فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۲


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۲

 

 

 

بعد از این عقلِ او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلم کردن   نعره های نهانی تو را گوش

اصحاب نعره می شنوند آن کس که چیزی دارد یا در او گوهری و دردی هست پیداست آخر میان قطار

اشتران آن اشتر مَست پیدا باشد از چشم و از رفتار و کفک و غیر کفک سِیْمَاهُمْ فِی وُجُوْهِهِمْ مِنْ اَثَرِ

السُّجُوْدِ هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنکه نمی خورد

و پژمرده است کی پنهان ماند این های و هوی بلند که می زنند سِرّش آن است که از سخنی سخن ها فهم می کنند

و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنان که کسی وَسیّط و کُتب مُطوَّل خوانده باشد از تنبیه چون

کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از آن یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک حرفِ تنبیه

های می کند یعنی که من زیر این چیزها می بینم و این آن است که من در آنجا رنج ها بُرده ام و شب ها به

روز آورده ام و گنج ها یافته ام که اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد

از رمزی بسیار فهم کند و آن کس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم کند او را چه خبر

و های های باشد   سخن به قدر مستمع می آید چندان که ( می کشد ) و مُتغذّی می شود حکمت فرو می

آید چون او نکشد حکمت نیز بیرون نیاید و روی ننماید گوید ای عجب چرا سخن نمی آید جوابش گوید

که ای عجب چرا سخن نمی کشی آن کس که تو را قوّت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیۀ گفت نمی دهد

در زمان مُصْطَفی صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سَحری خداوندگارش

فرمود که طاس ها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی در مسجد با صحابه نماز می کرد غلام گفت ای

خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دوگانه ای بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت

نماز کرد مُصْطَفی صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بیرون آمد و صحابه بیرون آمدند همه غلام تنها در مسجد ماند

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس

میترا شاهرخی

2016-09-24

چند ساعتی از مجلس عروسی می گذشت اون طرف میز پذیرایی روبه رویم بانویی روستایی با پوشش مربوط به روستایشان با چهره ای مهربان و لبخندی شیرین و حرکات سر با من سلام و احوال کرد بعد از چند دقیقه اومد کنارم نشست و با مهربانی و لهجه زیبای خراسانی(تربت حیدریه )با سادگی و بی تکبر چند تا آلو بخارا خشک از محصولات باغشون را به من و اطرافیان دور میز تعارف کرد هنوز طعم خوشمزه و ملس آلوها همراه با لبخند مهربان ان بانوی مهربان را فراموش نکردم محبت واقعی هیچ گاه فراموش نمیشود به قول مولانای جان از محبت خارها گل میشود مانا باشید