فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۵۲


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۵۲

 

 

 

نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود گفت

پس آنچه علی گفت مَنْ عَرَفَ نَفَسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ این نفس را گفت نگفت و اگر گوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همین نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند مثلاً آینۀ کوچک در دست گرفته اگر

در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محال است که فهم شود به گفتن همین قدر باشد که

در او خارخاری پدید آید بیرون آنکه ما می گوییم عالمی هست تا بطلبیم این دنیا و خوشی ها که در این عالم است

نصیب حیوانیت آدمی است این همه قوت حیوانیت او می کند و آنچه که اصل است که انسان است در کاهش است

آخر می گویند که اَلْآدَمِیُّ حَیْوَانٌ نَاطِقٌ پس آدمی دو چیز است آنچه در این عالم قوت حیوانیت او است این

شهوات است و آرزوهاست اما آنچه خلاصۀ اوست غذای او علم و حکمت و دیدار حق است آدمی را

آنچه حیوانیتش است از حق گریزان است و انسانیّتش از دنیا گریزان فَمِنْکُمْ کَافِرٌ وَمِنْکُمْ مُؤْمِنٌ دو

شخص در این وجود در جنگند تا بخت که را بود که را دارد دوست در این شک نیست که این عالم دی است

جمادات را جماد چرا می گویند جماد زیرا که همه منجمدند این سنگ و کوه و جامه که پوشیدۀ وجود همه

منجمد اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است بسیط است در نظر نیاید اما به تأثیر توان دانستن که باد و سرمایی

هست این همه عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دِی عقلی نه حسی چون آن هوای

الهی بیاید کوه ها همه گداختن گیرد عالم آب شود همچنانکه چون گرمای تموز بیاید همه منجمدان

در گداز آیند روز قیامت چون آن هوا بیاید همه بگدازند حق تعالى این کلمات را لشکر ما کند

گرد شما تا از اعدا شما را سد شوند تا سبب قهر اعدا باشند اعدایی باشند اعدای اندرون آخر اعدای بیرونی

چیزی نیستند چه چیز باشند نمی بینی چندین هزار کافر اسیر یک کافرند که پادشاه ایشان است


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس