فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۴


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۴

 

 

 

اِنّی اُحِبُّکَ گفت هُش دار که چه می گویی گفت اِنّی اُحِبُّکَ گفت هُش دار که چه می گویی باز مکرر

کرد که اِنّی اُحِبُّکَ گفت اکنون پای دار که باز به دست خودت خواهم کشتن وای بر تو   یکی در زمان

مُصْطَفی صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ آمد گفت که من این دین تو را نمی خواهم وَالله که نمی خواهم این دین را باز

بستان چندان که در دین تو آمدم روزی نیاسودم مال رفت زن رفت فرزند نماند حرمت نماند قوت

نماند شهوت نماند گفت حاشا دین ما هر جا که رفت باز نیاید تا او را از بیخ و بُن بَر نکَند و خانه اش

را نروبد و پاک نکند که لا یَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَّهَرُوْنَ چگونه معشوق است تا در تو مویی مِهر خودت

باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلّی از خود و از عالَم بیزار می باید شدن و دشمن خود شدن

تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حقّ نرساند و آنچه نابایست است از او

جدا نکند از او دست ندارد پیغامبر فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ

است از آن شادی های اوّل تا در معدۀ تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت

استفراغ کسی چیزی نخورد و چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام خورد تو نیز صبر کن

و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید شادیی که آن را غم نباشد

گُلی که آن را خار نباشد میی که آن را خمار نباشد آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول

آن در دنیا ممکن نیست و مَعَ هَذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است

که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پُر تگرگ پر باران پر برف پر محنت مثلاً

کسی عزم اَنطالیه کرده است و سوی قیصریّه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را

ترک نمی کند مَعَ اَنَّه که ممکن نیست که از این راه به انطالیه رسد الاّ آنکه به راه انطالیه می رود اگرچه


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس