فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۸۵


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۸۵

 

 

 

دیگ می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است ما آینه ایم اگر در ایشان گریز است در ما ظاهر می شود

ما برای ایشان می گریزیم آینه آن است که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن از ملالت

ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد    مرا

در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدین تواضعی بسیار

می کرد در مقابلۀ آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حدّ می بری تواضع

به تدریج اوّل دستش را بمالی بعد از آن پا اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او

خُو کرده باشد لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت را خدمت کردن چون به تدریج او را

خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین و دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک اول نصیحتی بدهی

اگر نشود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می گوید فَعِظُوْهُنَّ وَاهْجُرُوْهُنَّ فِی

الْمَضَاجِعِ وَاْضرِبوُهُنَّ و کارهای عالم بدین سان می رود نبینی صلح و دوستی بهار را در آغاز

اندک اندک گرمیی می نماید و آنگه بیشتر و بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش آیند اول

تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان

و هرچه دارد جمله درمی بازد پس کارهای عالم را و عقبی را جمله را هر که اشتاب کرد و در

اول کار مبالغه نمود آن کار میسّر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته اند اگر منی نان

می خورد هر روز دِرَمسنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو بَر او بگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده

باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نمازگر

اگر به کلّی نماز نمی کرد چون در راه حق درآید اوّل مدّتی پنج نماز را نگه دارد بعد از آن زیادت


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس

محمود وحدتی فر

2016-08-09

درود سپاس بیکران از عطری که می پراکنید، در باره حضرتش چگونه باید نوشت ؟ که نوشتن در این باب را هم ترازی باید، کلمات را توان وصف و نگارنده را ذوق نوشتن ، حاشا که اینگونه باشد . از خود میتوان نوشت غرق دریای خیال و کشته رؤیای محال ، باشد که حضرتش ما را نیز دریابد .

میترا شاهرخی

2016-08-13

درود بر شما بزرگواران که دقایق مخاطبان خود را پر از شهد و نیکویی سخنان شمس الحق تبریزی و مولانای  جان میکنید مانا باشید

علی کیانی

2016-08-26

از داستانهای مثنوی. روری خداوند یگانه از عزرائیل سئوال کرد آیا اینهمه جان انسانها را گرفته ای تاکنون دلت برای کسی سوخته؟ عزرائیل گفت آنچه جان ستاندم بر اساس حق و برفرمان حق تعالی بوده . چه جالی دلسوزی؟ حق تعالی سئوال کرد حتی یکبار ؟ عزرائیل گفت چرا یکبار فرمان دادی بروم در دریائی توفان ایجاد کنم و جان تمام مسافران کشتی را بگیرم الا مادر و بچه شیرخواره اش که تخته پاره ای در آن دریای بیکران دردسترس آنها گذاشتم . اما زمانی دل سوزاندم که فرمان حق برگرفتن جان مادر هم جاری شد و بچه شیرخواره در آبهای متلاطم تنها ماند . خداوند میفرماید حال گوش کن که چگونه آن بچه را به ساحل نجات رساندیم . به بادفرمان دادیم کودک به طرف ساحل ایمن هدایت کرد . به حیوانات درنده فرمان دادیم به او شیر داده و از او مواظبت کنند . به سبزه و گیاه فرمان دادیم بستری نرم برایش درست کنند . این بچه در آن جنگل در ناز و نعمت بزرگ شد تا جوانی برومند شد او را سر راه کاروان پادشاه قرار دادیم و مهر او را در دل پادشاه انداختیم . پادشاه او را به قصر برد و پس از مدتی جوان جانشین خود کرد. جوان پس از پادشاهی امپراتوری بزرگ شد به نام نمرود . نمرود از کبرو غرور ادعای خدائی کرد . او گفت منم خدای غالم !؟ هرچه پیام از طرف حق آمد که از این ادعا حذر کن گوش نکرد . خداوند به مگسی فرمان داد وارد بینی اوشد و جانش ستاند .