فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۵۹


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۵۹

 

 

 

بودند دور از خلق بینوا و مسکین و برهنه و محتاج مگر بعضی از ایشان به طریق تجارت در

ولایت خوارزمشاه می آمدند و خرید و فروختی می کردند و کرباس می خریدند جهت جامۀ

خود خوارزمشاه آن را منع کرد و تجّار ایشان را می فرمود تا بکُشند و از ایشان نیز خراج می

ستد و بازرگانان را نمی گذاشت که آنجا بروند تاتاران پیش پادشاه خود به تضرّع رفتند که

هلاک شدیم پادشاه ایشان از ایشان ده روز مهلت طلبید و رفت در بن غاری ( تاری ) و روز داشت

و خضوع و خشوع پیش گرفت از حق تعالى ندایی آمد که قبول کردم زاری تو را بیرون آی

هرجا که روی منصور باشی آن بود چون بیرون آمد به امر حق منصور شدند و عالم را گرفتند

گفت که تَتاران نیز حشر را مقرّند و می گویند که یرغویی خواهد بودن و خواست و پرسشی و

حسابی البته روزی خواهد بودن فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان

مشارک کنند یعنی که ما نیز مقرّیم و می دانیم اشتر را گفتند که از کجا می آیی گفت از حمام گفتند

که از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقرّ حشرند کو علامت و نشان آن این معاصی و

ظلم و بدی همچو برف هاست و یخ هاست تو بر توی جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن

جهان و ترس خدای درآید آن برف های معاصی جمله بگدازند همچنانکه آفتاب برف ها و یخ ها را می

گدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز بر من تافت و او برقرار یخ

و برف است هیچ عاقل آن را باور نکند محال است که آفتاب تموز بتابد و برف و یخ بگدازد حق تعالى

اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اما نموذج آن نقد در

دار دنیا دم به دم و لمحه به لمحه می رسد اگر آدمی را شادی در دل می آید جزای آن است که کسی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس