فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۹۸


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۹۸

 

 

 

یا دملی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم

چنین شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد

که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام سخن گفتن دست و باقی اعضا بدین طریق

باشد سنیّان گویند که حاشا و کلاّ بلکه این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در

روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن

شخص رو به دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که اَنْطَقَنَااللهُّ الَّذِی

اَنْطَقَ کُلَّ شَیْیءٍ مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ را و

کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را

در نطق آورد زبان تو گوشت پاره ای و دست من گوشت پاره ای سخن گفتن زبان گوشت پارۀ چه معقول است

از آنکه بسیار دیدی تو را محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو

سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی است که میراب

آن را روان می کند آب چه داند که او را به کدام دست میراب روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری

یا در پیاز زاری یا گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک

آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چار دیواری کوچک یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ عَلَی لِسَانِ الْوَاعِظِیْنَ بِقَدْرِهِمَمِ

الْمُسْتَمِعِیْنَ من کفش دوزم چرم بسیار است الاّ به قدر پا بُرّم و دوزم سایۀ شخصم و اندازۀ او

قامتش چند بود چندانم در زمین حیوانکی است که او در زیرزمین می زید و در ظلمت می باشد او را

چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا

دهند نیست که خدا را چشم و گوش کم است


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس