فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۳


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۳

 

 

 

خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هِلند چون کار از حدّ

رفت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد کفشی و سایۀ کسی ندید و حس کس نمی جنبید

گفت آخر کیست که تو را نمی هلد که بیرون آیی گفت آن کس که تو را نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست

که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز

آن را می طلبد بندۀ آنم که نمی بینمش و از آنچه فهم کرده است و دیده است ملول است و گریزان است و از این روست

که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سیر و ملول شوی و این روا نیست سُنیّان

می گویند که آن وقتی باشد که او یک لون نماید چون به هر لحظه صد لون

می نماید که کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ و اگر صدهزار سال تجلّی کند هرگز یکی به یکی نماند آخِر تو نیز

این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال و هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعل به فعلی دیگر نمی

ماند در وقت شادی تجلّی دیگر در وقت گریه تجلّی دیگر در وقت خوف تجلّی دیگر در وقت رَجا تجلّی

دیگر چون افعال حق و تجلّی افعال و آثار حق گوناگون است و به یکدیگر نمی ماند پس تجلّی ذات او نیز چنین

باشد مانند تجلّی افعال او آن را بر این قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حقّ در یک لحظه هزار

گونه می شوی و بر یک قرار نیستی   بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق می روند و بعضی هستند

خاصه که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آن را حق فرستاده است اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا

الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ مفسّران می گویند که در حقّ قرآن است این هم نیکوست اما این نیز هست

یعنی که در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن ماییم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک

بار بگو خدا و آن گاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد به مُصْطَفی صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ گفت که


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس