آن رنج را دایماً حاضر می بینند همچنانکه کودکی عاقل را که یک بار پا در فلق نهند بس باشد فلق را فراموش نمی کند اما کودن فراموش می کند پس او رادر هر لحظه فلق باید، و همچنان اسبی زیرک که یک بار مهمیز خورد حاجت مهمیز دیگر نباشد مرد را می برد فرسنگ ها و نیشِ آن مهماز را فراموش نمی کند، اما اسب کودن را هر لحظه مهماز می باید او لایق بار مردم نیست، بر او سرگين بار کنند.

 

فصل

تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت می کند، و حکم رؤیت دارد. آنچنانکه از پدر و مادر خود زادی، تو را می گویند که از ایشان زادی تو ندیدی به چشم که از ایشان زادی، اما به این گفتن بسیار تو را حقیقت می شود که اگر بگویند که تو از ایشان نزادی نشنوی، و همچنانکه بغداد و مکّه را از خلق بسیار شنیده ای به تواتُر که هست اگر بگویند که نیست و سوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون به تواتر شنود حکم دید دارد، همچنانکه از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید می دهند باشد که یک شخصی را گفتِ او حکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزارست پس یک گفتِ او صدهزار گفت باشد، و این چه عجبت می آید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکیست، اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح به طریق اولى اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی تو را باری دیگر می باید گردیدن گرد عالم که قُلْ سِیْرُوافِي الْاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوْا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَّذِبِیْنَ آن سير برای من نبود برای سيرو پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود.

آن غرض حجاب تو شده بود نمی گذاشت که مرا ببینی همچنانکه در بازار کسی را چون به جِدّ طلب کنی هیچ کس را نبینی، و اگر بینی خلق را چون خیال بینی، یا در کتابی مساله می طلبی چون گوش و چشم وهوش از آن یک مساله پر شده است ورق ها می گردانی و چیزی نمی بینی پس چون تو را نیتّی و مقصدی غير این بوده باشد هرجا که گردیده باشی ازآن مقصود پُر بوده باشی این راندیده باشی.

در زمان عمر رضی الله عنه شخصی بود سخت پير شده بود تا به حدّی که فرزندش او را شير می داد و چون طفلان می پرورد عمر رضی الله عنه به آن دختر فرمود که در این زمان مانند تو که برپدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست می فرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصير نمی کنم که چون پدر مرا می پرورد و خدمت می کرد بر من می لرزید که مبادا به من آفتی رسد و من پدر را خدمت می کنم و شب و روز دعا می کنم و مُردن او را از خدا می خواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگرخدمت پدر می کنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذِهِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ یعنی که من بر ظاهر حکم کردن و تو مغز آن را گفتی فقیه آن باشد که بر مغز چیزی مطّلع شود حقیقت آن را باز داند حاشا ازعمر که از حقیقت و سرّ کارها واقف نبودی الاّ سيرت صحابه چنين بود که خویشتن را بشکنند ودیگران را مدح کنند.

بسیار کس باشد که او را قوّت حضور نباشد حال اودر غیبت خوشتر باشد، همچنانکه همه روشنایی روز از آفتاب است، الاّ اگر کسی همه روز در قُرص آفتاب نظر کند از او هیچ کاری نیاید و چشمش خيره گردد او را همان بهتر که بکاری مشغول باشد و آن غیبت است از نظر به قرص آفتاب، و همچنين پیش بیمار ذکر طعام های خوش مهیجّ است او رادر تحصیل قوّت و اشتها الاّ حضور آن اطعمه او را زیان باشد، پس معلوم شد که لرزه و عشق می باید در طلب حقّ هر کرا لرزه نباشد خدمت لرزندگان واجب است او را، هیچ میوۀ بر تنۀ درخت نروید هرگز، زیرا ایشان را لرزه نیست سر شاخها لرزان است، اما تنۀ درخت نیز مقویّست سر شاخها را و به واسطۀ میوه از زخم تبر ایمن است و چون لرزۀ تنۀ درخت بتبر خواهد بودن او را نالرزیدن بهتر و سکون اولیتر تا خدمت لرزندگان می کند.

زیرا معين الدیّن است عين الدیّن نیست به واسطۀ میمی که زیادت شد بر عين اَلزِّیَادَةُ عَلَي الْکَمَالِ نُقْصَانٌ آن زیادتی میم نقصان است، همچنانکه شش انگشت باشد اگرچه زیادت است الاّ نقصان باشد احد کمال است و احمد هنوز در مقام کمال نیست چون آن میم برخیزد به کلی کمال شود یعنی حق محیط همه است هرچه بر او بیفزایی نقصان باشد این عدد یک با جملۀ اعداد هست و بی او هیچ عدد ممکن نیست.

سیّد برهان الدیّن فایده می فرمود ابلهی گفت در میان سخن او که ما را سخنی می باید بی مثال باشد، فرمود که تو بی مثالى بیا تا سخن بی مثال شنوی آخر تو مثالى از خود تو این نیستی این شخص تو سایۀ توست، چون یکی می ميرد می گویند فلانی رفت اگر او این بود پس او کجا رفت، پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست، تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گيرند، هر چیز که در نظر می آید از غلیظی است چنانکه نفس در گرما محسوس نمی شود الاّ چون سرما باشد از غلیظی در نظر می آید بر نبی علیه السلّام واجب است که اظهار قوّت حقّ کند و به دعوت تنبیه کند الّا بر او واجب نیست که آن کس را بمقام استعداد رساند، زیرا آن کارِ حقّ است و حق را دو صفت است قهر و لطف، انبیا مظهرند هر دو را مؤمنان مظهر لطف حقّند و کافران مظهر قهر حق آنها که مقر می شوند خود را در انبیا می بینند و آواز خود از او می شنوند و بوی خود را از او می یابند کسی خود را منکر نشود، از آن سبب انبیا می گویند به امّت که ما شماییم و شما مایید میان ما بیگانگی نیست کسی می گوید که این دست من است هیچ از او گواه نطلبند زیرا جزویست متّصل، اما اگر گوید فلانی پسر من است از او گواه طلبند زیرا آن جزویست منفصل.

 

فصل

بعضی گفته اند محبّت موجب خدمت است و این چنين نیست بلکه میل محبوب مقتضی خدمت است و اگر محبوب خواهد که محبّ بخدمت مشغول باشد از محبّ هم خدمت آید، و اگر محبوب نخواهد از او ترک خدمت آید ترک خدمت منافی محبّت نیست، آخر اگر او خدمت نکند آن محبّت در او خدمت می کند، بلکه اصل محبّت است و خدمت فرع محبت است، اگر آستين بجنبد آن از جنبیدن دست باشد الاّ لازم نیست که اگر دست بجنبد آستين نیز بجنبد مثلاً یکی جبّه بزرگ دارد چنانکه در جبّه می غلتد و جبّه نمی جنبد شاید الّا ممکن نیست که جبّه بجنبد بی جنبیدن شخص بعضی خود جبۀ را شخص پنداشته اند و آستين را دست انگاشته اند، موزه و پاچۀ شلوار را پای گمان برده اند این دست و پا آستين و موزۀ دست و پای دیگر است، می گویند فلان زیردست فلان است و فلان را دست به چندین می رسد و فلان را سخن دست می دهد قطعاً غرض از آن دست و پا این دست و پا نیست، آن امير آمد و ما را گرد کرد و خود رفت، همچنانکه زنبور موم را با عسل جمع کرد وخود رفت پَریّد، زیرا وجود او شرط بود آخر بقای او شرط نیست، مادران و پدران ما مثل زنبورانند که طالبی را با مطلوبی جمع می کنند، و عاشقی را با معشوقی گرد می آورند، و ایشان ناگاه می پرنّد حق تعالى ایشان را واسطه کرده است در جمع آوردن موم و عسل و ایشان می پرند موم و عسل می ماند و باغبان، خود ایشان از باغ بيرون نمی روند این آنچنان باغی نیست که از اینجا توان بيرون رفتن الا از گوشۀ باغ به گوشۀ باغ می روند.  تن ما مانند کندویی است و در آنجا موم و عسل عشق حقّ است زنبوران مادران و پدران اگر چه واسطه اند الاّ تربیت هم از باغبان می یابند، و کندو را باغبان می سازد آن زنبوران را حق تعالى صورتی دیگر داد، آن وقت که این کار می کردند جامه دیگر داشتند به حسب آن کار، چون در آن عالم رفتند لباس گردانیدند، زیرا آنجا از ایشان کاری دیگر می آید الّا شخص همان است که اول بود چنانکه مثلاً یکی در رزم رفت و جامۀ رزم پوشید و سِلاح بست و خود بر سر نهاد زیرا وقت جنگ بود اما چون در بزم آید آن جام ها را بيرون آورد زیرا به کاری دیگر مشغول خواهد شدن الّا شخص همان باشد الاّ چون تو او را در آن لباس دیده باشی هر وقت که او را یادآوری در آن شکلش و آن لباس خواهی تصوّر کردن، و اگرچه صد لباس گردانیده باشد، یکی انگشتری در موضعی گم کرد اگرچه آن را از آنجا بردند، او گرد آن جای می گردد یعنی من اینجا گم کرده ام چنانکه صاحب تعزیت گرد گور می گردد و پيرامون خاک بی خبر طواف می کند و می بوسد.

یعنی آن انگشتری را اینجا گم کرده ام و او را آنجا کی گذارند، حقّ تعالى چندین صنعت کرد و اظهار قدرت فرمود تا روزی دو روح را با کالبد تألیف داد برای حکمت الهی، آدمی با کالبد اگر لحظۀ در لحد بنشیند بیم آن است که دیوانه شود فکیف که از دام صورت و کندۀ قالب بجهد کی آنجا ماند حق تعالى آن را برای تخویف دل ها و تجدید تخویف نشانی ساخت تا مردم را از وحشت گور و خاک تيره ترسی در دل پیدا شود، همچنانکه در راه چون کاروان را در موضعی می زنند ایشان دو سه سنگ بر هم می نهند جهت نشان، یعنی اینجا موضع خطرست، این گورها نیز همچنين نشانیست محسوس برای محل خطر، آن خوف دریشان اثرها می کند لازم نیست که به عمل آید مثلاً اگر گویند که فلان کس از تو می ترسد بی آنکه فعلی از او صادر شود تو را در حقّ او مهری ظاهر می شود قطعاً و اگر به عکس این گویند که فلان هیچ از تو نمی ترسد و تو را در دل او هیبتی نیست به مجرد این در دل خشمی سوی او پیدا می گردد، این دویدن اثر خوف است جمله عالم می دوند الا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد، از آن آدمی نوعی دیگر و ازآن نبات نوعی دیگر و از آنِ روح نوعی دیگر، دویدن روح بی گام و نشان باشد، آخر غوره را بنگر که چند دوید تا بِسوادِ انگوری رسید، همين که شيرین شد فی الحال بدان منزلت برسید، الّا آن دویدن درنظر نمی آید وحشیّ نیست، الّا چون به آن مقام برسد، معلوم شود که بسیاری دویده است، تا اینجا رسید، همچنانکه کسی در آب میرفت و کسی رفتن او نمی دید چون ناگاه سر از آب برآورد معلوم شد که او در آب می رفت که اینجا رسید.

 

فصل

دوستان را در دل رنج ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن الّا به دیدار دوست که لِقاء الْخَلِیْلِ شِفَاءُ العَلیْلِ تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثير ایشان آن لحظه مؤمن می شود کقوله تعالى وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل می کند بنگر که در مؤمن چه منفعت ها کند، بنگر که آن پشم از مجاورت عاقلی چنين بساط منقّش شد و این خاک به مجاورت عاقل چنين سرایی خوب شد صحبت عاقل در جمادات چنين اثر کرد بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه اثر کند از صحبت نفسِ جزوی و عقل مختصر جمادات به این مرتبه رسیدند و این جمله سایه عقل جزئی است، از سایه شخص را قیاس توان کردن اکنون از اینجا قیاس کن که چه عقل و فرهنگ می باید که از آن این آسمانها و ماه و آفتاب و هفت طبقۀ زمين پیدا شود و آنچه در مابين ارض و سماست این جملۀ موجودات سایۀ عقل کلیّ است، سایۀ عقل جزوی مناسب سایۀ شخصش، و سایۀ عقل کلّی که موجودات است مناسب اوست و اولیای حقّ غير این آسمانها آسمان های دیگر مشاهده کرده اند که این آسمان ها در چشمشان نمی آید و این حقير می نماید پیش ایشان و پای بر اینها نهاده اند و گذشته اند

                آسمانهاست در ولایت جان                                    کار فرمای آسمان جهان

و چه عجب می آید که آدمیی از میان آدمیان این خصوصیّت یابد که پا بر سر کیوان نهد، نه ما همه جنس خاک بودیم حق تعالى در ما قوّتی نهاد که اما از جنس خود بدان قوّت ممتاز شدیم و متصرّف آن گشتیم و آن متصّرف ما شد تا در وی تصّرف می کنیم به هر نوعی که می خواهیم گاه بالاش می بریم گاه زیرش می نهیم گاه سرایش می سازیم گاه کاسه و کوزه اش می کنیم گاه درازش می کنیم و گاه کوتاهش می کنیم اگر ما اوّل همان خاک بودیم و جنس او بودیم حقّ تعالى ما را بدان قوّت ممتاز کرد، همچنين از میان ما که یک جنسیم چه عجب است که اگر حقّ تعالى بعضی را ممتاز کند که ما به نسبت به وی چون جماد باشیم، و او در ما تصرّف کند و ما از او بی خبر باشیم و او از ما باخبر، این که می گوییم بی خبر، بی خبری محض نمی خواهیم، بلکه هر خبری در چیزی بی خبریست از چیزی دیگر، خاک نیز به آن جمادی از آنچه خدا او را داده است باخبر است که اگر بی خبر بودی آب را کی پذیرا شدی و هر دانه ای را به حسب آن دایگی کی کردی و پروردی؟ شخصی چون در کاری مُجدّ باشد و مُلازم باشد آن کار را بیداریش در آن کار بی خبری است از غير آن، ما از این غفلت، غفلتِ کلّی نمی خواهیم، گربه را می خواستند که بگيرند هیچ ممکن نمی شد روزی آن گربه به صید مرغی مشغول بود به صید مرغ غافل شد او را بگرفتند، پس نمی باید که در کار دنیا به کلی مشغول شدن سهل باید گرفتن و دربندِ آن نمی باید بودن، که مبادا این برنجد و آن برنجد می باید که گنج نرنجد اگر اینان برنجد اوشان بگرداند اما اگر او برنجد نعوذ بالله او را که گرداند، اگر تو را مثلاً قماشات باشد از هر نوعی به وقت غرق شدن عجب چنگ در کدام زنی؟ اگرچه همه دربایست است ولیکن یقين است که در تنگ چیزی نفیس خزینه ای دست زنی که به یک گوهر و به یک پاره لعل هزار تجمّل توان ساخت، از درختی میوۀ شيرین ظاهر می شود اگرچه آن میوه جزو او بود حقّ تعالى آن جزو را بر کل گزید و ممتاز کرد، که در وی حلاوتی نهاد که در آن باقی ننهاد که به واسطۀ آن جزو بر آن کل رجحان یافت و لباب و مقصود درخت شد کقوله تعلی بَلْ عَجِبُوْا اَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ.

شخصی می گفت که مرا حالتی هست که محمّد و ملک مقرّب آنجا نمی گنجد شیخ فرمود که عجب بنده را حالتی باشد که محمّد در وی نگنجد محمّد را حالتی نباشد که چون تو گنده بغل آنجا نگنجد. مسخره ای می خواست که پادشاه را به طبع آورد و هر کسی به وی چیزی پذیرفتند که پادشاه عظیم رنجیده بود بر لب جوی پادشاه سيران می کرد خشمگين مسخره از طرفی دیگر پهلوی پادشاه سيران می کرد به هیچ وجه پادشاه در مسخره نظر نمی کرد در آب نظر می کرد مسخره عاجز شد گفت ای پادشاه در آن آب چه می بینی که چندین نظر می کنی؟ گفت قلتبانی را می بینم. گفت بنده نیز کور نیست اکنون چون تو را وقتی باشد که محمّد نگنجد عجب محمّد را آن حالت نباشد که چون او گنده بغلی درنگنجد آخر این قدر حالتی که یافتۀ از برکت اوست و تأثير اوست، زیرا اوّل جمله عطاها را بر او می ریزند، آنگه از او به دیگران بخش شود سنّت چون چنين است حقّ تعالى فرمود که اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْنَّبِیُّ وَرَحْمَةُ اللهِّ وَبَرَکَاتُهُ جمله نثارها بر تو ریختیم او گفت که وَعَلی عِبَادِاللهِ الصَّالِحِیْنَ راه حقّ سخت مخوف و بسته بود و پر برف اوّل جان بازی او کرد و اسب را در راند و راه را بشکافت هر که رَوَد در این راه از هدایت و عنایت او باشد، چون راه را از اوّل او پیدا کرد و هر جای نشانی نهاد و چوب ها اِستانید که این سو مروید و آن سو مروید و اگر آن سو روید هلاک شوید چنانکه قوم عاد و ثمود و اگر این سو روید خلاص یابید چنانکه مؤمنان همه قرآن در بیان این است که فِیْهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ یعنی در این راهها نشان ها بداده ایم واگر کسی قصد کند که از این چوب ها چوبی بشکند همه قصد او می کنند که راه ما را چرا ویران می کنی و دربند هلاکتمان می کوشی مگر تو ره زنی؟ اکنون بدان که پیش رو محمّد است تا اول به محمّد نیاید به ما نرسد، همچنانکه چون خواهی که جایی روی اول رهبری عقل می کند که فلان جای می باید رفتن مصلحت این است، بعد از آن چشم پیشوایی کند بعد از آن اعضا در جنبش آیند، بدین مراتب، اگرچه اعضا را از چشم خبر نیست و چشم را از عقل. آدمی اگرچه غافل است الاّ از او دیگران غافل نیستند، پس کار دنیا را قوی مُجدّ باشی از حقیقت کار غافل شوی، رضای حقّ باید طلبیدن نه رضای خَلق، که آن رضا و محبّت و شفقت در خلق مستعار است حق نهاده است، اگر نخواهد هیچ جمعیّت و ذوق ندهد، به وجود اسباب نعمت و نان و تنعمّات همه رنج و محنت شود، پس همه اسباب چون قلمی است در دستِ قدرتِ حقّ محرّک و محررّ حقّ است تا او نخواهد قلم نجنبد اکنون تو در قلم نظر می کنی می گویی این قلم را دستی باید. قلم را می بینی دست را نمی بینی قلم را می بینی دست را یاد می کنی کو آنکه می بینی و آنکه می گویی، اما ایشان همیشه دست را می بینند. می گویند که قلمی نیز باید بلکه از مطالعۀ خوبی دست پروای مطالعۀ قلم ندارند و می گویند که این چنين دست بی قلم نباشد جایی که تو را از حلاوت مطالعۀ قلم پروای دست نیست، ایشان را از حلاوت مطالعه آن دست چگونه پروای قلم باشد، چون تو را در نان جوین حلاوتی هست که یاد نان گندمين نمی کنی ایشان را به وجود نان گندمين یاد نان جوین کی کنند، چون تو را بر زمين ذوقی بخشید که آسمان را نمی خواهی که خود محلّ ذوق آسمان است، و زمين از آسمان حیات دارد، اهل آسمان از زمين کی یاد آورند اکنون خوشی ها و لذتّها را از اسباب مَبين که آن معانی در اسباب مستعار است که هُوَ الضَّرُ وَالناّفِعُ چون ضرر و نفع از اوست تو بر اسباب چه چفسیده ای خَیْرُ الْکَلَامِ مَا قَلَّ وَ دَلّ بهترین سخن ها آن است که مفید باشد نه که بسیار قُلْ هُوَاللهُّ اَحَدٌ اگرچه اندک است به صورت امّا بر البقره اگرچه مطوّل است رجحان دارد از روی افادت، نوح هزار سال دعوت کرد چهل کس به او گرویدند مصطفی را خود زمان دعوت پیداست که چه قدر بود چندین اقالیم به وی ایمان آوردند، چندین اولیا و اوتاد از او پیدا شدند پس اعتبار بسیاری را و اندکی را نیست، غرض افادت است بعضی را شاید که سخن اندک مفیدتر باشد از بسیاری چنانکه تنوری را چون آتش به غایت تیز باشد از او منفعت نتوانی گرفتن و نزدیک او نتوانی رفتن، و از چراغی ضعیف هزار فایده گيری، پس معلوم شد که مقصود فایده است بعضی را خود مفید آن است که سخن نشنوند همين ببینند بس باشد و نافع آن باشد و اگر سخن بشنود زیانش دارد، شیخی از هندستان قصد بزرگی کرد چون به تبریز رسید بر در زاویۀ شیخ رسید از اندرون زاویه آواز آمد که بازگرد در حقّ تو نفع این است که بر این در رسیدی اگر شیخ را ببینی تو را زیان دارد، سخن اندک و مفید همچنان است که چراغی افروخته چراغی نا افروخته را بوسه داد و رفت آن در حقّ او بس است، و او به مقصود رسید. نبی آخر آن صورت نیست صورت او اسب نبی است، نبی آن عشق است و محبّت و آن باقیست همیشه همچنانکه ناقۀ صالح صورتش ناقه است، نبی آن عشق و محبّت است و آن جاوید است.

یکی گفت که بر مناره خدا را تنها چرا ثنا نمی گویند و محمّد را نیز یاد می آرند گفتندش که آخر ثنای محمّد ثنای حقّ است، مثالش همچنانکه یکی بگوید که خدا پادشاه را عمری دراز دهاد و آن کس را که مرا به پادشاه راه نمود، یا نام و اوصاف پادشاه را به من گفت، ثنای او به حقیقت ثنای پادشاه باشد، این نبی می گوید که به من چیزی دهید من محتاجم یا جُبّه خود را به من ده یا مال یا جامۀ خود را او جُبّه و مال را چه کند می خواهد لباس تو را سبک کند تا گرمی آفتاب به تو رسد که اَقْرِضُوالله قَرْضاً حَسَناً مال و جُبّه تنها نمی خواهد به تو بسیار چیزها داده است غير مال، علم و فکر و دانش و نظر یعنی لحظۀ نظر و فکر و تأمّل و عقل را به من خرج کن آخر مال را به این آلت ها که من داده ام بدست آورده ای هم از مرغان و هم از دام صدقه می خواهد، اگر برهنه توانی شدن پیش آفتاب بهتر که آن آفتاب سیاه نکند، بلکه سپید کند و اگر نه باری جامه را سبکتر کن تا ذوق آفتاب را ببینی مدّتی به ترشی خو کرده ای باری شيرینی را نیز بیازما.

 

فصل

هر علمی که آن به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود آن علم اَبدان است و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود آن علم ادیان است، دانستن علم اَنَا الحق، علم ابدان است. اَنَا الحق شدن علم ادیان است، نور چراغ و آتش را دیدن علم ابدان است، سوختن در آتش یا در نور چراغ علم ادیان است. هرچه آن دید است علم ادیان است، هرچه دانش است علم ابدان است، می گویی محققّ دید است و دیدن است باقی علم ها علم خیال است مثلاً مهندس فکر کرد و عمارت مدرسه ای را خیال کرد هر چند که آن فکر راست و صواب است اماا خیال است، حقیقت وقتی گردد که مدرسه را برآرد و بسازد اکنون از خیال تا خیال فرق هاست: خیال ابوبکر و عمر و عثمان و علی بالای خیال صحابه باشد و میان خیال و خیال فرق بسیار است. مهندس دانا خیال بنیاد خانه ای کرد و غير مهندس هم خیال کرد فرق عظیم باشد، زیرا خیال مهندس به حقیقت نزدیکتر است، همچنين که آن طرف درعالم حقایق و دید از دید تا دید فرق ها است، ما لانهایه. پس آنچه می گویند هفتصد پرده است از ظلمت و هفت صد از نور هرچه عالم خیال است پردۀ ظلمت است، و هرچه عالم حقایق است پرده های نور است، اما میان پرده های ظلمت که خیال است هیچ فرق نتوان کردن و در نظر آوردن از غایت لطف، با وجود چنين فرق شگرف و ژرف در حقایق نیز نتوان آن فرق فهم کردن.

 

فصل

اهل دوزخ در دوزخ خوش تر باشند که اندر دنیا، زیرا در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند از حقّ و چیزی از خبر حقّ شيرین تر نباشد پس آنچه دنیا را آرزو می برند برای آن است که عملی کنند تا از مظهر لطف باخبر شوند، نه آنکه دنیا خوشتر است از دوزخ و منافقان را در دَرَک اَسفل برای آن کنند که ایمان بر او آمد کفر او قوی بود عمل نکرد، او را عذاب سخت تر باشد تا از حقّ خبر یابد کافر را ایمان بر او نیامد کفر او ضعیف است به کمتر عذابی باخبر شود، همچنانکه میزری که بر او گرد باشد و قالی ای که بر او گرد باشد میزر را یک کس اندکی بیفشاند پاک شود اما قالى را چهار کس باید که سخت بیفشاند تا گرد از او برود، و آنچه دوزخیان می گویند افِیْضُوْا عَلَیْنَا مِنَ الْمَاءِ اَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللهُّ حاشا که طعام ها و شراب ها خواهند یعنی از آن چیز که شما یافتید و بر شما می تابد بر ما نیز فیض کنید. قرآن همچو عروسی است با آنکه چادر را کِشی او روی به تو ننماید، آنکه آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مَکر کرد و خود را به تو زشت نمود، یعنی من آن شاهد نیستم، او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی بر وی کشت او را آب دهی از دور خدمت های او کنی در آنچه رضای اوست کوشی بی آنکه چادر او کشی به تو روی بنماید اهل حقّ را طلبی که فَادْخُلِی فِي عِبَادِيْ وَادْخُلِيْ جَنتِّي حق تعالى به هرکس سخن نگوید، همچنانکه پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کرده اند، ره به پادشاه از او برند حقّ تعالى هم بنده ای را گُزیده تا هر که حقّ را طلب کند در او باشد وهمه انبیا برای این آمده اند که ره جز ایشان نیستند.

 

فصل

سراج الدیّن گفت که مساله ای گفتم اندرون من درد کرد. فرمود آن موکلّی است که نمی گذارد که آن را بگویی اگرچه آن موکّل را محسوس نمی بینی ولیکن چون شوق و راندن و اَلَم می بینی دانی که موکّلی هست مثلاً در آبی می روی نرمی گلها و ریحان ها به تو می رسد و چون طرف دیگر می روی خارها در تو می خِلَد، معلوم شد که آن طرف خارستان است و ناخوشی و رنج است و آن طرف گلستان و راحت است، اگرچه هر دو را نمی بینی این را وجدانی گویند از محسوس ظاهرتر است مثلاً گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند اما از محسوس ظاهرتر شد، زیرا اگر چشم را فراز کنی محسوس را نبینی امّا دفع گرسنگی از خود به هیچ حیله نتوانی کردن و همچنين گرمی در غذاهای گرم و سردی و شيرینی و تلخی در طعام ها نامحسوس اند ولیکن از محسوس ظاهرتر است، آخر تو به این تن چه نظر می کنی تو را به این تن چه تعلّق است تو قایمی بی این، و هماره بی اینی اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولى به کارها هرگز به تن نیستی، اکنون چه می لرزی بر این تن چون یک ساعت با وی نیستی جای های دیگری تو کجا و تن کجا؟ اَنْتَ فِي وَادٍ وَ انَا فِيْ وَادٍ این تن مغلطۀ عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد، هی تو چه تعلّق داری به تن؟ این چشم بندی عظیم است، ساحران فرعون چون ذرهّ ای واقف شدند تن را فدا کردند خود را دیدند که قایم اند بی این تن و تن به ایشان هیچ تعلقّ ندارد و همچنين ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند.

حجّاج بنگ خورده و سَر بر در نهاده بانگ می زد که در را نجنبانید تا سرم نیفتد پنداشته بود که سرش از تنش جداست و به واسطۀ در قایم است، احوال ما و خلق همچنين است پندارند که به بدن تعلّق دارند یا قایم به بدن اند.

 

فصل

خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر می طلبند، بسیار زنان باشند که مستور باشند امّا رو باز کنند تا مطلوبی خود را بیازمایند چنانکه تو اُستره را بیازمایی و عاشق به معشوق می گوید من نخفتم و نخوردم و چنين شدم و چنان شدم بی تو معنیش این باشد که تو مظهر می طلبی مظهر تو منم تا بدو معشوقی فروشی، و همچنين علما و هنرمندان جمله مظهر می طلبند کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیاً فَاحْبَبْتُ اَنْ اَعْرَفُ، خلق آدم علی صورته اَی علی صورة احکامه احکام او در همه خلق پیدا شود، زیرا همه ظلّ حقّند و سایه به شخص ماند، اگر پنج انگشت باز شود سایه نیز باز شود و اگر در رکوع رود سایه هم در رکوع رود و اگر دراز شود هم دراز شود پس خلق طالب طالب مطلوبی و محبوبیاند که خواهند تا همه محبّ او باشند و خاضع، و با اعدای او عدو و با اولیای او دوست، این همه احکام و صفات حقّ است که در ظلّ م ینماید غایة ما فی الباب این ظلّ ما از ما بی خبر است، امّا ما باخبریم ولیکن نسبت به علم خدا این خبر ما حکم بی خبری دارد، هرچه در شخص باشد همه در ظلّ ننماید جز بعضی چیزها پس جملۀ صفات حق در این ظلّ ما ننماید بعضی نماید که وَ مَا اُوْتِیْتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلَّا قَلِیْلاً.

 

فصل

سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ شَیْیءِ اَعْظَمُ وَمَا اَصْعَبُ فِي الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ قَالَ غَضَبُ اللهِّ قَالوا وَمَا یَنْجِی عَنْ ذلِکَ قَالَ اَنْ تَکْسِرَ غَضَبَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ طریق آن بود چون نفس خواهد که شکایت کند خلاف او کند و شکر گوید و مبالغه کند چندانی که در اندرون خود محبّت او حاصل کند زیرا شُکر گفتن به دروغ، از خدا محبت جستن است، چنين مي فرمايد مولاناي بزرگ قدس الله سرهّ كه اَلشِّکَایَةُ عَنِ الْمَخْلُوْقِ شِکَایَةٌ عَنِ الْخَالِقِ و فرمود دشمنی و غیظ در غیبت تو بر تو پنهان است همچون آتش چون دیدی که ستاره ای  جست آن را بِکُش تا به عدم باز رود از آنجا که آمده است و اگر مدد کنی به کبریتِ جوابی و لفظ مجازاتی ره یابد و از عدم دگر و دگر روان شود و دشوار توان آن را بازفرستادن به عدم اِدْفَعْ بِالَّتِيْ هِیَ اَحْسَنُ تا قهر عدو کرده باشی از دو وجه یکی آنکه عدو گوشت و پوست او نیست اندیشۀ ردیست چو دفع شد از تو به بسیاری شُکر هر آینه از او نیزدفع شود، یکی طبعاً که اَلْاِنْسَانُ عَبِیْدُ الْاِحْسَانِ و دومّ چو فایده نبیند چنانکه کودکان یکی را به نامی می خوانند او دشناممی دهد ایشان را رغبت زیادت می شود که سخن ما عمل کرد و اگر تغیير نبیند و فایدۀ نبیند میلشان نماند، دوم آنکه چو این صفت عفوی در تو پیدا آید معلوم شود که مذمّت او دروغ است کژ دیده است، او تو را چنانکه توی ندیده است، و معلوم شود که مذموم اوست نه تو و هیچ حجّتی خصم را خجل تر از آن نکند که دروغی او ظاهر شود پس تو به ستایش در شکر، او را زهر می دهی زیرا که اِظهار نُقصانی تو می کند تو کمال خود ظاهر کردی که محبوب حقیّ که وَالْعَافِیْنَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُّ یَحِبُّ الْمُحْسِنیْنَ محبوب حق ناقص نباشد چندانش بِسِتا که یاران او به گمان افتند که مگر با ما به نفاق است که با اوش چندان اتّفاق است

         برکن بر وفق سبلتشان گرچه دولتند            بشکن بحکم گردنشان گرچه گردنند

وَفَقنَّااللهُ لِهذا.

 

فصل

میان بنده و حق حجاب همين دوست و باقی حجب از این دو ظاهر می شود و آن صحّت است و مال. آن کس که تندرست است می گوید خدا کو؟ من نمی دانم و نمی بینم. همين که رنجش پیدا می شود آغاز می کند که یا الله یا الله و به حق همراز و هم سخن می گردد پس دیدی که صحّت حجاب او بود، و حقّ زیر آن درد پنهان بود، و چندانک آدمی را مال و نوا هست اسبب مرادات مهیّا می کند و شب و روز به آن مشغول است همين که بی نواییش رو نمود نَفْس ضعیف گشت و گِردِ حَقّ گردد:

            مستیّ و تهی دستیت آورد به من                      من بندۀ مستی و تهی دستی تو

حقّ تعالى فرعون را چهارصد سال عمر و ملک و پادشاهی و کامروایی داد جمله حجاب بود که او را از حضرت حقّ دور می داشت یک روزش بی مرادی و درد سر نداد تا مبادا که حقّ را یاد آرد گفت تو به مراد خود مشغول می باش و ما را یاد مکن شبت خوش باد.

 

                     از ملکت سير شد سلیمان                          و ایّوب نگشت از بلا سير

فصل

فرمود این که می گویند در نفس آدمی شریّ هست که در حیوانات و سِباع نیست نه از آن روست که آدمی از ایشان بدتر است، از آن رو است که آن خوی بد و شرّ نفْس و شومی هایی که در آدم است بر حسب گوهر مخفی است که در اوست که این اخلاق و شومی ها و شرّ حجاب آن گوهر شده است چندانک گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر حجاب او بیشتر، پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است، و رفع این حجب ممکن نشود الاّ به مجاهدات بسیار، و مجاهده ها به انواع است اعظم مجاهدات آمیختن است با یارانی که روی به حقّ آورده اند و ازا ین عالم اِعْراض کرده اند هیچ مجاهده ای سخت تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس است و از این است که می گویند چون مار چهل سال آدمی نبیند اژدها شود. یعنی که کسی را نمی بیند که سبب گدازش شرّ و شومی او شود، هر جا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمين هست و اینکه هر جا حجاب بزرگ، گوهر بهتر چنانکه مار بر سر گنج است تو زشتی ما را مبين نفایس گنج را ببين.

 

فصل

دلدارم گفت کان فلان زنده به چیست الفرقُ بين الطیور و اجنحتها و بين اجنحة همم العقلاء اَنّ الطیورَ باجنحتها تطيرُ الى جهةٍ مِن الجهات و العقلاء باجنحة هممهم یطيرونَ عَن الجهات لِکلّ فرس طویلةٌ و لِکلّ دابةِ اصطبلُ ولِکلّ طير وکرٌ و الله اعلم.

**************************



اتفّق الفراغ من تحریر هذه الاسرار الجلالیةّ فی التربةِ المقدسّة یوم الجمعة رابع شهر رمضان المبارک لعام احدی و خمسين و سبعمائه و اناالفقير الى الله الغنی بهاء الدّین المولوی العادلى السرّایی احسن الله عواقبه آميّن یارب العالمين__

 

 

 

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس

اکرم نیری

2016-08-19

سلام. اوقات خوش. من دانشجوی ارشد زبان و ادبیات فارسی هستم. موضوع پایان نامه ام تلمیح در آثار منثور مولاناست. در مورد کتاب فیه ما فیه دچار مشکل شدم. تشریح این کتاب رو در جایی پیدا نکردم, می تونید راهنمایی ام کنید. سپاس

احسان اشرفی

2016-08-22

سلام به شما خانم نیری. متاسفانه من هنوز فرصت نکرده ام شرح فیه ما فیه را شروع به نگارش کنم. استاد کریم زمانی یک کتاب دارند از فیه ما فیه ولی نمی دونم شرح داره یا نه. اگر به صورت خاصی سوالی دارید من در خدمت شما هستم