فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۴۶


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۴۶

 

 

 

شکر را تلخ گوید و سرکه را شیرین پس محتاج شد به طبیب بیرونی که او را مدد دهد تا

مزاج برقرار اول آید بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و از او فتوی می ستاند همچنین مزاجی هست

آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچه بیند و هرچه گوید همه بر

خلاف باشد پس انبیا و اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش

قوّت گیرد که اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَا هِیَ آدمی عظیم چیز است در وی همه چیز مکتوب است حجب و ظلمات

نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبیرهای

دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند

و از آن واقف است بنگر که چون این ظلمات و پرده ها برخیزد چه سان واقف گردد و از خود چه

علم ها پیدا کند آخر این حرفت ها از درزیی و بنّایی و دروگری و زرگری و علم و نجوم و طب و غیره

و انواع حرف الی ما لاُ یعدوا لایحصی از اندرون آدمی پیدا شده است از سنگ و کلوخ پیدا نشد

آنکه می گویند زاغی آدمی را تعلیم کرد که مرده در گور کردن آن هم از عکس آدمی بود که بر مرغ زد

تقاضای آدمی او را بر آن داشت آخر حیوان جزو آدمی است جزو کل را چون آموزد؟ چنانکه آدمی

خواهد که به دست چپ نویسد قلم به دست گیرد اگرچه دل قویست اما دست در نبشتن می لرزد

اما دست به امر دل می نویسد چون امیری می داند مولانا عظیم سخن های عالی می فرماید فرمود که

سخن منقطع نیست از آنکه اهل سخن است دایما سخن به وی می رسد و وی به سخن متصل است در زمستان اگر درخت ها

برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند ایشان دایما بر کارند زمستان هنگام دخل است

تابستان هنگام خرج است خرج را همه بینند دخل را نبینند چنانکه شخصی مهمانی کند و خرج ها کند


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس