فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۱


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۱۰۱

 

 

 

خوردن نان آمده اند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند

این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزک شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک

بر وی چه مِهر نهد و بر وی چه دل بندد چون لذّت آن تاجر در فروخت است او عنّین است کنیزک را

برای فروختن می خرد او را آن رُجولیّت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خَرد مخنَّث را اگر

شمشیری هندی خاص به دست افتد آن را برای فروختن ستاند یا کمان پهلوانی به دست او افتد هم

برای فروختن باشد چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد

و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آن را بفروشد مخنَّث بهای آن را به گلگونه

و به وَسمَه دهد دیگر چه خواهد کردن عجب چون آن را بفروشد بِهْ از آن چه خواهد خریدن

این سخن سُریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور

باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن

تا چیزی شوی تو می گویی که من مَشک را از دریا پر کردم و دریا در مَشکِ من گنجید این محال باشد

آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل این است عقل چندان خوب و مطلوب

است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان

تو است و راهزن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کار نیست مثلاً جامۀ

نابُریده خواهی که آن را قبا یا جُبّه بُرند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که

جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرّف خود و دانش

خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرَد چون بر طبیبش آورد

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس