فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۳۷


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۳۷

 

 

 

که بشناسی او را در سخن آر. از سخن او او را بدانی و اگر طرّار باشد و کسی به وی گفته باشد

که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد. قاصدتا او را در نیابند همچنانکه آن حکایت

که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی می نماید عظیم

می ترسم. مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلير بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است

گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنين وصیّت کرده باشد من چه کنم؟ اکنون اگر او را وصیت

کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم؟ گفت در حضرت او خاموش

کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان

تو کلمه ای بجهد به ناخواست تو یا در خاطر تو سخنی و اندیشه ای سر بر زند از آن اندیشه و از آن

سخن حال او را بدانی زیرا که از او متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در

اندرون تو سر برزده است. شیخ سررزی میان مریدان نشسته بود. مریدی را سر بریان اشتها

کرده بود. شیخ اشارت کرد که برای فلان سر بریان بیارید. گفتند شیخ به چه دانستی که او را

سر بریان می باید؟ گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایست ها

پاک کرده ام و منزّه ام همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا

اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلان است زیرا آیینه بی نقش است. اگر در آیینه

نقش نماید نقش غير باشد.عزیزی در چلّه نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا

آمد که این چنين مقصود بلند به چلّه حاصل نشود. از چلّه بیرون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد

آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم؟ گفت در جامع. گفت میان چندین خلق او را


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس

Kaveh

2016-10-11

سلام باعث افتخار است كه چنين سايتي رو ايجاد كردي